<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از دریچه‌ی ماه</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 20:57:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و بال‌های او هی بریده می‌شدند</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;این به طرز عجیبی خوب است:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا خیال نکنید که خودش خبر نداشت چه‌اش هست و همین‌جور دست روی دست گذاشته بود، نه، به خیال خودش در طول زمان اندازه‌ی این نگرانی را کم کرده بود. دیگر اگر باعث مرگ حشره‌ای می‌شد، یا پا روی برگ خشکی می‌گذاشت، چند لحظه سوگواری پنهان داشت و بعد همه چیز تمام می‌شد، مدت‌ها نمی‌ایستاد کنار سینک تا دانه‌دانه مورچه‌ها را با چوب‌کبریت جمع کند ببرد کنار گلدان، کمی دست و پای‌شان را باز کند، شاید خشک شوند و دوباره جان بگیرند.&lt;BR&gt;یا شده بود که چند بار جمله‌ی اسمش را نیار ِ«از تو انتظار نداشتم» را بشنود و تاب بیاورد. شده بود که با عزیزترین‌هایش بحث کند بر سر خواسته‌هایش، شده‌بود که نمره‌های دانشگاهش دیگر عالی نباشد و بعد از دانشگاه هم برود سراغ یک کار کوچک بی‌نان و آب و بی‌ربط به رشته‌اش، و برای چندین سال پوزخند عالم و آدم را به جان بخرد، شده‌بود حتی تنهایی را طاقت بیاورد.&lt;BR&gt;بهترین و دورترین نتیجه‌ای هم که به‌ش رسیده بود، این بود که اگر که نتوانسته بی ‌دل‌شکستن، بی نگران کردن دیگران، راه خودش را برود، دست کم به راه دیگران، جوری که دیگران از او می‌خواهند هم نرفته بود.&lt;BR&gt;اما درد این نبود، با نگرانی یک‌جوری می‌توانست کنار بیاید، چیزی که آزارش می‌داد، این بود که بدجور رویاپرداز بود، و شما اگر فقط کمی اهل رویا باشید، می‌دانید که رویا و نگرانی، مثل آب و آتش‌اند.&lt;BR&gt;نگرانی می‌تواند به شکل‌های مختلفی دربیاید، می‌تواند بشود ترس، تردید، بشود از خودگذشتگی، و با هر کدام از این شکل‌هایش، می‌تواند به راحتی بال رویای آدم را قیچی کند.&lt;BR&gt;و بال‌های او هی بریده می‌شدند، می‌شکستند. جای‌شان بال‌های تازه درمی‌آمد اما این بال‌ها ضعیف‌تر بودند، کوچک‌تر، نمی‌شد با آن‌ها بلند پرید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;[&lt;A href=&quot;http://www.lahhzeh.blogfa.com/post-741.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;]&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 20:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت مشق نام لیلی می‌کنم</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بابا لم داده بود روی مبل، داشت می‌خواند دیشب، خواست که صداش را ضبط کنم:&lt;br /&gt;دید مجنون را یکی صحرانورد/ در میان بادیه بنشسته فرد/ صفحه‌ای از ریگ و انگشتان قلم/ می‌نویسد نام لیلی دم‌به‌دم...&lt;br /&gt;بغضم گرفت یکهو.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با همین دیدگان اشک‌آلود...</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داشت تعریف می‌کرد از آن پسر‌بچه‌ها که گوشه‌ی خیابان دیده بوده‌شان و تکیه داده بودند به دیواری و قیافه‌هاشان حالت عجیبی داشته؛ بعد که می‌رود جلو تا صحبت کند باهاشان می‌گویند که فرار کرده‌اند از خانه، از دست باباهای بداخلاق‌شان. سه تا بوده‌اند. یک‌کمی که صحبت می‌کنند انگار بابای آن دو تا که برادر بوده‌اند می‌آید دنبال‌شان و آن‌ها می‌روند، و این یکی پسره می‌ماند و آقاهه که بپرسد ازش چرا این‌جاست و به‌ش بگوید مثلا که &quot;برگرد خانه پسر‌جان&quot;. پسره هم از کتک‌هایی می‌گوید که مدام می‌خورده و تندی‌ها و اخم‌ها، و زندگی لعنتی‌ای که خیلی از بچه‌های شهرمان دارند؛ از نفرتش می‌گوید به همه‌ی آدم‌ها، که هیچ کسی را دوست ندارد توی این دنیا، که همه بد‌ند. آقاهه سوال می‌کند ازش که واقعا تو هیچ‌کی رو دوست نداری؟ یعنی اصلا هیچ کسی نیست که تو رو دوست داشته باشه؟ پسرک چشم‌هاش اشکی می‌شود. آقاهه دست می‌کشد روی صورتش که اشک‌هاش را پاک کند، دستش را کنار می‌زند، و باز می‌گوید که متنفر است از همه، و این‌که &quot;تنها یه نفره توی این دنیا که منو دوست داره، مادرم&quot;، که هر وقت که باباهه می‌زند‌ش، مامانش می‌شود واسطه و به فکرش هست همیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان را دیدم که شانه‌هاش تکان خوردند، بدجوری، و بعدتر صدای گریه‌اش پیچید توی همه‌ی خانه. بابا همین‌جور مات نگاه می‌کرد به صفحه‌ی تلویزیون. و این غرور لعنتی نگذاشت که هم‌صدایی کنم با مامان. چشم‌هام رو دوختم به همین صفحه‌ی هیفده اینچی، که یعنی دارم چیزی می‌خوانم مثلا و حرف‌های آقاهه را خوب نشنیده‌ام. بعد به بهانه‌ی دست‌شویی بلند شدم، که دیگر تاب بی‌اشکی نبود؛ و صدای هق‌هق لعنتی توی صدای آب گم شد. اما مامان باباها باهوش‌تر از این حرف‌ها‌اند، چشم‌های آدم را که ببینند، همه چیز دست‌شان می‌آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدتر از همه، بعد از ظهر بود که نشسته بودیم با هم، با چای، و بابا گفت که ظهر نتوانسته بخوابد، از &quot;ناراحتی&quot;، از فکر آن پسره. و باز، من... همیشه همین‌جوری‌ست. ما آدم‌ها هم‌دیگر را دست‌کم می‌گیریم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جاده</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کسی می‌فهمد باران صبح جاده چالوس، درخت‌های رنگ‌رنگی خیس، برف‌پاک‌کن دائما در کار روی شیشه، برگ‌های زرد و نارنجی باریک و خوش‌رنگ نشسته بر زمین، تنه‌های بلند مست، با شاخه‌های سر به آسمان کشیده‌شان یعنی چی؟ کسی می‌فهمد؟ باید گاهی رفت – صبح‌های زود – زد به جاده، شیشه را داد پایین و دست را گرفت بیرون، که خشک نماند یک‌وقتی، و هوا را، بوی برگ‌ها و خاک را، بلعید؛ باید هیچ هم دوربین عکاسی همراه نداشت که دغدغه‌ات بشود ثبت لحظه‌ها، فقط چشم‌ها را گرداند مدام به چپ و راست، از این‌ طرف به آن سوی جاده و تا آن‌جا که می‌شود سبز و نارنجی و آبی، درخت و آسمان دید؛ واله، بی‌خود، دچار باید شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:20:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعدتر روی نیمکت آخر یکی از آن دویست‌و‌چندها، - که انگار سرقفلی‌اش را داده‌اند به کلاس‌های اثبات حقانیت تشیع دکتر احمدی، تحت عناوین متنوع البته - نوشته بودم: ای می بترم از تو/ من باده‌ترم از تو. یکی کنارش از این چشم‌های شهلا کشیده بود که محض دلبری، اشکی هم گوشه‌شان آویزان است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر روی هیچ میزی، هیچ چیزی ننوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;[&lt;A href=&quot;http://www.all-of-a-sudden.blogfa.com/post-24.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;]&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 20:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>این &quot;دل بستن&quot;، این &quot;دل‌بستگی&quot; لعنتی... </description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 18:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>- آدم وقتی منتظره چقد زمان بد می‌گذره.&lt;BR&gt;- منتظرم نباشی خیلی خوش نمی‌گذره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://sourehcinema.com/Title/Title.aspx?Id=138112120000&quot; target=_blank&gt;شب‌های روشن&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://sourehcinema.com/Title/Title.aspx?Id=138112120000&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 05:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود&lt;BR&gt;وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود&lt;BR&gt;تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب&lt;BR&gt;با خاک تيره روز هم‌آغوشي‌ات نبود...&lt;BR&gt;[&lt;A href=&quot;http://etemaad.ir/Released/88-07-09/321.htm&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;]&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* مرسی، خانوم &lt;A href=&quot;http://sahbasalehi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;صهبا&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;** آن‌جا که آقای کلانتری از ارتفاعات کندلوس می‌گوید و چادرشان و &lt;A href=&quot;http://delaviz-tarin.blogfa.com/cat-2.aspx&quot; target=_blank&gt;آقای شاعر&lt;/A&gt; و شجریان و بیژن بیژنی و ...، قیافه‌ی من دیدن دارد لابد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 10:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسمان &quot;هشت مهر&quot;ها آفتابی‌ست.</title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعضی روزها هستند که خاص باشند، تا حس‌شان، هواشان طور دیگری باشد، یا دست‌کم خیال کنیم که جور دیگری‌اند؛ مثل روزهای باران‌ها و نسیم‌های اردیبهشت‌ها، لحظه‌های آخرین اسفندها، مهرهای بادها و باران‌ها و برگ‌ها و رنگ‌ها...روزهای تولد آدم، که از قضا توی مهر باشند و جای ابر، آفتاب بتابد به آدم، و سر که بالا بگیری، ببینی: چه رنگی دارد آسمان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 09:17:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دل‌تنگم آن‌چنان...&lt;BR&gt;و کلمه‌های &lt;A href=&quot;http://delaviz-tarin.blogfa.com/cat-2.aspx&quot; target=_blank&gt;آقای شاعر&lt;/A&gt;مدام توی سرم تکرار می‌شوند...و داستان عاشقی‌اش، و دل‌تنگی‌اش، کوچه‌ی دل‌بندش، قصه‌هایی که آقای صاحب‌خانه‌ی ویلای این روزهایی که گذشت، برای‌مان گفت، شعرهایی که خواند، قدم‌های توی جنگل، با آقای حافظ و شهریار و مولانا، و ما که پی‌اش قدم زدیم و زمزمه کردیم با او، حکایت‌های هم‌سخنی‌ش با آقای شاعر...موسیقی‌هایی که صداش تا تو‌در‌توی سبز جنگل، بلند بود. بوی نان، بوی تنور، بارانی که می‌زد نم‌نم. و چه‌قدر درخت بود و چه خوش‌رنگ بود همه‌جا. چه آسمان سرِ سازش داشت باهامان؛ و چه صبح آرام بود و می‌کشاندمان: با چکمه‌های عاشق گِلی، بالای تپه‌ها، توی مِه، عکاسی، و مناجات...چه خیس بودند چوب‌ها و آسمان و درخت و همه‌ی همه‌ی چیزها. سرزمین‌های شمالی، جاهای خوبی‌اند برای عاشقی.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 21:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaviz-tarin&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>delaviz-tarin</dc:creator>
<guid>http://delaviz-tarin.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
