کی میشود من یک بار، درست – با آنها که احتمالا دیگر نخواهمشان دید، یا دیدنشان خیلی دیر است، یا دور - خداحافظی کنم؟ کی میشود که خداحافظی بیاشک باشد، و باکلمه؟ که آن کلمهها که هزار بار تکرار شدهاند توی ذهن، قبلتر، بتوانند به زبان بیایند، گفته شوند، که تا ابد داغشان نماند بر دل. کلمههای موقعهای خداحافظی، یا سلامهای بعد مدتها، همیشه باید در خیال بمانند انگار؛ تقدیرشان گفته شدن نیست؛ باید بمانند تا فراموش شوند، یا لااقل جایی، گوشهای ثبت شوند، که بعدها که میخوانیشان باز همان اشک باشد، همان لبخند تلخ. آن هفتهی گذشته که برای استقبال رفته بودیم مثلا، باز همان اشکها بودند، با دیدن آدمهایی که پایین آمدن مسافرهایشان را از پلهها – آن جورِ غریب و دوستداشتنیای – تماشا میکردند و چشمهاشان خیس بود، آدمهایی که صورتهاشان را چسبانده بودند به شیشهها و نگاهشان آنطور مهربانانه و مشتاق بود. دیروز هم که توی آن تاریکیِ در انتظار صبح، رفتیم به بدرقهی داییاینها، توی راه، توی ماشین بیموسیقی اشکها آمدند که نگذارند یک بار دیگر هم خداحافظی باکلمه باشد، که نگذارند مسافرها را بغل کنی و دستی بزنی پشتشان، که در میانهی اشکها و فینفینها و لابهلای نگاه آدمها فکر کنی که دیگر نخواهیشان دید، یا دیدارشان خیلی دور است، یا دیر.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 23:29  توسط مهشاد
|