<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از دریچه‌ی ماه</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 05 Aug 2011 18:37:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من ماهیم، نهنگم، عمانم آرزوست</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>به قول عزیزی، معجزه‌های کوچک موسیقی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/H_UIfJLM/16-_Friday_s_Soldiers_I.html?&quot; target=_blank&gt;Friday’s Soldiers I&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/Dn1B63ZZ/17-_Friday_s_Soldiers_II.html?&quot; target=_blank&gt;Friday’s Soldiers II&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«همراه با باد»؛ پیمان یزدانیان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Aug 2011 18:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به هر آواز..</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>صدای مامان؛&lt;br /&gt;هفته‌ای یک‌دو بار که تلفن برادرجان را، از دوردست‌ها، جواب می‌دهد.&lt;br /&gt;خوب‌ترین موسیقی عالم است.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 01:36:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشا پرنده که بی واژه شعر می‌گوید</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 427px; HEIGHT: 328px&quot; border=0 hspace=65 alt=&quot;&quot; vspace=10 align=middle src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6456029174/Spring_by_rockmantica.png&quot; width=444 height=397&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/loDsyvXu/13_-_Song_Of_Island_-_Ost_Spri.htm&quot;&gt;Spring Waltz&lt;BR&gt;Song of Island &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برنج ریخت برایشان مامان؛ و چند دقیقه‌ی بعد یازده تا گنجشک نشسته بودند روی یکی از شاخه‌های به‌ژاپنی حیاط هنوز نه چندان بهاری ما؛ روی شاخه‌ای که جوانه‌های تازه سربرآورده دارد. خیلی کوچک‌اند، کوچک و قشنگ.&lt;BR&gt;صدای آکاردئون پیچید توی خیابانِ ساعت پنج عصر. آقای جوان می‌خواند، به بانگ بلند، که: دراومد خورشید؛ شد هوا سپید؛ وقت اون رسید که... جانِ مریم... بابا دست‌هاش را کرد توی جیب‌ها و تند رفت طرف کوچه. صدا که دورتر شد از پشت پنجره خانوم همسایه پیدا بود که شتابان و با شوق آقای آکاردئونی را صدا می‌زد.&lt;BR&gt;بهار آمده است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 02:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجِرا</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست&lt;BR&gt;بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست&lt;BR&gt;روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری؟&lt;BR&gt;مکن؛ که مظلمه‌ی خلق را جزایی هست&lt;BR&gt;به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز&lt;BR&gt;ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست&lt;BR&gt;کسی نماند که بر درد من نبخشاید&lt;BR&gt;کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست&lt;BR&gt;هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی&lt;BR&gt;از این طرف که منم هم‌چنان صفایی هست&lt;BR&gt;به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید&lt;BR&gt;و گر به کام رسد هم‌چنان رجایی هست&lt;BR&gt;به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست&lt;BR&gt;که در جهان به‌جز از کوی دوست جایی هست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آواز &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/X1r7rtDS/Gonahe_Eshgh.html&quot; target=_blank&gt;گناه عشق&lt;/A&gt;؛ از آلبوم نقش خیال&lt;BR&gt;بعد از شنیدن این قطعه باید مرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Mar 2011 08:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/iDR-Mnbs/Setar_Solo_-_Setar_Improvisati.html&quot; target=_blank&gt;سه‌تار سولو&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;از آلبوم &lt;EM&gt;من&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;اگر پرنده بودم..&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;حسین علیزاده
