کسی میفهمد باران صبح جاده چالوس، درختهای رنگرنگی خیس، برفپاککن دائما در کار روی شیشه، برگهای زرد و نارنجی باریک و خوشرنگ نشسته بر زمین، تنههای بلند مست، با شاخههای سر به آسمان کشیدهشان یعنی چی؟ کسی میفهمد؟ باید گاهی رفت – صبحهای زود – زد به جاده، شیشه را داد پایین و دست را گرفت بیرون، که خشک نماند یکوقتی، و هوا را، بوی برگها و خاک را، بلعید؛ باید هیچ هم دوربین عکاسی همراه نداشت که دغدغهات بشود ثبت لحظهها، فقط چشمها را گرداند مدام به چپ و راست، از این طرف به آن سوی جاده و تا آنجا که میشود سبز و نارنجی و آبی، درخت و آسمان دید؛ واله، بیخود، دچار باید شد.
بعدتر روی نیمکت آخر یکی از آن دویستوچندها، - که انگار سرقفلیاش را دادهاند به کلاسهای اثبات حقانیت تشیع دکتر احمدی، تحت عناوین متنوع البته - نوشته بودم: ای می بترم از تو/ من بادهترم از تو. یکی کنارش از این چشمهای شهلا کشیده بود که محض دلبری، اشکی هم گوشهشان آویزان است.
دیگر روی هیچ میزی، هیچ چیزی ننوشتم.
[+]
بعضی روزها هستند که خاص باشند، تا حسشان، هواشان طور دیگری باشد، یا دستکم خیال کنیم که جور دیگریاند؛ مثل روزهای بارانها و نسیمهای اردیبهشتها، لحظههای آخرین اسفندها، مهرهای بادها و بارانها و برگها و رنگها...روزهای تولد آدم، که از قضا توی مهر باشند و جای ابر، آفتاب بتابد به آدم، و سر که بالا بگیری، ببینی: چه رنگی دارد آسمان.
دلتنگم آنچنان...
و کلمههای آقای شاعر مدام توی سرم تکرار میشوند...و داستان عاشقیاش، و دلتنگیاش، کوچهی دلبندش، قصههایی که آقای صاحبخانهی ویلای این روزهایی که گذشت، برایمان گفت، شعرهایی که خواند، قدمهای توی جنگل، با آقای حافظ و شهریار و مولانا، و ما که پیاش قدم زدیم و زمزمه کردیم با او، حکایتهای همسخنیش با آقای شاعر...موسیقیهایی که صداش تا تودرتوی سبز جنگل، بلند بود. بوی نان، بوی تنور، بارانی که میزد نمنم. و چهقدر درخت بود و چه خوشرنگ بود همهجا. چه آسمان سرِ سازش داشت باهامان؛ و چه صبح آرام بود و میکشاندمان: با چکمههای عاشق گِلی، بالای تپهها، توی مِه، عکاسی، و مناجات...چه خیس بودند چوبها و آسمان و درخت و همهی همهی چیزها. سرزمینهای شمالی، جاهای خوبیاند برای عاشقی.
...دنیا خیلی مسخره است. از اولش هم مسخره بود تا ابد هم مسخره خواهد بود. اما تو دنیا را زندگی کن. لحظههای ممتاز، آدمهای ممتاز، زمانها و مکانهای ممتاز را تجربه کن. خیلی مهم هست که به دنیا بیایی و مرد ِ «آخر شاهنامه»، اخوان را بفهمی. مهم است که به دنیا بیایی و «تجسّد ِ وظیفه»ی شاملو را بفهمی...مهم است که به دنیا بیایی و روزی هزار بار «ای دریغا به بَرَم میشکند» نیما را زندگی کنی...مهم است که به دنیا بیایی و بهرام صادقی را به نام «ملکوت» بشناسی و یادت بیاید که صادقی به وقت نوشتن «ملکوت»، بیست و پنج ساله بود. خیلی حرف است که به دنیا بیایی و فروغ فرخزاد را به نام آن «خانهی سیاه» بشناسی. مهم نیست «نجاتدهنده در گور خفته است» مهم این است که در اوج سیاهی ِ خانه، باز میشود سرمه بر چشمان کشید و «موها را در باد شانه کرد». مهم است که به دنیا بیایی و دنیا را فراتر از مرزهای اشراق، بفهمی...اگزیستانسیالیزم و اصالت بشر را بفهمی. مسلمانی را زندگی کنی. مهم است که به دنیا بیایی و آدمها را فراتر از مرزهای مادّی، فراتر از مرزهای جنسیتی بفهمی...
[+]
چه الکیالکی بیستوچهارم شهریور میشود؛ چه الکیالکی پُر میشوند از پاییز، خیابانهای خلوتِ شبهای این حوالی...
چه خوب است آدم توی زندگی، برای خودش یک نقطهی عطف داشته باشد. که مثلا از فلان روز زندگیام جور دیگری شد. از فلان روز من شدم آدم دیگری. از فلان روز بود که دیوانگیها، عاشقیها پیدا شدند. که ایمان، کفر، یقین آمد. از فلان روز آدمها شکل دیگری شدند. فلان روز عجیبترین، خاصترین، خوبترین یا که مزخرفترین روز زندگیام شد. این "آن"ه را دوست دارم، این "ناگهان"ه، این "لحظه"هه را، که آسان هم شاید نیامده به دست. که گاهی این آهسته بودنه، نرمنرم پیش رفتنه هیچ خوب نیست. که گاهی باید یکشبه گذشت، رسید. که کاش برسد روزی که بنویسم – شاید همینجا – که فلان روز همان نقطهی عطف من است، که جور دیگری شدهام.
