فكر خورشيد شدن در سر دارد...

اینکه آقاهه - هی فکر میکنم باید آقا باشد - دانسته از کجای چهارباغ دوستداشتنیام باید عکس بگیرد، خوب است خیلی.
سلام.مشتاق دیدارتان بودیم،زیاد. دیدارتان محدود میشد تنها به نگاهی گذرا و بعدش آرنجی توی پهلوی مامان که: این آقای "ب" است!...آره!... با آن سبیلهای مشکی پُر ِ عجیب و غریب و موهای مشکی تر و پرپشت تر و مقداری چربی اضافه در ناحیه شکم!... تا اینکه پریروز بالاخره درست و حسابی موفق به دیدارتان شدیم! وای راستش را بخواهید هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که پشت این همه سبیل و این چهره ی جدی مصمم این همه مهربانی و شوخ طبعی پنهان باشد! خدایی فکرش را هم نمیکردم... با خانوم دوست داشتنی تان نیز کلی حال کردیم
با آن چشمهای روشن براق و آن پوست سفید و صورتی، و لبخند آسمانی همیشه پیدا... به همچنین پسر کوچولوی بانمک تان که حقیقتا به طرز باور نکردنی ای مودب است و باعث شرمندگی امثال من:دی. یکی دو ساعت به یاد ماندنی ای گذراندیم در کنارتان![]()