تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار...

[+]

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 21:30  توسط مهشاد 

به بهانه‌ی سالروز تولد فریدون مشیری...من یکی هیچ نمی‌گویم و کلمه‌های دیگران را تنها می‌نویسم.

"‌تنها برای خودش می‌سراید. و این زیباترین است. برای خودش، در همان حد و سقف و مرز محدود خودش می‌سراید. که اگر شایع شود عیسی‌مسیح مثلا در کویت ظهور کرده است، باز برای خودش می‌سراید و حتی اگر به او بگویید ژاندارک در کرج به دنیا آمده است، باز راه خود را می‌رود. می‌دانید چرا می‌گویم زیباترین است؟ چون ادا و اطوار ندارد. مشیری ساده و بی‌تکلف است. باشد، رمانتیک باشد، او که اول به خودش و بعد به مردم دروغ نمی‌گوید قابل ستایش نیست؟ حالا که روحیه‌ای عاشقانه از نوع توللی دارد دیگر نمی‌آید که شعارهای آن‌چنانی بدهد، که بعله یعنی من هم درد زمانه‌ی خود را می‌فهمم. فی‌الواقع اگر مشیری نبود بر سر هیچ چهارراهی از شهر شعر، سه‌تارزنی را نمی‌یافتید!‌" علی صالحی - با تلخیص

"‌فریدون شاعر کلمات مهربان، کلمات پاک و نازنین است. در تمام عمرش از فریادهای - عربده‌های؟ - متشاعرانه به دور بوده. او حتی وقتی دردی جهانی را در شعرش مطرح می‌کند فریاد نمی‌کشد با همان کلمات نازنین خود گلایه می‌کند. چون او نه جنگ‌افروزان آتش‌ریز است نه فریاد او درمان دردی است. این را مشیری خوب می‌داند و از این رو هرگز نه خواسته است پیروانی داشته باشد نه شعرش را وجه‌المصالحه‌ی زور و زر قرار داده. اگر شعر کوچه را ساخته برای این است که در لحظه‌ی آفرینش کوچه نمی‌خواسته به خود دروغ بگوید، و اگر در شعرهای اخیرش گلایه‌های از دردهای همه‌گیر کرده نمی‌خواسته ادای شاعران وطنی را درآورد. این است راز شعر مشیری، رازی که ما را وامی‌دارد تا به هنگام خواندن اشعار مشیری با او بیش از بسیاری دیگر از شاعران احساس صمیمیت کنیم یا - حتی گاه - گمان کنیم که این شعر را خودمان گفته‌ایم، یا خودمان باید می‌گفتیم..." س.ح.الهامی، سردبیر مجله روشن‌فکر - با تلخیص

"تاثیرگذارترین لحظه‌ی سفرم به ایران، لحظه‌ی ورودم به شیراز بود. نیمه‌شب وارد شدیم. به آرامگاه حافظ بزرگ‌ترین شاعر ایران رفتیم. شب رفتیم تا بتوانیم در خلوت حافظ را ببینیم. اما نزدیک به یک‌صد نفر در آرامگاه حافظ بودند. و ناگهان همه شروع به خواندن شعر کردند. دچار خلسه شدم قلبم به درد آمد. در آن لحظه، شعر بر تمامی مرزها غلبه کرده بود. می‌توانستم روح آن‌ها را درک کنم. و مطمئن‌م که آنان نیز روح مرا درک می‌کردند. در سفرم به ایران افتخار این را داشتم که در جمع نویسندگان و متفکران ایرانی، با آقای فریدون مشیری آشنا شوم و دست او را بفشارم، و اینک دریغ، پنج ماه از این برخورد نگذشته است که می‌شنوم او رفته. شاعر این عطیه را دارد که روحش را در شعرش می‌دمد و از آن پس، کالبدش تنها واسطه‌ای برای تجلی این روح خواهد بود. روح هنرمند این عطیه را دارد که تا ابد در میان مردم می‌زید و با مردم رهسپار واپسین روز حیات می‌شود. اما افسوس، چشم‌های مهربان این شاعر بسته شده است، کسی که در یک لحظه تلاقی نگاه‌هامان به من امید بخشید که شعر ایران نمرده است و برای شناختن مردم ایران، تنها خواندن آثار شاعران بزرگ و کهن این سرزمین بزرگ و شگفت‌انگیز کافی نیست، که شعر هنوز در ایران زنده است و شاعران‌ش هنوز عشق را می‌آموزند. مطمئن‌ام که مردم ایران شاعرانشان را عاشقانه دوست دارند. مرا در این عشق سهیم بدانید، و درد وداع با این عاشق." پائولو کوئیلو، ریودوژانیرو، 26 اکتبر2000