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر سه‌تار آن صدای تیز دور دیرآشنای نیست.&lt;BR&gt;گریه‌ام می‌اندازد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Feb 2011 17:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبی ار به دستم افتد سر زلف یار،...</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پدرش را نمی‌شناختم من. خودش را هم سه بار دیده‌ام روی‌هم. و اشک‌ها آمده‌اند هر بار. پنجاه و خورده‌ای‌ست. می‌نویسد. موهای سپید دارد؛ لبخندِ مدام. سین پیغام داد که برویم؟ رفتیم. پرغبار بود آسمان. به خاک که سپردند پدر را، رفت چند قدم دورتر، بر بلندی، از همه‌ی ما تشکر کرد که &quot;تشریف برده‌ایم&quot;. و گفت که &quot;امیدوارم قلب مهربانتان همین‌گونه برای تمام عالم بتپه.&quot; این‌جا یکی از &quot;هر بار&quot;ها بود.&lt;BR&gt;ایستاده بود زیر آفتاب گرم ظهر؛ و کراوات سپید و سیاهش می‌درخشید توی آفتاب.&lt;BR&gt;راه افتادم طرف قبرهایی که سنگ نداشتند؛ دورتر از قبرهای معمولی. بیست‌و‌هفت-هشت سال پیش – به گمانم – یک عده‌ی زیادی را درهم، دفن کرده‌اند این‌جا. معلوم نیست قدم که برمی‌داری، پا روی &quot;خاک&quot; کی می‌گذاری. توی یکی-دو هزار متر زمین خلوت خالی، یک گوشه‌ای، که از زاویه‌‌ی من جنوب غربی‌ش می‌شد، چهار-پنج تا شاخه گل میخک سرخ افتاده بود بر خاک، چروکیده و کم‌جان؛ برای سه-چاهار روزِ قبل انگار. قلبم &quot;تپید&quot;، برای &quot;بازمانده‌ای&quot; که نمی‌داند درست &quot;رفته‌&quot;اش کجاست؛ و همین‌جوری، شانسکی، یک جایی را انتخاب کرده که گل‌های میخک سرخش را بگذارد بر آن؛ که فکر می‌کند رفته‌اش زیر همان خاک است؛ اتفاقی، جایی در جنوب غربی زمین به آن بزرگا، از زاویه‌ای که من ایستاده‌ام. باز، &quot;بار&quot;ی دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*به دو زلف یار دادم دل بی‌قرار خود را/ چه کنم، سیاه کردم همه روزگار خود را/ شبی ار به دستم افتد سر زلف یار، با او/ همه مو‌به‌مو شمارم غم بی‌شمار خود را/ تو به خاک کشتگانت نظری اگر نمایی...&lt;BR&gt;شعر از محمدعلی سلمانی‌ست. بابا گاهی به آواز بلند می‌خواندش، و دوتایی با هم گریه می‌کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 17:48:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسم به چشم‌های سرخت...</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نگاهشان که بی‌رحمانه می‌شود آدم‌ها، باید چشم‌هاشان را، وقت اشک، خیس و سرخ، تصور کنم.&lt;br /&gt;آدم‌ها را وقت‌های اندوه – بیش‌تر - دوست دارم. واقعیت بدی‌ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان زودتر برگشت. چشم‌هاش خیس بودند. خوش نبود. دست انداختم گردنش که چیزی نیست؛ و یک عالمه بیراه گفتم به‌شان؛ اما دلم لرزید، برای‌شان که غیر دو هزار تومنی که مامان برداشته بود که نان بگیرد، و کارت‌های مطب‌ها و سلمانی‌ها – که نمی‌دانم چرا این‌قدر زیاد بودند توی کیف مامان، بی‌آن‌که به کار بیایند یک روزی، چیزی نمی‌بینند توی کیف قهوه‌ای روشن، که از صبح مامان مدام به یادش گفته حیف.&lt;br /&gt;صبحانه نخوردیم امروز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاهه به صدای بدی هی تکرار کرد &quot;انااار.. انار ساوه&quot;... دم ظهر هم می‌آیند همیشه. بابا پرید از خواب. &quot;گلوش پاره شد، نمی‌خره هیچ‌کی&quot;.&lt;br /&gt;کاش فحش می‌داد به‌ش که چرا این‌قدر بدموقع میاد همیشه. کاش مثلا می‌گفت &quot;لعنتی بیدارمون کرد&quot;. کاش دست‌کم این &quot;هیشکی نمی‌خره&quot; رو نمی‌گفت آخر جمله‌ش، با اون چشم‌های خواب‌آلود. با اون چشم‌های خواب‌آلود..&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 14:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوامبر، نوامبر عزیز</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دست ماشین درد نکنه که خراب شد همین سر صبحی. که من و مامان مجبور شدیم یه چتر برداریم کلی راه بریم تو کوچه‌های خیس، تا خونه‌ی خانوم سین. شونه‌ی راست من، و شونه‌ی چپ مامان خیسه الان. شلوارامون گلی‌یه. موها فرفری شده یه خورده.