پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی؟
از پرویز شاپور است گویا.
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی؟
از پرویز شاپور است گویا.
بچه که بودیم فقط کفشهایمان را اشتباه میپوشیدیم، حالا، تنها کفشهامان را درست میپوشیم.
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگاری از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای خبرنگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
,There are no strangers
!There are some friends I haven’t met yet
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده ی دوست نداشتن نه لیاقت دوست داشته شدن نه متانت دوست نداشته شدن، با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند.
پی نوشت: نوری تا ابدیت آریان گوش میدهیم و حال میکنیم!:))
من خدا را در قمقمه ي آب يافته ام. در عطر پيچ كوچه باغ هاي كودكي . در خلوص برخي كتاب ها و حتي نزد بي دينان. اما تقريبا هيچ گاه وي را نزد آناني كه كارشان سخن گفتن از اوست نيافته ام.
کریستین بوبن