صدای آواز میآید...و من یادم میرود پی آن روزی که با دوستجانها، بعدِ آن همه خستگی و آبنوردی، نشستیم توی آن چمنهای خیس خوشرنگ کنار بزرگراه چمران، بساط چایی را پهن کردیم و عالمی بود...این بوی چمن هم از آن بوهای مورد علاقهی من است که مثلا هر کسی اگر خواهشی چیزی از من دارد، اگر روی چمن خیس – و ترجیحا کنار بید مجنونِ توی باد - این کار را بکند، به احتمال خیلی خیلی زیاد به نتیجه میرسد. لیوانهای چایی دستمان بود و داشتیم قیافهی تمام درختهای آنجا و بوتههای آن طرف بزرگراه را بررسی میکردیم که صدای زمزمهای بلند شد از دوردستها. آقاهه به طرز عجیبی میخواند که هر آدم عاقل بالغی را مست میکرد حتما و هرچه سرمان را به اینطرف و آنطرف چرخاندیم که آدم آوازخوانی را ببینیم آن دوروبرها، و هرچه گوشمان را تیز کردیم، فایدهای نداشت. دراز کشیده بودیم بر چمن و میشنیدیم تنها، آن صدای محشری را که نمیدانستیم از کجا میآمد. لیوان چایی به دست، با دوستجان، راه افتادیم لابهلای درختها، پشت شمشادها، حتی بالای شاخههای درختها را نگاه کردیم، به جستوجویاش؛ اما هربار که آنطرفتر میرفتیم صدا قطع میشد و سرجامان که میرسیدیم آقاهه شروع میکرد. چند باری ادامه پیدا کرد این جستوجوهای بینتیجهی ما...و صدا هی قطع شد و وصل شد. بیخیال صداهه شده بودم آخر؛ چیزی که خیلی دلم خواست بدانم – و هنوز هم میخواهد – این بود که آقاهه داشت میدیدمان؟ میخواست اذیتمان کند، این آدمهای دیوانهی مستِ چایبهدست را؟
هنوز هم هر وقت صدایی هست از دورها، من را میبرد به آن روزِ چمنها و درختها و نسیم تابستانی تیرماه.
* آقای کامکار، حقیقتا مرسی بابت اینجور سنتورنوازیتان.
دیروز هی کلمهها را چیدم کنار هم، هی توی ذهن نوشتم و خط زدم، که چند خطی بنویسم روی تکه کاغذی، برای دوستی، دوستِ جانی، که امروز صبح رفت از اینجا؛ رفت که برای چند سالی، یا که هیچوقت، نیاید. خواستم برایاش بنویسم که "رفیقجان، نمیدانم چند سال بعد که هم را ببینیم، اگر که ببینیم، کداممان لبخندِ دریغ، لبخندِ حسرت، روی لبهامان هست؟ من که "ماندم"، یا تو که نماندی؟ یا هر دومان، یا اگر که بشود هیچکدام؟" بعد فکر کردم که این جملهها چهقدر مضحکاند برای تقدیم به کسی که دارد میرود، به امیدی، با رویایی. خواستم بنویسم از همهی لحظههایی که توی این چند سال با هم گذشت؛ همهی خیابانهایی که با هم تویشان قدم زدیم، همهی کافههایی که توشان قهوه و هاتچاکلت خوردیم، همهی سفرهایی که ازشان حرف زدیم و جز یکی، هیچکدام عملی نشد، همهی آدمهایی که غیبتشان را کردیم، دوستشان داشتیم، باهاشان، بهشان لبخند زدیم، خوب بودیم؛ همهی آن فیلمها که دیدیم و چهقدر گفتیم دربارهشان؛ همهی آهنگهای محشر بیشماری که گوش دادیم بهشان، شعرها را نگاه کردیم و با هم خواندیم. و اشکها نگذاشتند که بنویسم. اصلن بنویسم که چه؟ خواستم شعر مشیریجان را بنویسم، که آن ملودی خوب غمناک لعنتی را روش گذاشتهاند، که آنهمه با هم تکرارش کردیم، فریادش زدیم...تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد...و اشک من تو را بدرود خواهد گفت... که من اینجا ریشه در خاکم...من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم...من اینجا تا نفس باقیست میمانم...من از اینجا چه میخواهم نمیدانم... که من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید، سرود فتح میخوانم...و میدانم تو روزی باز خواهی گشت...که چه مصداق حال و روز این روزهای من هست...خواستم بنویسم که "دوستجان، درست نمیدانم که من این "ریشه در خاک"ه هستم یا نه، نمیدانم که تا نفس باقیست میمانم اینجا یا نه، نمیدانم که روزی سرود پیروزی میخوانم یا نه، و اصلن نمیدانم آیاییِ بازگشتنات را؛ تنها چیزی که هست، امید هست؛ امید دیدن، امید اینکه یک روز، شاید، شاید، بنشینیم و با هم به یاد بیاوریم لحظههای بیبازگشت را، لحظههای خوب بیستسالگی." و دیدم که باز چه دلگیر و مسخرهست نوشتن چنین چیزی. و آخر، هیچ ننوشتم. هدیههه را کاغذ پیچیدم دورش، و دادم دستش. بی هیچ خطی؛ به جاش، کلی اشک بود، چشمهای قرمز، با دماغ گنده؛ آخرین تصویری که از من، توی یادی، نقش بست.
* آلبوم "شب، سکوت، کویر" آقای شجریان، همراه من بود همهی این مدتِ نوشتن.
باید رها شد، رهید، رفت، تا آسمان؛ خستهایم از کمی، کوتاهی.
باید که هر از گاهی با آن درختها و با آن آب بود؛ باید که خوب گوش سپرد به صدای این آب که سنگها را میساید و جاریست...باید که ساعتها کنار آن آبشاره ایستاد و سنگها را تماشا کرد؛ باید پروانهها را خوب دید که بالهایشان گاه خستهست و توان پر کشیدنشان نیست، نشستهاند بر تختهسنگی، آرام، نازک؛ باید به دنبال خورشید گشت لابهلای حفرههای برگان درختهای بلند؛ باید هندوانهههی توی دست را محکم گاز زد، که مزهاش بنشیند به جانات، که خنکیاش، زیر سایهروشن آفتاب، مستات کند. میشود جای آببازیهای مدام، نشست بر سنگی، پاها را فرو کرد توی آب، ترانه خواند، حرفی گفت، کلمهای شنید؛ میشود دوربین را به هر سمتی، سویی، نشانه گرفت، لحظهها را ثبت کرد؛ میشود توی آن کوچهباغهای تنگِ بیمثل، دستها را باز کرد و چسباند به دیوارهای کاهگلی دو طرف، میشود شاخههای بیرونزده از دیوارهای خانههای کوچک را گرفت و توت چید و ریخت توی دستهای بقیه، بیخیال آن که کسی - آقای صاحبخانهی چاقی - صدایات، سرزنشات کند؛ میشود ایستاد مدتها کنار آن درهای قدیمی با آن روزنهها و طرحهای رویشان، با آن کوبههای محشرشان؛ میشود لبخند داشت، لبخند داشت؛ میشود به اندازهی همهی دنیا سرمست بود، خوب بود.
