میشود که چهارشنبهای باشد و مولاناای و آقای بادکوبهایای و آدم خوب نباشد آن وقت؟
بعد غرق بشود آدم توی مثنوی و خیال کند هی با خودش که اگر ایشان نباشند آدم هیچ نمیفهمد از کلمههای مولانا. نه که هیچ نفهمد، آن طوری که الآن دستگیرش میشود چیزهایی - حتی همینجور نصفهنیمه - نیست خب دیگر. بعد برود توی دنیای مولانا و تصویر کند آنموقعها را و انگار کند برای خودش مولانا را، که چهطوری میشود اینطور بود؟ چهطوری میشود دنیایی را مشغول کرد به خود؟ چهطور میشود اینقدر دانست؟ چهطوری میشود با کلمهها با لحظهها زندگی ساخت؟ آدم هی خیال کند و به جایی نرسد و در بهت بماند همینجور.+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 13:13  توسط مهشاد
