تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه می‌کرد و می‌گفت: سقف قفس‌ت شکسته چرا پرواز نمی‌کنی؟

از پرویز شاپور است گویا.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 22:20  توسط مهشاد 

بچه که بودیم فقط کفش‌هایمان را اشتباه می‌پوشیدیم، حالا، تنها کفش‌هامان را درست می‌پوشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 18:47  توسط مهشاد 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگاری از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای خبرنگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 13:35  توسط مهشاد  | 

,There are no strangers

!There are some friends I haven’t met yet

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 21:5  توسط مهشاد 

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده ی دوست نداشتن نه لیاقت دوست داشته شدن نه متانت دوست نداشته شدن، با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند.

پی نوشت: نوری تا ابدیت آریان گوش میدهیم و حال میکنیم!:))                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:33  توسط مهشاد 

من خدا را در قمقمه ي آب يافته ام. در عطر پيچ كوچه باغ هاي كودكي . در خلوص برخي كتاب ها و حتي نزد بي دينان. اما تقريبا هيچ گاه وي را نزد آناني كه كارشان سخن گفتن از اوست نيافته ام.

کریستین بوبن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:55  توسط مهشاد