اینجا را که میگویم همان رودخانهی برغان است، با آن درختهای خوب خوشرنگاش،که ما دوست داریم جنگل صدایاش کنیم.
کی میشود من یک بار، درست – با آنها که احتمالا دیگر نخواهمشان دید، یا دیدنشان خیلی دیر است، یا دور - خداحافظی کنم؟ کی میشود که خداحافظی بیاشک باشد، و باکلمه؟ که آن کلمهها که هزار بار تکرار شدهاند توی ذهن، قبلتر، بتوانند به زبان بیایند، گفته شوند، که تا ابد داغشان نماند بر دل. کلمههای موقعهای خداحافظی، یا سلامهای بعد مدتها، همیشه باید در خیال بمانند انگار؛ تقدیرشان گفته شدن نیست؛ باید بمانند تا فراموش شوند، یا لااقل جایی، گوشهای ثبت شوند، که بعدها که میخوانیشان باز همان اشک باشد، همان لبخند تلخ. آن هفتهی گذشته که برای استقبال رفته بودیم مثلا، باز همان اشکها بودند، با دیدن آدمهایی که پایین آمدن مسافرهایشان را از پلهها – آن جورِ غریب و دوستداشتنیای – تماشا میکردند و چشمهاشان خیس بود، آدمهایی که صورتهاشان را چسبانده بودند به شیشهها و نگاهشان آنطور مهربانانه و مشتاق بود. دیروز هم که توی آن تاریکیِ در انتظار صبح، رفتیم به بدرقهی داییاینها، توی راه، توی ماشین بیموسیقی اشکها آمدند که نگذارند یک بار دیگر هم خداحافظی باکلمه باشد، که نگذارند مسافرها را بغل کنی و دستی بزنی پشتشان، که در میانهی اشکها و فینفینها و لابهلای نگاه آدمها فکر کنی که دیگر نخواهیشان دید، یا دیدارشان خیلی دور است، یا دیر.
برای چندمین بار(؟) زمزمه میکنم: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی...چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... و جناب شفیعی کدکنی عزییز، که اینگونه گفتهاند: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟...تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن...و من، این میانه، به آفتابی فکر میکنم که خب، سرِ برآمدن ندارد لابد.
میدانی، این روزها یاد آن روزهای توتچینیام مدام. آن موقعها که بودی، و آن درخت بزرگ محشر بود با آن توتهای درشت درخشاناش. آن وقتها که لابهلای آن تپهها چرخ میزدیم؛ آن تپههه پشت همان درخت توت که برای منِ کوچکِ آن وقتها چهقدر کوه بود، پرشکوه، بلند، دستنیافتنی. و توت این روزها برای من نشانهایست؛ حالا وقتی اینجا و آنجا درختی میبینم پرِ توت یا بهتر: آدمهای خستهی بالبخندی که به سختی تنهی درختی را تکان میدهند، به امید چند دانه توت، یادم میرود: به آن وقتها؛ میدانی، راستش فکر میکنم، گاه، شوق توت چیدن را هم دریغ کردهاند ازمان.
نیم ساعتی بعد نگارش، در پی آن قدم زدن دلچسب توی حیاط محشر آن دانشگاه عزیز - حول و حوش دوازده شب - رسیدیم به درخت توتی؛ و من تصور کردم دانشجوهای خستهای را که این درخت چه نعمتیست براشان.
قدر این روزها را باید دانست..قدر این روزهای پُرنسیم کمباران را...اردیبهشت بوی شعر و کاغذ و باران میدهد. بوی ریحان و بنفشه دارد. اردیبهشت، شکل این گلهای رنگرنگ سربرآورده از نردههای خانههای این اطراف را به خود گرفته است...این خانههای بیشک مست بهار...این خانههای بارانخوردهی خرسند، با آن لبخند پنجرههاشان...اردیبهشت انگار خلاصهی همهی سال است، تمام لحظهها و روزها. این روزهای پر از پیادهرویهای پیدرپی، پر از چای و موسیقی و مناجات، پر از تهرانگردیها و همکلاسیجانها و آدمهای تازه...اینها که اشک و لبخند و عاشقی را یکجا مینشانند روی گونهها و لبها، و دلات. اینها که خود اردیبهشتاند، خود بهار. و به فرمایش آقای شاعر: بهار را باور کردهام من.
- هووم..شاید...تو مطمئنی؟
- خب، راستش...نه.
توی تمام این حیاط درندشتِ این روزها سبز، دلخوشیام به همین دو باغچهی هشتاد در صد سانتی جلوی در است؛ با آن بنفشههای کمیاب و رنگرنگ و معرکهاش، که بیصدا آمدن باهار را فریاد میکنند.
خوشبختی آدم، میتواند که به اندازهی یکیدو تا باغچه باشد.
ميگم حسابش را كه بكني ميشود چند خط شمار همهی جملهها و كلمههايي كه نصفهشبها، توي رختخواب، ميآيد توي سرت و ثبت نميشود جایی؟ نه کاغذی هست، نه قلمی، نه ذهنی که تا چند ساعت بعد – تا صبح – نگه داردشان. سرنوشت تلخی دارند كلمههاي نیمشبها.
این نامه را – كه خودِ خود زندگيست – منهاي عكسش، ميچسبانم اينجا. عكسش را، خواستيد، برويد ببينيد خودتان. چه آشنااند كلمههاش; براي من، براي منها...:
این عکس توست. اولین عکست. چسباندمش به آینه ی میزمان و روزی چند بار برای این که یادم بیاید چه شکلی هستی، می آیم سراغش. راستش خیلی سخت است آدم برای کسی که هنوز خودش را ندیده و فقط یک عکس سیاه و سفید و پر از نقطه از او به دستش رسیده، نامه بنویسد. آدم نمی داند چه طوری شروع کند و چه شکلی بنویسد. نمی داند از چه کلمه هایی استفاده کند و جمله ها رو چه جوری کنار هم بچیند. اما راستش امروز می خواهم چند خطی برایت بنویسم. می خواهم نویسنده ی اولین نامه به تو باشم. می نویسم و خط می زنم؛ دوباره می نویسم و باز خط می زنم. نوشتن سخت می شود، وقتی قرار است نامه ات به کسی برسد در تو و جدا از تو...
