تنها چیزی که در صد سال تنهایی توجه من یکی را جلب کرد، حافظهی جناب مارکز بود. بله، حافظهی عجیب آقای نویسنده.
استرادلیتر خیلی بدش میآمد او را بیشعور خطاب کنند. تمام بیشعورها همینجورند. وقتی بهشان بگویی بیشعور، از آدم بدشان میآید.
ناتور دشت، جی.دی.سلینجر
ارنی سیاهپوست شکمگندهی نکرهای است که پیانو میزند. از آن آدمهای پرافاده است که زورش میآید با کسی صحبت کند، مگر این که طرف آدم دمکلفت یا سرشناس و یا از این جور اشخاص باشد. اما انصافا خوب پیانو میزند. در واقع آنقدر خوب میزند که میشود گفت بد میزند. من خودم درست نمیدانم که منظورم از این حرف چی است، اما جدی میگویم. واقعا خیلی خوشم میآید که به پیانوی او گوش کنم، اما با این حال بعضی از اوقات خیلی دلم میخواهد که پیانویش را کلهمعلق کنم. فکر میکنم علتش این است که بعضی از اوقات که ارنی پیانو میزند، از صدای پیانویش معلوم میشود که از آن آدمهایی است که با هیچکس حرف نمیزنند، مگر این که طرف آدم دمکلفت یا سرشناسی باشد.
ناتور دشت، جی.دی.سلینجر
نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بیفایدهست.
چراغها را من خاموش میکنم، زویا پیرزاد
این شهر دویست سال است که به وجود آمده؛ صدهزار نفر توش زندگی میکنند، ولی یک نفر هم پیدا نمیشود که با آنهای دیگر فرقی داشته باشد.
سه خواهر، آنتوان چخوف، نشر قطره
«امروز صبح همراه با نخستین پرتوهای نور که به زحمت اتاق 119 را روشن میکردند، ارواح خبیث بر دنیای من فرود آمدند. زنگ خطرِ روی دستگاهی که کار لولهی غذای مرا تنظیم میکند برای نیم ساعت به شکل بیهودهای اعلام خطر میکرد. تصور میکنم هیچ چیز بیمعنیتر و اعصابخردکنتر از این بیببیبِ سوراخ کننده که مغز مرا نوک میزند نیست. برای اینکه وضع وخیمتر شود، عرق صورتم نوارچسبی را که پلک راستم را بسته نگه میداشت شل کرده بود و پلکهای بههم چسبانده شدهام به طور غیر قابل تحملی مردمک چشمم را به خارش آورده بودند. بر فراز همهی اینها، برای اینکه نعمت بر من تمام شود، انتهای لولهی ادرار من جدا شده و مرا خیس کرده بود. در انتظار کمک ترانهای قدیمی را از هنری سالوادور زمزمه میکنم: نترس بچه همه چیز درست میشود... و حالا پرستار آمده است. به طور خودکار تلویزیون را روشن میکند. یک آگهی تبلیغاتی که در آن کامپیوتری این سوال را هجی میکند: آیا خوششانس به دنیا آمدهاید؟»
پیله و پروانه - ژان دومینیک بوبی
حافظه همه چيز را ميتواند بازگرداند به جز بوها را، گرچه هيچ چيز مثل يك بو نميتواند گذشته را دوباره زنده كند.
ماري – ولاديمير نابوكف
اين اصلا اين معني را نميدهد كه برويد ماري را بخوانيد خب.
چه خوش گفته است آن شیخ کامل به آن دیگری که در در پس کوهها در بیابانی عزلت گزیده بود و طی منازل میکزد: اگر راست میگویی و زهره داری و اگر انسان کامل خواهی شدن، به میان انسانها باید آمدن، وگرنه در میان ددان که خود انسان کاملی.
