که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار...
[+]
[+]
این روزها جای باران همهاش آفتاب است و خنکی آبان نو که چه غیرمنتظره رسید. و من فهمیدهام - همین تازگیها - که میشود آفتاب را هم دوست داشت مثل باران – حالا یککم کمتر خب – و میشود تکیه کرد بهش گاهگاهی – بیشتر - که باران نیست. اصلا همین که بدانی یکی هست توی دنیا که به فکرت هست میداندت میتابد بهت یا میبارد گاهی، شمارهای میگیرد پیغامی میدهد صدات میکند، همین که کلمهها ردوبدل میشوند، همین که کسی هست برای خود خودت، خودش دنیاییست; میخواهد حالا آفتابی باشد، بارانی، پیانویی که با تقتق کلیدهاش دست بکشد روی موهات، یا که حتا آقای برادری آن سر دنیا، دقیقا آن سر دنیا.
وطن وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا غریبوار
به زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام
همیشه با تو بودهام
وطن وطن
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم
که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مهگرفته پرگشوده ام...
با صدای همایون شجریان که بشنویش هیچ عجیب نیست که تا مدتها توی ذهنت پرسه بزند.
از سیاوش کسراییست.