توی کتاب ها نوشته اند که از این هفته می توانی صدای من را بشنوی. نوشته اند که می توانم برایت آواز بخوانم و با تو حرف بزنم. نوشته اند که از این هفته ارتباط واقعی تو با دنیا شروع می شود. این هفته باید برایت خیلی هیجان انگیز باشد. خوش حالم که کم کم داری بزرگ می شوی و دور و برت را می شناسی. خوش حالم که صدایم را می شنوی. خوش حالم که تکان می خوری یادم می اندازی که هستی. خوش حالم. اما چیزی هم هست که نگرانم می کند. نه فقط نگرانی طبیعی همه ی مادرهای این طرف دنیا برای سلامت و سرنوشت بچه هایشان. نه. نه فقط این. این نگرانی جور دیگری است. شکلش فرق می کند. شاید چیزی است شبیه همه ی نگرانی هایی که از سال ها پیش داشتم. از وقتی بچه بودم. حس می کنم خودم هستم که قرار است از این هفته بشنوم. حس می کنم خودم قرار است به دنیا بیایم...
به عکست که نگاه می کنم، با خودم می گویم آیا گوش تو هم، باید مثل گوش من آژیر وضعیت قرمز را بشناسد؟ آیا قرار است تو هم از ترس فرود آمدن موشک و وحشت تمام نشدنی ضدهوایی، از شب تا صبح، صد بار از خواب بپری و به سایه ی درخت همسایه که روی دیوارِ رو به رو می لرزد خیره شوی؟ آیا تو هم باید از زیر آوار ماندن بترسی و شب ها خوابش را ببینی؟ نه، دلم می خواهد سرنوشت گوش تو، مثل گوش من نباشد. می خواهم تو با این صداها آشنا نباشی، می خواهم هر جای دنیا که بخواهی زندگی کنی و معنی آتش و آتش بس را ندانی. نه تو، نه هیچ بچه ی دیگری در دنیا.
دلم می خواهد گوش تو اسم «هانس کریستین اندرسن» را بیشتر از اسم «البرادعی» بشنود. دلم می خواهد گوشَت به شنیدن صدای مجری برنامه ی کودک بیشتر عادت کند، تا به صدای شبانه ی مفسرهای سیاسی شبکه های جورواجور. دوست دارم حق مسلم تو، شاد بودن باشد و دویدن و خندیدن. شنیدن کلمه ی تحریم را نمی خواهم؛ نه برای تو، نه برای هیچ بچه ی دیگری در دنیا.
دلم می خواهد عقیده ات را خودت انتخاب کنی و دنیا آن قدر خوب باشد که هر جا از اعتقادت گفتی، تحقیر نشوی. دلم می خواهد گوش هایت با توهین آشنا نشوند و مجبور نباشی برای بدست آوردن کوچک ترین حقت، بزرگ ترین تهمت ها را بشنوی. دوست دارم به مدرسه بروی، به دانشگاه بروی و کاری را که دوست داری انتخاب کنی، بدون این که تنت از شنیدن کلمه ی اخراج بلرزد. دوست ندارم مجبورت کنند که برای زنده ماندن نقاب آدم دیگری را بزنی. نقاب را دوست ندارم؛ نه برای تو، نه برای هیچ بچه ی دیگری در دنیا.
دلم می خواهد بعضی از کلمه ها هرگز به گوشَت نخورند. آرزو می کنم ندانی «محاکمه»، «ممنوع الملاقات»، «متهم» و «جاسوس» یعنی چه. می خواهم هیچ وقت از شنیدن «دستگیری» نگران نشوی و این کلمه ی غریب، تو را منتظر شنیدن اسم دوست هایت نکند. آرزو می کنم «زندان» در دنیای تو، جایی برای آدم های بی دفاع و بی وکیل نباشد. برای تو دنیایی را آرزو می کنم، پر از «گوش شنوا». گوش هایی برای شنیدن حرف های تو، و همه ی بچه هایی دنیا.
برای مادری که کودکی اش پر بوده از موشک های راست راستکی و کوچه هایی که یکی یکی با شیون و زاری تغییر اسم می دادند به نام جوان های محل؛ برای مادری که نوجوانی اش لبریز بوده از وحشت اخراج و شنیدن توهین های خانم خوش لهجه در کلاس دینی؛ برای مادری که چون نخواسته دروغ بگوید، هیچ وقت رنگ دانشگاه را ندیده و این روزها دائم در هر تماسی که با ایران می گیرد، دنبال خبر خوبی از دوستانش می گردد و ناامیدانه می شنود که آن ها اسیرِ سوءتفاهم های کوچک و بزرگ هنوز در زندانند؛ برای این مادر چه آرزویی بزرگ تر از این که دنیا با گوش فرزندش مهربان تر باشد؟
بین نقطه های سیاه و سفیدِ نگرانی و خوش حالی، به تو زُل می زنم که بی خیال خوابیده ای و شاید خواب های خوب می بینی. شاید در خوابت آواز پرنده ها و چک چک دوست داشتنی باران را می شنوی. دلم خوش می شود و آرزو می کنم که خدا هم این هفته – مثل تو- صدایم را بشنود؛ و بهشتی را که قرار است بعدها زیر پایم بگذارد، همین حالا به زمین بفرستد. برای تو... برای تو و همه ی بچه های دنیا.
هاااي كه حرفهاي ديشبين آقاي خرم عزيييز تا كجاها بردمان...آن حرفهاي دلچسبِ بارانيِ خيالانگيز...از ساخته شدن آهنگها و ترانهها و تصنیفها، با آن آدمهاي بيمثل كه جايشان خاليست اين روزها، اينجا. از آن حكايت ساخته شدن ساغرم شكست اي ساقي...توي جادهي سبز چالوس...وقتي كه وسط قدم زدن، جناب كرمانشاهيجااان، جامشان ميافتد و ميشكند...از لحظهي خلق شمع و پروانه منم...از ديدارشان با آقاي يگانه...از آن روز كه با بنان و تجويدي و كرمانشاهي جمع بودند و خرخر جناب بنان - به قول جناب تجويدي شش دانگ - بلند بوده...از آن باران نت كه ميگفتند مي ريخته سرشان موقع آهنگ ساختنها...بعد هم حرفهاي آسمانی آقاي بادكوبهاي و مدالي كه جاي گرفت بر گردنش و آن نقاشي بزرگ، كنار جناب مولانا...بعد هم شعر سلماني...خندههاي پررنگ سهيل محمودي...
