تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

- آدم وقتی منتظره چقد زمان بد می‌گذره.
- منتظرم نباشی خیلی خوش نمی‌گذره.

شب‌های روشن

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:44  توسط مهشاد 

نمی‌دانم تقصیر ما بود، یا آن‌ها که انگار یک‌ربع بیست دقیقه‌ی فیلم را حذف کرده‌اند، که آنجا که آقای نامدار نشسته بود روی پله‌های جلوی در چوبیِ سبز و آرام و خوب خانه‌اش، کنار نرده‌ها و شمعدانی‌های  - شمعدانی؟... لااقل من شمعدانی می‌دیدم‌شان، آن‌قدر که توی سرم تصویر شمعدانی و نرده‌های چوبی زیاد هست - محشر جاخوش‌کرده روی‌شان، و می‌دانم که آسمان بالای سرش آبی آبی بود، و من داشتم فکر می‌کردم الآن آنجا چه بوی خوبی توی فضا هست حتمن، و شانه‌هاش تکان خوردند، و اشک‌ها آمدند و آ‌ن‌جور ملتمسانه‌ای پشیمان بود که چرا دیشب‌اش درها را بسته، ندانستیم که آن همه‌ی اندوه برای که بود، برای چی چشم‌هاش آن رنگ دیگر را گرفت. و این ندانستن‌ه حتا، جلوی لبخنده را نگرفت که توی راهِ از طبقه‌ی هشتم تا پایین، و بعدش قدم زدن توی گرمای دلچسب خیابان‌ها، باهامان بود، توی همه‌ی جان‌مان.

*و دوست‌جان الان خبر دادند که گویا سکانس‌های حذف شده در یوتوب یافت می‌شود و تازه می‌فهمد آدم خیلی چیزها را. و این‌که بگویم که این‌ها که گفتم هیچ این معنی را ندارد که فیلم از این صحنه‌های دگرگون شدن‌ها و متحول شدن‌های یک‌شبه‌ی ایرانیِ توی ذوق نداشت. زیاد هم داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 19:27  توسط مهشاد 

این‌که اریل‌کوچولو تونست با حرف‌هاش اشک‌هام را بیاورد خب خوب بود زیاد. این‌که یاد‌آوری کرد باز به‌م که چقدر معجزه‌های کوچیک می‌تونند بزرگ باشند توی زندگی. این‌که با باور چیزهای کم، کوچک، ساده آدم می‌شود که زندگی‌ش را خوب کند بزرگ کند دلچسب کند. این‌که باید معجزه‌ها را دست‌کم نگرفت. این‌که با یک قرص لیمویی کوچولو می‌شود که زنده ماند، عالی بود، نفس کشید. این‌که ما، هر‌کدام‌مان چقدر به این قرص‌های خوب لیمویی نیاز داریم و هیچ نمی‌خواهیم که بدانیم، که بفهمیم این رو.

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 12:44  توسط مهشاد 

یکی پیدا می‌شود آیا که بیاید آخر و عاقبت "کنعان" را برای من یکی معلوم کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 13:46  توسط مهشاد  | 

1900 ِ این انگار شبیه آن آقاهه‌ی توی پیانیست بود یک‌خورده ای. همان‌طور ساکت و با همان چهره‌ی به ظاهر آرام. از همان‌هایی که درون طوفانی‌شان را از آدم‌ها پنهان می‌کنند. از آن‌هایی که عوض چشم‌هاشان و چهره‌شان قلب‌شان را باید دید. همه چیزشان آن‌جاست. از آن‌هایی که نگاه‌هاشان گه‌گاه خیره می‌شود جایی و مدت‌ها می‌ماند، شاید سال‌ها...و از آن‌هایی که کوچک‌ترین تلنگری قطعه‌شعری موسیقی‌ای بارانی گفته‌ای، درون طوفانی‌شان را متلاطم‌تر می‌کند. و دیگر خودشان نیستند می‌شوند یک آدمی دیگر. آن‌هایی که من هم کم‌وبیش شبیه‌شان می‌شوم گاهی. بعد یک‌خورده هم یاد آقای مرسوی توی بیگانه انداخت مرا 1900 ِ اینجا. دوز خونسردی‌شان خیلی تفاوت می‌کرد منتها. تنها گاهی شبیه هم می‌شدند. یک‌جاهایی که شایدحس کردن‌ش فقط از عهده‌ی خودم بربیاید. خوب بود این آقاهه کلا، نگاه‌هایش آن پیانوی دوست‌داشتنی‌اش عاشقی‌های متفاوت‌ش اقیانوس آبی‌اش حرف‌هایش فکرهای توی سرش، هرچند گاهی غیر‌قابل‌درک هرچند گاه نامفهوم هرچند عجیب.

