تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

 



باران هم نباشد اگر،
خورشیدِ صبح‌های زود که بتابد بر این شهر،
- این‌جور -
شاعرها که هیچ،
سنگ‌ها هم عاشق می‌شوند.

* عکس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 0:20  توسط مهشاد  | 

 

چنان مستم، چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیاید
چنانستم، چنانستم من امروز
.
.
.

*عکس.

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 20:46  توسط مهشاد  | 

فكر خورشيد شدن در سر دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 0:21  توسط مهشاد  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:44  توسط مهشاد  | 

اصفهان

این‌که آقاهه - هی فکر می‌کنم باید آقا باشد - دانسته از کجای چهارباغ دوست‌داشتنی‌ام باید عکس بگیرد، خوب است خیلی.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 23:53  توسط مهشاد 

سلام.مشتاق دیدارتان بودیم،زیاد. دیدارتان محدود میشد تنها به نگاهی گذرا و بعدش آرنجی توی پهلوی مامان که: این آقای "ب" است!...آره!... با آن سبیلهای مشکی پُر ِ عجیب و غریب و موهای مشکی تر و پرپشت تر و مقداری چربی اضافه در ناحیه شکم!... تا اینکه پریروز بالاخره درست و حسابی موفق به دیدارتان شدیم! وای راستش را بخواهید هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که پشت این همه سبیل و این چهره ی جدی مصمم این همه مهربانی و شوخ طبعی پنهان باشد! خدایی فکرش را هم نمیکردم... با خانوم دوست داشتنی تان نیز کلی حال کردیم با آن چشمهای روشن براق و آن پوست سفید و صورتی، و لبخند آسمانی همیشه پیدا... به همچنین پسر کوچولوی بانمک تان که حقیقتا به طرز باور نکردنی ای مودب است و باعث شرمندگی امثال من:دی. یکی دو ساعت به یاد ماندنی ای گذراندیم در کنارتان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 19:26  توسط مهشاد