هووم...اي زمين، اي آسمان، اي كوه، اي دريا، خواب يا بيدار، جاوداني باد اين روياي رنگينم...
آقای آن روزهاي كودكي، هنوز، بعد سالها، قصهي حسنی، با همهي ژوليدگيها و هپليبودگيها و تنبليهاش توي سرمان هست؛ هنوز آهنگ خوووب "تر و تميز و تپل و مپل" ميپيچد توي گوشهامان گاه. هنوز كلمهي كميابِ خوبِ "يورتمه" وقتی شنيده ميشود از جایی، ميبردمان به قصهتان، به آن وقتها. هنوز ناخنها كه بلند ميشود يادمان ميآيد كه: ناخن دراز، واه واه واه....
رفتهايد مدتيست گویا..
تمام نوشتههاي ایشان، اين گوشه، توي قسمت "مينويسد" جاي ميگيرند لابد؛ حالا چه من بچسبانمشان اين كنار، چه نه:)
ايستگاه بهشتي پياده ميشويم. خانومه آدرس سينما آزادي را ميپرسد ازمان. ميگويم دنبالمان بيايد ما هم همانجا داریم ميرويم. خانومه تاكسي ميگيرد كه زودتر برسد به تماشاي فيلم كوتاهاش. چند قدمي ميرويم توي خيابان بهشتي...توي آن هواي دلاويز بهارانه...ايستادهاند توي صف آدمها...زياداند...وايميستيم پشت سرشان. هي جدول برنامهها را مرور ميكنيم با جلوييها، با خودمان...سهونيم است حدودا...هي به تعداد پشتسريها اضافه ميشود...زدهاند آنجا روي ديوار كه براي سانس پنجونيم تمام شده بليطها براي شيش هم چهل تا مانده فقط. كي باورش میشود؟ هيچكي. همه وايسادهاند، از فيلمها ميگويند، آدمهاي جورواجور با هم آشنا ميشوند هي، سر صحبت را باز میکنند، لبخند ميزنند، با تلفنهاشان صحبت ميكنند...توي خالد اسلامبولي ميچرخيم تا كيكي چيزي پيدا كنيم...ميآييم دوباره توي صف طولودراز خودمان...پنجونيم شده تقریبا...آن يكي رفيقجان هم ميرسد از راه...سهتايي منتظر ميمانيم...باران گرفته، سرد شده هواهه كمكمك...ميگويند که براي سانس پنجونيم "روي زمين" بليط ميفروشند، نميرويم بخريم، نميدانم چرا...اميد هست همچنان...آن يكي جناب دوست هم ميرسد...چهارتايي وايسادهايم توي سرماي دلچسب دم سينما، صحبت ميكنيم...يك ربعي مانده به شيش. شروع كردهاند به بليط فروختن...صف جلو ميرود یک كمي...لبخند آمده روي لب همه اهالي خستهي صف...هر كسي چيزي ميخورد...خانومه نسكافه به دست رد ميشود از جلومان...چه چاي ميخواهد دلم...كي حالش را دارد تا آنور خيابان برود برسد به دكههه؟...كه دوباره ميگويند تمام شده بليطها. تكان نميخوريم از جامان. بعضيها،خسته، ويران، سرشان را مياندازند و ميروند. ايستادهايم هنوز...شايد سانس ويژه بگذارند. نه؟ جمعيت زياد خيابان بهشتيٍ نوزدهم بهمنماه هشتادوهفت پراكنده ميشود بیشتر و بیشتر...ما ایستادهايم...ميگويد آقاهه – بلند – كه: واينستيد اينجا ديگر از سانس ويژه خبري نيست. ميرويم جلو، لابهلاي ميلهها و كاغذهاي طلايي. الكي منتظر وايسادهايم...مشاعره شروع ميشود، چهارتايي...ميخوانيم...ميخوانيم...مثل هميشه مشيريجان هست، حافظ هست، شاملو، جناب مولانا...بگذار سر به سينهي من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را، شايد كه بيش از نپسندي به كار عشق آزار اين رميدهي سردركمند را...هوم...مرا ميبيني و هر دم زيادت ميكني دردم، تو را ميبينم و میلم زيادت ميشود هر دم...خشك شدهام – شدهايم – شعر مست ميكندمان، گرم، خوب..."ي" كم آوردهايم ديگر...اِ...اِ...يكي روبهي ديد بيدستوپاي...ميگويد آقاههي گوشيبهگوش كه شايد بگذارند سانس ويژه را...تهيهكنندهجان قبول نميكند اما انگار...خب فحش ميخورد خيلي،خيلي؛ از آن خيلِ خستهي توي صف ماندهي سرمازدهي مست...اميدي نيست هيچ...ميرويم تو كه چايي قهوهاي چيزي بخوريم، راهمان نميدهند...ميگويند برويد "كلبه" را ببينيد خب. كلبه ميخواهيم چهكار؟ راه ميافتيم پياده توي وليعصر...نم باران نشسته به جانمان...ميرويم توي آن كافه كوباييهه پایینترٍ میدان...كه عكس جناب چهگوارا را چسباندهاند به هر گوشهی در و ديوارش...بستني سفارش ميدهيم، توي آن خنکی خوب...مسخرهبازي، عكس، بستني، خنده، مستي، مستي..."بي پولي" را هم اگر ميديديم انقدر خوب نميگذشت لحظهها شاید...هان؟ كسي چه مي داند..
ياد گرفتهام كه ميشود زندگي كرد. ميشود مست شد, خنده زد, عاشقي كرد. عاشقيهاي كوتاهكوتاه, خندههاي كمرنگ, مهربان, آرام. ميشود آدم چشمهايش برق بزند, هر قدر منصفانه, بي غرض هم نباشد. ميشود به آهنگ كلمهاي دل بست. ميشود به نمِ باران كوتاهي, آن موقعِ سردِ دلچسبِ شب, آسمان را تحسين كرد. انگار بايد كمكم زندگي كرد, كوچككوچك, پُرلبخند, رسمش اين است لابد. بايد سر را گرفت بالا, جایی توی ابرها, آسمان آبيِ زلالِ پهنِ بهمنماهِ بهاري را نگاه كرد, بعد عاشق شد; يك هو, ريزريز, واقعي, عاشق شد; تنها عاشق شد. بايد كه صداي نواركاست – و نه سيدي – بپيچد توي خانه, بلند, كه: چنان در قيد مهرت پايبندم, که گويي آهوی سردرکمندم...گهی بر درد بیدرمان بگریم, گهی بر حال بیسامان بخندم...نه مجنونم که دل بردارم از دوست, مده گر عاقلی بیهوده پندم...كاش گرامافوني بود اينجا و صفحهاي و كاسهي آبيرنگ اناري و گلدان شمعدانياي, كاش تنگي بود و ماهي سرخ كوچولويي و حافظي و غزلي...هست, هست, اين يكي هست. بیشتر هست. سعدي, مشيري, رهي...باران هم ببارد خوبتر است. ميشود بيشتر عاشقي كرد. ميشود خيال كرد و تصوير ساخت و لبخند داشت. ميشود دانه ریخت برای آنها, که آن بیرون, خیس نشوند, یخ نزنند, سرما نخورند. ميشود زندهگي كرد.
