باید که هر از گاهی با آن درختها و با آن آب بود؛ باید که خوب گوش سپرد به صدای این آب که سنگها را میساید و جاریست...باید که ساعتها کنار آن آبشاره ایستاد و سنگها را تماشا کرد؛ باید پروانهها را خوب دید که بالهایشان گاه خستهست و توان پر کشیدنشان نیست، نشستهاند بر تختهسنگی، آرام، نازک؛ باید به دنبال خورشید گشت لابهلای حفرههای برگان درختهای بلند؛ باید هندوانهههی توی دست را محکم گاز زد، که مزهاش بنشیند به جانات، که خنکیاش، زیر سایهروشن آفتاب، مستات کند. میشود جای آببازیهای مدام، نشست بر سنگی، پاها را فرو کرد توی آب، ترانه خواند، حرفی گفت، کلمهای شنید؛ میشود دوربین را به هر سمتی، سویی، نشانه گرفت، لحظهها را ثبت کرد؛ میشود توی آن کوچهباغهای تنگِ بیمثل، دستها را باز کرد و چسباند به دیوارهای کاهگلی دو طرف، میشود شاخههای بیرونزده از دیوارهای خانههای کوچک را گرفت و توت چید و ریخت توی دستهای بقیه، بیخیال آن که کسی - آقای صاحبخانهی چاقی - صدایات، سرزنشات کند؛ میشود ایستاد مدتها کنار آن درهای قدیمی با آن روزنهها و طرحهای رویشان، با آن کوبههای محشرشان؛ میشود لبخند داشت، لبخند داشت؛ میشود به اندازهی همهی دنیا سرمست بود، خوب بود.
اینجا را که میگویم همان رودخانهی برغان است، با آن درختهای خوب خوشرنگاش،که ما دوست داریم جنگل صدایاش کنیم.