"مشیری می‌کوشد که شعرهایش را به طبقه‌ی وسیع‌تری از جامعه‌ی ما - که اکنون حوصله‌ی جستجو و کوشش برای گشودن برای گشودن زمزمه‌های شعر شاعران تندرو و افراطی را ندارد و هنوز موازین پسندش کم‌وبیش از شعر سنتی سرچشمه می‌گیرد – عرضه کند. و در این راه توفیقی یافته که نصیب کم‌تر شاعری از معاصران ما شده است. راز این توفیق را در دو‌سه خصوصیت شعر مشیری می‌توان جست که نخستین آن‌ها زبان نرم و هموار و ساده‌ی اوست. شعر او به یک بار خواندن تمام زیبایی‌ها و رازهای خود را به خواننده می‌بخشد. سعدی هم زیبایی‌ها و هنرهای شعرش را در یک لحظه به خواننده عرضه می‌دارد. به نظر من مشیری به سعدی نزدیک است و این قلمرو پسند خواننده است. مضامین شعرش حوادثی است که برای همه کس ممکن است روی دهد اما همه کس نتواند آن را شاعرانه بیان کند و این کار توفیقی است بزرگ برای او." دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

از: "گزینه اشعار فریدون مشیری" و  "فریدون مشیری شاعر کوچه‌ی خاطره‌ها"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 23:6  توسط مهشاد  | 

میگوید:

یادم هست زمانی در باغچه مان گل هایی داشتیم, گل های بنفشه خیلی قشنگ که فصل معینی دارند. یک بار صبح که میرفتم اداره از کنار آنها رد شدم دیدم همه شان از سرمای پاییزی حالت یخ زدگی و کبودی دارند. بدون معطلی گفتم: ای همه گل های از سرما کبود، مثل اینکه با آنها حرف میزدم. تا در را باز کنم گفتم: خنده هاتان را که از لب ها ربود؟

 

از: فریدون مشیری شاعر کوچه خاطره ها

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 11:8  توسط مهشاد  | 

با قلم میگویم:

- ای همزاد, ای همراه, ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازیهای دوران های زشت

شعرهایم را نوشتی

دست خوش,

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 15:4  توسط مهشاد 

درون آینه ها در پی چه میگردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه میداند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمیداند!

 

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن،

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی!

گیرم گریختی همه عمر،

کجا پناه بری؟

خانه ی خدا سنگ است!

 

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من – که سنگ صبورم –

نه سنگم و نه صبور!

دلی که میشود از غصه تنگ میترکد

چه جای دل که در این خانه سنگ میترکد!

در آن مقام، که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ میترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ میترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه میداند

از آن که عاقبت ِ کار جام با سنگ است!

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان، همه در زیر سنگ میپوسیم

و نامی از ما به روی سنگ میماند؟

 

درون آینه ها در پی چه میگردی؟...

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 14:7  توسط مهشاد 

چه غم که در دل این برج های سیمانی

ز باغ و باغچه دورم در این اتاق صبور

همین درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

که قاب پنجره ام را تمام پوشانده ست

به چشم من باغی ست

وگر هزار درخت بر آن بیفزایند

جمال پنجره ی من نمی کند تغییر

که بسته راز تسلای من به صحبت پیر:

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 11:4  توسط مهشاد