زندهگی ميکنم..
آنقدر فکرها هستند و جنونها و دغدغهها و دلمشغولیها و عاشقیهای کوچک، و زندگی، که مجالی برای "نوشتن" نمیماند. یا که شاید همهاش تنبلی است، و رخوت سرمای – هنوز نه چندان زیاد– دی که به جانمان نشسته است. نمیدانم. من همچنان، با همهی همهی دیوانگیها و ندانستنها پیش میروم...
اما خب، زندگی خوبتر میشود، اگر بشود که "راز فصلها را دانست و حرف لحظهها را فهمید". پیش میروم، تا بدانم، که بفهمم.
دیشب، هزارتا کلمه داشتم که بگویم، بیشتر، الآن، هیچی نیست:
آبان هشتاد و هفت; بارانهای ریز کوتاهکوتاه، ماه کمرنگ توی آسمانی که اینبار خوب میدانم مال من است، برگهای زرد – که سبزاند. آبان هشتاد و هفت; خنکی، پیادهرویهای چهارپنجنفری مدام، با دستهای سرخِ سرد و جفتي دستکش که پنهان میکندشان، خیابان چهارباندی سبزی که میخواهی تا آن سر دنیا ادامه داشته باشد، ساعت نه شب – ده؟، یازده؟ - وقتهایی که کاش تمام نشوند هیچ، سیخهای جیگرِ روی ذغال داغ، آن خوشگوشت مزخرف که بد بود چقدر که تمام تفالهاش ماند توی بشقاب روی میز، با آن همه خنده، گرمی خوب هاتچاکلت، بوی آهستهی اسپرسو، موسیقیهای آرام کنار درختها کنار نسکافه، گیتار، پیانو، فهرست شیندلر. آبان هشتاد و هفت; درسهای تمام نشدنی – خواندهنشدنی – تایپ، تایپ، تایپ، چتهای همیشگی، قرار آتش و سیبزمینیهای تویاش، کلاچ و ترمز همهاش، دوچرخهسواریهای دیوانهگون آخرهای شب توی آن هوای بس ناجوانمردانه سرد، سرماخوردگیهه که نیامد اینبار عجیب، دوستجانهای متنوع که رفیق میشوند با هم، لگاریتم، ایافال، استادجان آمریکاییمان با آن حرفزدن خوردنیش. آبان هشتاد و هفت; لبخند، صدای دانهدانههای بارانه که میریزد توی گوشم، جانم، که از توی نگاهام پیداست وقتی خیره میشود آن سوی پنجره، به زمین که هی سوزنسوزن میشود، خیستر. آبان هشتاد و هفت; كه میتواند بهترین باشد، کوچکترین، خوبترین، خوشبختترین، که هست، هست.
من هی دارم به کلاس زبانهای بچگی فکر میکنم. مدام فکرم میرود پیش آن خانهی بزرگ تودرتو با آن حیاط محشرش، آن درختهای سبز خوشمزهاش، با آن مسیر باریک دلچسبی که جای قایم شدنهای همیشگیمان بود، وقت برِک، وقتهای قایمموشک و دویدنهای پیدرپی. هی فکرم میرود به سمت آن کلاس کوچکِ ساعتهای شیش تا هشت با آن هوای ملس تابستانها و لرزیدنهای زمستانها، به هفتههایی که بودند، فقط برای خندیدن و با هم بودن، و کنارش، یککمی انگلیسی. به موقعهای تولد و هلههولهها، آن پفکهایی که مخصوص بشری بودند فقط، که یادشان دیوانهام میکند. به چهارشنبهسوریها، به ترقههای مفصل بهنام – که نیست اینجا – و موشکهاش، به دعواهای ورقا و صمیم – آن چشمهای سبز پراشک آن روز، که هیچ یادم نمیرود، به کفشهای آیدا، همانها که تازه بودند، همانها که معلممان آنهمه دوستشان داشت و من همیشه دلم میخواست که یکی مثلشان را داشته باشم، که آخر هم نخریدمشان. فکر میکنم به آن روزی که خانوممعلممان گفت که هر کدامتان یک اسم انگلیسی برای خودتان انتخاب کنید و من بلند گفتم که: جنا...و بعد، همهش دلم خواست که اسمام جنیفر باشد – همانی که رفیقم دقیقا بعدش گذاشت روی خودش. فکر میکنم که چه خوب بود شنیدن صدای معلممان که دوستجان را "جیپسی" صدا میکرد و ما، همه، چه میخندیدیم. فکر میکنم به روزهای گرم و بلند و خوبِ "هلو هلو واتز یور نیم؟ با آن آهنگ همیشه دوستداشتنیش که میبردم به روزهای قشنگ، دور، که هنوز دیوانهام میکند.
این روزها جای باران همهاش آفتاب است و خنکی آبان نو که چه غیرمنتظره رسید. و من فهمیدهام - همین تازگیها - که میشود آفتاب را هم دوست داشت مثل باران – حالا یککم کمتر خب – و میشود تکیه کرد بهش گاهگاهی – بیشتر - که باران نیست. اصلا همین که بدانی یکی هست توی دنیا که به فکرت هست میداندت میتابد بهت یا میبارد گاهی، شمارهای میگیرد پیغامی میدهد صدات میکند، همین که کلمهها ردوبدل میشوند، همین که کسی هست برای خود خودت، خودش دنیاییست; میخواهد حالا آفتابی باشد، بارانی، پیانویی که با تقتق کلیدهاش دست بکشد روی موهات، یا که حتا آقای برادری آن سر دنیا، دقیقا آن سر دنیا.