از "کیمیا خاتون"
ناپلئون بلامقدمه از من پرسید:
- تو از سرنوشت آینده ات واهمه نداری اوژنی؟
وقتی ما تنها هستیم اغلب به من "تو" میگوید با اینکه رسم نیست حتی نامزدها یا زن و شوهر ها به هم "تو" بگویند.
من سری تکان دادم:
- ترس از سرنوشتم؟ نه نمیترسم. کسی چه میداند چه سرنوشتی در انتظار ماست. چرا باید از یک چیز ناشناس ترسید؟
- عجیب است که اغلب اشخاص ادعا میکنند از سرنوشت خود بیخبرند...
صورت او در موقع ادای این کلمات در مهتاب خیلی رنگ پریده بود. چشمهای کاملا بازش به نقطه ی دوری خیره شده بود. ادامه داد:
- من سرنوشتم را احساس میکنم.
با تعجب پرسیدم:
- و... از آن میترسید؟
- نه من میدانم که کارهای بزرگی خواهم کرد. من برای به وجود آوردن و اداره ی مملکت ها خلق شده ام. من جزء آن عده ای هستم که تاریخ دنیا را به وجود می آورند.
من با تحیر, خیره او را نگاه میکردم. هیچ وقت فکر نمیکردم که کسی بتواند این طور فکر کند و چنین چیزهایی را بیان کند. ناگهان شروع به خنده کردم. به صدای خنده ی من تکانی خورد و صورتش در هم رفت به طرف من برگشت و زیر لب گفت:
- میخندی اوژنی؟ میخندی؟
گفتم:
- ببخشید, خواهش میکنم مرا ببخشید. برای این خندیدم که...برای این خندیدم که یکباره از صورت شما ترسیدم. در مهتاب به حدی سفید شده بود...به قدری عوض شده بود...من وقتی میترسم سعی میکنم بخندم.
- من نمیخواستم تو را بترسانم اوژنی...
و با صدای ملایمی اضافه کرد:
- حق داری بترسی, سرنوشت بزرگ من تو را میترساند...
ناگهان فکری به خاطرم رسید:
- من هم تاریخ دنیا را به وجود می آورم ناپلئون!
مرا با تعجب نگاه کرد. اما من سعی میکردم بدون اینکه بگذارم حواسم پرت شود افکارم را بیان کنم:
- تاریخ دنیا از مجموع سرنوشت های همه مردم تشکیل میشود, فقط آنهایی که فرمانها را امضا میکنند یا آنهایی که میدانند توپها را کجا قرار بدهند و چطور خالی کنند تاریخ دنیا را به وجود نمی آورند. به نظر من سایرین یعنی آنهایی که سر خود را پای گیوتین از دست میدهند یا آنهایی که گلوله ی توپها بر سرشان میریزد و به طور کلی همه مردان و زنانی که زندگی میکنند امیدوارند و میمیرند تاریخ دنیا را به وجود می آورند.
از متن "دزیره"
خلبان جنگ از کتابهایی بود که با زور و تلقین:من تمامش میکنم, تا سی چهل صفحه ش را خواندم اما نشد. وقتی کلمات درگیرت نکنند, وقتی جمله ها را با تک تک سلول هایت احساس نکنی, وقتی توی سطرها غرق نشوی, هرقدر هم به خودت فشار بیاوری و تلقین کنی که تمام میکنی کتابی را, باز هم نمیشود. حتی اگر نویسنده ش آنتوان دو سنت اگزوپری باشد. زوری که نیست...
عوضش بعد از مدتها کتابی را که میخواستم پیدا کردم: مشیری شاعر کوچه خاطره ها. گمانم این مدت زنده نباشم دیگر. و باز هم گمانم چند ماهی طول بکشد خواندن این کتاب. نمیخواهم زود تمامش کنم. میخواهم واژه واژه اش را مزمزه کنم میخواهم تنفس اش کنم...
تازه دزیره را هم شروع کرده ام, بعد سالها امروز طلبید:دی گفته بودم کلا با شاهکارها مشکل دارم