&lt;br /&gt;من دو ساعت تمام از پنجره‌ی خونه‌شون نگا می‌کردم به درخت خرمالوی توی حیاط، که گرفته بود همه‌ی پنجره رو. چه باروونی..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;[&lt;a href=&quot;http://www.4shared.com/audio/bgE1YyXh/03-Paeez_Dar_Bargha_Gom_Bud.htm&quot; title=&quot;+&quot;&gt;+&lt;/a&gt;]&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Nov 2010 16:52:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن که بی‌ باده کند جان مرا مست کجاست</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;از آقای بغل‌دستی تنها ریش‌های طولانی‌ش را می‌دیدم و دفترچه‌ای که توی دستش بود و مدام چیزی می‌نوشت بر برگ‌هاش. تمام مدت که شعر می‌خواندند، و صدای موسیقی بلند بود گاه، این خودکارش توی دستش بود، می‌نوشت... و هر از چند گاهی صداش شنیده می‌شد که بلند می‌خواند شعری را؛ و من بیش‌تر صداهای «ه»دار می‌شنیدم، آه‌هاش را، تا کلماتش را. شک کرده بودم که مجنونی چیزی باشد. من اصلا گوشم به صدای شعرها و موسیقی‌ها نبود، دفترچه‌هه را نگاه می‌کردم زیر چشم. بعد که با آن عجله بلند شد از صندلی و به سرعت رفت تردیدم یقین شد. زدم به پهلوی مامان که د&lt;em&gt;یدی این پسره رو؟&lt;/em&gt; بعد سر که بلند کردم دیدم پشت تریبون است. صدای‌اش کرده بود آقای مجری. شروع کرد که «ما خوش‌نویس‌ها...»، صداش نذاشت که بگم &lt;em&gt;په، خب بابا.&lt;/em&gt; زدم به پهلوی مامان که چه صدااایی داره، همین پسر بغل‌دستی‌ئه‌ست ها. آخ، که من باز هیچی نفهمیدم از شعر، صداش را بی مزاحمت هیچ کلمه‌ای می‌شنیدم. بعد کافی‌ست یکی آخر شعرش، موسیقی‌اش، حرف‌هاش از مادرش یاد کند که &lt;em&gt;هر چه دارد از اوست&lt;/em&gt; و این‌ها، مامان درجا عاشق‌اش می‌شود. آمد نشست دوباره، و باز نوشت و نوشت و نوشت. خواستم ببینم این &quot;ما خوش‌نویس‌ها&quot; چه‌جوری می‌نویسند واقعا. سرم را برگرداندم روی دفترچه‌هه و... دامن از دست بشد! آخخخ چی می‌نوشت. زدم به مامان که &lt;em&gt;خطشو نگا کن...&lt;/em&gt; آقای جلویی صفحه‌ی اول کتابی را گذاشت جلوش که &lt;em&gt;یه جمله‌ای، بیتی برای من بنویسید لطفا.&lt;/em&gt; چند دقیقه‌ای خودکار روی کاغذ لرزان، بی‌حرکت ماند.. و میانه‌ی صفحه «هوالحق»ای نوشت که کافری را می‌توانست مؤمن، مسلمان کند. آقای جلویی دست کرد توی جیب کتش عینکش را درآورد، و چند دقیقه‌ای خیره شد به کلمه‌های آقای بغل‌دستی. بعد زد به پهلوی بغل‌دستی‌ش که &lt;em&gt;ببین چه خطی داااره.&lt;/em&gt; و بغلی‌ش به بغل‌دستی‌ش، و این داستان تا تمام شدن ردیف صندلی‌های جلویی ادامه داشت. مامان تند دفتر من را گرفت داد به‌ش که ما هم بی دست‌خط آقای بغل‌دستی نمانیم. صبح که پاشدم دیدم دفترم روی میز است، و صفحه‌ی نوشته‌ی آقای بغل‌دستی باز. نمی‌دانم مامان کی بلند شده و چند بار این دو بیت، این کلمه‌های خوش‌، این منحنی‌های قامت «نون»‌ها و «ي»‌ها را نگاه کرده.&lt;br /&gt;دارم  آهنگ‌ها&lt;a href=&quot;http://delzendeha.blogfa.com/post-381.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ش&lt;/a&gt; را گوش می‌کنم. آقای بغل‌دستی فقط توی دفترچه‌اش نمی‌نویسد، موسیقی هم بلد هست، و ما دیشب این را نفهمیده بودیم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Oct 2010 14:49:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا عهدی‌ست با جانان..</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>
چه بغضی نشاندی بر گلوی‌مان.. رفیق وقت‌های &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=6RO2xJ9H2VA&quot;&gt;شوق&lt;/a&gt;، وقت‌های &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=r4raZLM3Z7I&quot;&gt;اشک&lt;/a&gt;...
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;* پیدا نکردم آواز &lt;em&gt;مرا عهدی‌ست با جانان...&lt;/em&gt;اش را. چه کرد باهامان.&lt;br /&gt;** &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.negarestan64.persianblog.ir/&quot;&gt;سوزان&lt;/a&gt;...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Oct 2010 11:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