مهرها ساخته شدهاند اصلا برای قدمزدن، فقط. آنقدر که آسمان تاریک تاریک بشود و پاهات پرِتاول. آنقدر که لپهات از خنکی باغی که درختهاش بهارها شکوفهاند و تابستانها سیب و پاییزها برگهای رنگرنگ و زمستانها ستارههای یخی، صورتی شود، یکجور صورتی خوبی. بعد از توی آن حفرهی کوچک پرازآسمان که شاخهها از سهچهار طرف گرفتهاندش، ماهِ حوالی شش عصر را ببینی که گوشهی سمت چپش یککمی فرورفته. بعد هم آن موشهي کوچولو را که چه فرار میکند با آمدنت چه بیخود میترسد. بعد هم آن دخترک موطلایی را که چه آرام دستهای مامانش را گرفته و قدم میزند. او هم میداند لابد که مهر، تنها برای قدمزدن است، برای خاطر رفتن، رهاشدن، پرکشیدن.
امسال، بیشتر از هر موقع دیگری "مهر"ی شدهم.
خب آدم که خوب فکر میکند میفهمد این شالهای رنگرنگی چه نعمتی هستند توی این دنیا. نباشند، چه کسل میشود چوبلباسی، چه غمگین میشوند خیابانها، کوچهها; سرد، تاریک، دلگیر.
میدانی، آدم به دنیا و آدمهاش امیدوار میشود میخواند اینها را که همه از پاییز میگویند، از بارانهای خوب کوچک مینویسند و از آلبوم تازهی جناب همایونجان و از آبیها و سبزها و بنفشها، از کنعان و هوای ملس این روزها و از لبخندها. بعد آدم فکر میکند آدمهای اینجا همان آدمهای توی خیابانهااند؟ همان اخموها و جدیها و خشنها و بیلبخندها؟
انگار که رفته باشم توی دل جنگلی کنار آبشاری وسط دشت شقایقی گندمزاری، مستام میکنند این همه کتابهای خوب خوشبویی که چیده شدهاند جایی پیش هم – مستتر حتا. هی سر تا ته کتابفروشی خوب دوستداشتنی را متر میکنم و دوباره و دهباره به اسم کتابها – خیره – نگاه میکنم. گاهی اسمهاشان از خودشان مهمتر میشود حتا. اینکه نویسندههه چه کلمههایی را گذاشته کنار هم که مدتها آدم را سرپا، خیره، درگیر خودش کند. اینکه چقدر کلمههایی که روی کتاب مینشینند برایش مهم بودهاند. "میعاد در سپیده دم" از آنهاییست مثلا که آدم میتواند ده دقیقه بهش نگاه کند. یا "شبی از شبهای زمستان مسافری" را میشود پانزده دقیقه زل زد بهش. "ویران میآیی" را هم. آدم اما میترسد بخواندشان. نکند کلمهها، تویشان مثل بیرونشان چیده نشده باشند؟ آنوقت - اینجوری باشد اگر - کتابفروشی که میروم بیستوپنج دقیقهی وقتم به نگاه کردن چی بگذرد؟
دوستجان میگوید – با قیافهی خاصی - تو رو نمیشه به آسونی کَند از اینجا، و من از توی چهرهاش میخوانم که لابد دارد فکر میکند الآن که به قبر فلانکسش میخندد که با من بیاید یک چنین جاهایی. بعدش میفهمم مامان بیچاره چه میکشد میفهمم چرا دیگر از کنار کتابفروشیه رد هم نمیشود. اما بیخیال، دانهدانه کتابها را میشمرم و فکر میکنم: اینهمه خوشبختی؟
پاهام ضرب میگیرد مدام با این آهنگها که پخش میشود پیدرپی و به جان، شنیده هم. فکر میکنم: چه خوباند شبهایی که تویشان رادیو فرهنگ هست و این همه موسیقی و وبگردی و کتاب و خستگی دلچسب آزمایشگاه و خنکی خوب پاییز. و من دلم میخواهد این شبها همچنان پر ِ شیر داغ و خشخش کورنفلکسها باشد و این شبها هیچوقت تمام نشود.
منتظر بودم زنگ لعنتی بخورد زودتر. دلم نخواسته بود اصلا بروم مدرسه نمیشد اما خب. زنگ که میخورد زودی میپریدم بیرون و تندتند خودم را میرساندم خانه. کفشها یک سمت و مقنعهی گرم خسته آنطرف دیگر...بی هیچ درنگی میرفتم سر یخچال تا کیکه را ببینم. حالا یا آن چیزی از آب درآمده بود که خواسته بودمش یا نه. مهم این بود که کیک بود با آن شکلاتهای وسوسهکنندهی رویش. شمعی هم همراهش بود آن نزدیکیها که بزرگتر شدن دخترک همیشه - و هنوز - کوچک را نشان میداد. سالادالویه هم پای همیشگی بود به خواست همان دختره که با شوق وصفنشدنیای بنشیند سیبزمینی و خیارشورش را رنده کند و کالباسهاش را خرد. به چشمبههمزدنی مهمانهای رنگرنگی میآمدند و دیگر خودشان اهمیتی نداشتند مهم چیزهای توی دستشان بود که برای یک دختر هشتنهساله سخت بود که چندساعت ندیدن چیزهای توی آن رنگرنگیها را تاب بیاورد. مدام ناخنک میزدم به کاغذهای خوب رنگی قشنگ مگر چیزی سردربیاورم از محتویات تویشان که معمولا چیزی دستگیرم نمیشد. هیچکدام از آن همه آدمهای مهمان و آهنگهای خوب دوستداشتنی و سروصداها نمیتوانست نگاه دخترک را از آن همه رنگ دور نگه دارد. تا موقع باز کردنشان و شادیهای تا مدتها بعدشان...
حالا نه از آنهمه آدم خبری هست نه از آن موسیقیها و صداها و آن شلوغی و هیاهو، نه از مدرسهای و مقنعهی سفید چروکشده توی کیفی و نه از کیکی، تنها گاه چیزهای رنگیایست که از دوستجانها میرسد از رفیقهای همیشه خوب. اما هشتم مهر هنوز خاص است، هنوز.
