سرشانههای خسته و افسردهام،
گرمی گرفت از شنل زرد آفتاب
در صبح سرد دی
فرخ تمیمی
سرشانههای خسته و افسردهام،
گرمی گرفت از شنل زرد آفتاب
در صبح سرد دی
فرخ تمیمی
![]()
چنان مستم، چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیاید
چنانستم، چنانستم من امروز
.
.
.
*عکس.
اي دوست وقت خفتن و خاموشيات نبود
وز اين ديار دور فراموشيات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز همآغوشيات نبود...
[+]
* مرسی، خانوم صهبا.
** آنجا که آقای کلانتری از ارتفاعات کندلوس میگوید و چادرشان و آقای شاعر و شجریان و بیژن بیژنی و ...، قیافهی من دیدن دارد لابد.
سایهها زیر درختان، در غروب سبز میگریند.
شاخهها چشمانتظار سرگذشت ابر،
و آسمان، چون من، غبارآلود دلگیری.
باد بوی خاک بارانخورده میآرد.
سبزهها در رهگذار شب پریشاناند.
آه، اکنون بر کدامین دشت میبارد؟
باغ، حسرتناک بارانیست،
چون دل من در هوای گریهی سیری...
هوشنگ ابتهاج
تو با آن بزرگی، در آن آسمانها
چنین آرزویی، بدین کوچکی را
توانی برآورد آیا؟
شفیعی کدکنی
وطن وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا غریبوار
به زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام
همیشه با تو بودهام
وطن وطن
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم
که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مهگرفته پرگشوده ام...
با صدای همایون شجریان که بشنویش هیچ عجیب نیست که تا مدتها توی ذهنت پرسه بزند.
از سیاوش کسراییست.
فنجان آب فنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جای خردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه باز سویاسوی
هی میپرند از میله تا میله
با رفرفه ی آرام پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن در تنگنایی این چنین بسته
که بال هاتان میشود خسته؟
گفتند – و با فریاد شاداشاد:
زان میپریم اینجا که میترسیم
پروازمان روزی رود از یاد.
شفیعی کدکنی
آن موقعی که این بیت آسمانی ش را میخواندم گمان نمیکردم بیتی را بخوانم بعدتر که بیشتر حتی باورش داشته باشم:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
گفتی:به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران!
شفیعی کدکنی
آخرین برگ سفرنامه باران این است:
که زمین چرکین است...
شفیعی کدکنی
باعث و بانی اش دختر اردیبهشتی بود! نمی دانم دقیقا کِی اما پارسال بود خب. شعر جوجه تیغی اش را نوشته بود و زیرش هم: عرفان نظرآهاری. فکر کردم چه مذکر جالب توجهی باید باشد سراینده ی این شعر. این مدل شعر را راستش هیچ وقت ندیده بودم. همیشه هم فکر می کردم شعر باید محکم و متین باشد. لحن خودمانی را توی شعر هیچ وقت نمی پسندیدم. اما این یکی فرق می کرد. کلی دلم می خواست آدمش را پیدا کنم. دلم می خواست ببینم چند سالش است. فکر اینکه یک پسر مثلا بیست و پنج شش ساله این شعر را گفته باشد یک خورده ای عجیب بود. عجیب تر این بود که مثلا کار یک مرد پنجاه شصت ساله باشد! ماه ها خلاصه توی خماری بودم. بعدتر که فهمیدم این شعر و شعرهای دوست داشتنی دیگر مثل این، کار مونثی ست! علاوه بر مقداری تعجب ناقابل، کلی جالب شد برایم. از احساسات جالب توجه عناصر اناث، تراوش چنین حرفهایی خب کمتر بعید است نسبت به عناصر ذکور! حالا دیگر عرفان نظرآهاری برایم آشناست کلی. شعرهایش بدجوری به دل می نشیند. خوش خیال کاغذی اش را که را فکر کنم پنجاه باری خوانده ام! این یکی هم مثل همان های دیگر به شدت خواستنی ست:) :
من ماندم و ارثیه ی مادربزرگم
مادر بزرگی که جهازش
یک جفت کوه سنگلاخی
یک پارچه نیزارهای دور
یک دست دشت بی کران بود
مهریه اش یک سکه ی ماه
چندین قواره آسمان بود
دور و برش فرسنگ فرسنگ
اما برای او
حتی تمام این جهان، تنگ
بیزار از زندان خاک و قفل این سنگ
یک عمر آن پیراهن خط خط تنش بود
حتی شب جشن عروسی
منجوق خار و پولک تیغ
گلهای روی دامنش بود
مادربزرگم با آن لباس راه راه از دور
حتی خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زیرا عروس هیچ کس بود
مادربزرگم...
مادربزرگم ماده ببری بود
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
خوب دارم بوی جوی مولیان را استشمام می کنم. به یاد یار مهربان هستم، زیاد. نرمی پرنیان را هم خوب حس می کنم این بار نه با پاهایم که با گوشهایم. گویی کنار جیحون ایستاده ام و آب را تماشا می کنم که نیمی از اسب را پوشانده. ماه، آسمان، سرو، بوستان همه و همه جلوی چشمم اند. رودکی را خوب نمی شناسم. چیز زیادی درباره اش نخوانده ام. در مورد زندگی اش هم خوب نمی دانم. نه آن چنان نامش بر سر زبانهاست و نه حتی شعرهایش – آن چنان که باید باشد. تنها چیزی که درباره اش می دانم این است که نابینا بوده است. اما راستش خیلی دلم برایش نسوخته است. اگر می شنیدم مثلا حافظ نابینا بود دلم خیلی بیشتر از اینها می گرفت چون شعرهایش را خوب می شناسم. محال است بیتی ازش خوانده شود و نشان ندهد که کار حافظ است! محال است... اما در مورد رودکی وضع فرق می کند. آدمی را که تنها دو سه شعر ازش خوانده باشی – یا شاید هم بیشتر اما ندانسته باشی سروده ی اوست – خیلی به یادش نخواهی بود خیلی دلت به حالش نخواهد سوخت. اما باید اعتراف کنم که برای من رودکی از معدود شاعرانی ست که با خواندن همین یک شعرش عاشقش شده ام. هیچ نیازی به ابیات دیگری هم نیست. کم نیست این شعر... مدام با خودم تکرار می کنم: بوی جوی مولیان آید همی... آنجایی که بنان می خواند – با آن صدای بارانی اش: ای بخارا...ای بخارا... من دیگر نیستم... دیگر خودم نیستم... دیگر اینجا نیستم... میشوم دختری دیگر توی قرنها پیش کنار جیحون که بوی جوی مولیان را استشمام می کند... و انتظار میر را می کشد – ماه را – که بیاید آنجا به بخارا – به آسمان.
ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زردرویی نبود عیب مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر توفان زده سنگی ست پناهی گاهی