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 22:55  توسط مهشاد  | 

دیوانه‌ی لبخندهای کیانیان‌ام که گاه‌گاه چهره‌ی آرام پر‌چین‌وچروکش را پر می‌کند. از آن‌هایی که می‌کشاندم پی تصویر ذهنی‌ای خاص: شاخه‌ی گلی بر روی جوی آبی...یکی‌ش همین جا مثلا. همانی که وقتی نگاه می‌کند به خانومه‌ی روی تخت بیمارستان که چشم‌هایش را باز می‌کند کم‌کم، لب‌هایش را پررنگ می‌کند. چشم‌هاش هم پر‌ِ لبخندند تازه. اصلا دوست داشتم‌ش این را. کیانیان‌ش را و گلشیفته‌ی هرچند همیشه‌یک‌جورش را...تصویرهایش را، آبی‌ها و سبزهایش...با آن آشپزخانه‌ی گرم خوش‌مزه‌ی خوش‌رنگ..."عزیز"ش: آن چهره‌ی آرام منطقی‌ش، آن درون طوفانی‌ش، نوستالژیای آشنایش، تمام خودش را که می‌ریزد توی نقاشی‌هاش...عاشقی‌هایش...پر از ماهی می‌شود روزم انگار...پر از عاشق‌ماهی‌ها...از آن‌هایی که توی نقاشی‌ها می‌نشینند، قرمزند و بامزه، تنها تن‌اند و یک دم مثلثی با یک چشم سیاه کوچولو...نه از آن‌هایی که هروقت توی یخچال می‌بینم‌شان قفل می‌شوم، از چشم‌های وارفته‌ی بی‌ریخت‌شان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 12:18  توسط مهشاد  | 

تا آخرش رفتم صرف اینکه فیلمی را تمام کرده باشم. بی هیچ ذوقی و جذابیتی بی هیچ غافل‌گیری‌ای...پر از صحنه‌های کش‌دار، و با آن ریتم کند...گه‌گاه تنها بعضی تصاویرش می‌نشست به دل...بعضی نماهای کوتاهش...پایانش هم گویا قرار بود سورپرایز شویم که نشدیم خب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 14:0  توسط مهشاد 

به دعوت این خانوم مهربان...میباید نامی از فیلمها و بازیگرها و کارگردان های دوست داشتنی ام ببرم. مقداری سخت است برای منی که با خیلی از فیلمها در لحظه حال میکنم و تصویر خاصی ازشان در ذهنم  باقی نمیماند. از کارگردان ها هم با اجازه فاکتور میگیرم – که هر کارگردانی را با یکی دو فیلمش دوست داشتنی میدانم.

تا اینجایی که خاطرم هست اینها را دوست داشته ام – حالا چه در لحظه خواستنی بوده اند برایم چه همیشه به یاد ماندنی اند:

پیانیست, دفتر خاطرات, شجاع دل – با آن ترجمه اش:دی , انجمن شاعران مرده, لبخند مونالیزا, فارست گامپ, زندگی واقعی دن, میهن پرست, تنهایی, کلاه قرمزی, راتاتویل, در جستجوی نمو, عصر یخبندان... خاطرات یک گیشا و کفاره هم به لحاظ ساخت حرفی ندارند حقیقتا اما در دسته ی فیلمهای دوست داشتنی ام نیستند خب:)...آتش بس را هم آن موقع تفریحی دوست داشتم:دی ویمبلدون را نیز تا قسمتی:))

اینها را هم کمابیش:

رضا کیانیان, پرویز پرستویی, علی نصیریان, شهاب حسینی, محمدرضا فروتن – بیشتر صدایش, تام هنکس, مل گیبسون, ژولیت بینوش.  

 

بنویسید: روهام , بی رنگ , شمینللی , سورنا , ندا , نگارنده , قدبلند , دختر اردیبهشتی , نیلوفر , مینو صابری

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 19:23  توسط مهشاد  | 

دیوانگی محض است نشستن پای سریال فخیم! مرگ تدریجی یک رویا...که تمام ذهنیت های قبلی ات را درباره جناب جیرانی به ناگهان به مرگ میکشاند! به تماشا نشستن تکاپو و تقلای هفت هشت آدم گنده به دنبال یک زن نامتعادل که نه شخصیت دوست داشتنی ای دارد و نه بازی درخشانی...تردید هایی که به شکلی کاملا مسخره به تصویر کشیده میشود...یک مشت آدم هایی که یا سیاه مطلق اند و یا سفید محض...روشنفکر نشان دادن آدمهایی که قهوه میخورند یا چمیدانم مثلا سگ دارند!...چه کرده اید جناب جیرانی؟

 

حالا از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است:)) این تلویزیون ما فقط از این شاهکارها ندارد که! مثلا آدم برنامه رامبد جوان دوست داشتنی و امیرحسین صدیق نازنین را میبیند به واقع سر ذوق می آید:دی کلی حال میکنم با این دو آدم:))) برنامه از پارسال کلی دلچسب تر است گمانم گرچه اشکان خطیبی هم انسان بانمکی ست اما این زوج را بیشتر دوست میدارم! خلاصه که به شدت باعث انبساط خاطرمان اند این دو:دی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 14:43  توسط مهشاد  | 

آنهایی که دلبسته ی فیلم اند از نوع خانوادگی اش – از آنهایی که کمتر توی فیلمهای هالیوودی دیده میشود -  و کلا جولیت بینوش را هم دوست دارند و از رفتار نسبتا بامزه ی استیو کارل خوششان می آید Dan in real life  باید دلچسب باشد برایشان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:30  توسط مهشاد 

الان به طرز وحشتناکی پُرم از نتها...پرم از آهنگها...آواها...چیزی به نام موسیقی! August Rush آدم را غرق میکند توی دنیای خودش...توی دنیای دوست داشتنی موسیقی...توی نوای باد و درخت گندم زار و گیتار و ویولن...یک جور سرمستی خوبی ست...آنجایی که آگوست به آن دختر کوچولوی سیاه پوست خواستنی میگوید: You are like an angle فقط یکی لازم است بیاید من را جمع کند! آخ اگر بدانید این سیاه کوچولو چه کرد با من!... وای چهره ی آگوست و لبخندهای آنچنانی اش، صدای گیتار و پیانو و پلانهای شاد و خرم! کلی حالم را خوب کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 23:59  توسط مهشاد