امروز پاییز هست آفتاب هست. پنجره را که باز میکنم هوای خنک پاییز تازه که میخورد توی صورتم آن موجودات خوب سبز - که با باد اینور و آنور میروند – را که چشمم میافتد بهشان حالم حال دیگری میشود. بعد میروم سراغ دوست همیشگی، موسیقی جان...امروز از آن روزهاییست که جور دیگریام. همایون صدایش توی خانه میپیچد، بلند، که: آه که امروز دلم را چه شد آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفتهست کسی با دلم...که: وطن وطن نظر فکن به من که من به هر کجا غریبوار به زیر آسمان دیگری غنوده ام همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام...که: تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام...بعد کمکم میآیند رفیقهای مدامام، اشکها، آهنگ باشد و آن شعرهای محشر با آن تار و کمانچهی دوستداشتنی، اشکها نیایند بعد؟...این صدای تلفن اگر بگذارد...که بیاشک نباید ماند.
بهجای هر حرفی و سخنی این را از پارسالِ نگارنده مینویسم. از آنی که عجیب بوی ماه مهر میدهد.
به سالهایی که قلم به دستم دادند و خواندن و نوشتنام آموختند...
دیروز که باد خنکی پیداش شد یکهو، دیروز که از زیر بیدمجنونها و کنار شمشادها میگذشتم بدون اینکه خبری از آن آفتاب آزاردهندهی سهونیم بعدازظهر باشد، دیروز که زمین یکجاهاییش زرد شده بود و سایهروشن، دیروز که بارانی بود هوا و بارانی ننشست اما، پاییز محکم خورد توی صورتم. پاییز گاه دوستداشتنی و گاه نه چندان دلخواه...سلام رفیق.
همیشه دوست داشتهام خوب ببینم آدمها را دوست داشتهام تصور کنم که اینها، همه، خوبیهاشان بیشتر از شیطنتها و گاه نادانیهاشان است دوست داشتهام قبل از دیدن آدمها تصویر خوبی توی ذهنم بسازم ازشان دوست داشتهام همیشه بهشان لبخند بزنم چشمک محبتآمیزی تقدیمشان کنم و بهشان بفهمانم که دوستداشتنی میدانمشان. حالا میخواهید این را بگذارید به حساب خوشبینی دیوانهگونه یا خریت محض یا هر چیز دیگری...دوست داشتهام توی کوچه و خیابان چشمهایم پرِ خنده باشد برق بزند مهربانی کند دوست داشتهام دست آدمها را بفشارم توی چشمهاشان نگاه کنم ببینمشان...نمیشود اما. گاهی - بیشتر - مجبور میشوی چینی بر پیشانی بیندازی مجبور میشوی چشمهایت را از آدم ها دور نگه داری مجبور میشوی بیلبخند باشی مجبور میشوی دستت را بکشی کنار سکوت کنی نامهربانی کنی...و وقتی نگاهت به دنیا و به دور و برت آنطوری که گفتم باشد سخت است بیلبخند بودن سکوت کردن اخم کردن...سخت است که بفهمی آدمها گاهی آنجوری که تصویر کرده بودی نیستند بفهمی که آدمها گاهی با لبخندت با چشمهایت کاری ندارند بفمهمی آدمها گاهی تنها به فکر خودشاناند و دنبال دیوانگیهای نادوستداشتنیشان سخت است که بفهمی همهی آدمها گاه بدی را خوب بلدند...
این چه حس خوشایند لعنتیایست که هرموقع کلمههای مشیریم را میشنوم علیالخصوص وقتی صدای شجریان کوچکِ بزرگ مینشیند رویش و زمزمههایش زمین و زمان را پر میکند - شاید خالی هم -
و میپیچد توی گوشم و وقتی هم که با کمانچهی دوستداشتنیام همراه میشود، ویرانم میکند دیوانه میشوم مست میشوم زاده میشوم میمیرم فریاد میکنم پر از آهنگ میشوم...هان؟آدمبدها باید گاهی بد بمانند. خوبیشان به همین بدبودنشان است اصلا. خوب بشوند اگر، کوچک میشوند بیارزش میشوند دیده نمیشوند شاید هم. گاهی جای خوبماندن، خوب است اگر بتوانی بد بمانی.
مدام با انگشتهایش بازی میکرد مثل تازهکاری که با چندین هزار آدم یکجا روبرو شده باشد و نداند که چه کند. دست راستش را گذاشته بود روی زانویش و آنیکی را دائم میچرخاند و خم و راست میکرد. چشمهایش بیشتر بسته بود و سرش در حال چرخش. همهی پنج سر دیگر هم همینطور بود. بقیهشان هم مست خودشان و سازهاشان بودند انگار. چند هزار سر دیگر هم بههمچنین...برق چشمهای آدمها را از دور دور هم میشد دید. دو ساعتی که انگار دقیقههایی بیشتر طول نکشید...و دلت میخواست تا خود صبح صدایش توی گوشت باشد و آن آدمها و آن همه اشتیاقشان جلوی چشمهایت. پاشدند که بروند، توی جمعیت هیاهوی عجیبی بهپا شده بود. دستزدنهای پیدرپی و طولانی تبدیل شد به دستهایی ریتمیک و طولانیتر و صدای محو آدمهایی هم از بین جمعیت شنیده میشد. هیچکس نمیفهمید چه میگفتند آنها انگار اما همه منتظر چیزی بودند گویا، چیزی کم بود آن وسط. بعدتر آن صداها واضحتر شنیده شد و صدای تمام آدمهای آنجا بهش اضافه شده بود. همه فریاد میزدیم: مرغ سحر مرغ سحر... همایون و گروهش اما رفتند و پشت پردهها محو شدند، ما چند هزار نفر اما همینطور ایستاده بودیم و دست میزدیم و یکصدا مرغ سحر را فریاد میکردیم...و بعد یک اتفاق ساختگی! دوستداشتنی: همایون و بقیهشان دوباره جلوی چشممان پیدا شدند...نشستند و سازهاشان را برداشتند و مرغ سحری که میخواستیمش همراه با فریادهای ما توی فضا طنین انداخت...کمتر آن حالم و آن حالشان را دیده بودم جایی...همهمان میخواندیم و اشکها حتی توی آن تاریکی پیدا بود...و دلت میخواست تا خود صبح صدایش توی گوشت باشد و آن آدمها و آن همه اشتیاقمان جلوی چشمهایت. آن آقاههی کمانچهنواز موسفید دوستداشتنی، آن آدمی که تارش غوغا میکرد، آن کوزهنوازی که دیوانهات میکرد و دلبستهی کوزهات...همهشان.
