داشت تعریف میکرد از آن پسربچهها که گوشهی خیابان دیده بودهشان و تکیه داده بودند به دیواری و قیافههاشان حالت عجیبی داشته؛ بعد که میرود جلو تا صحبت کند باهاشان میگویند که فرار کردهاند از خانه، از دست باباهای بداخلاقشان. سه تا بودهاند. یککمی که صحبت میکنند انگار بابای آن دو تا که برادر بودهاند میآید دنبالشان و آنها میروند، و این یکی پسره میماند و آقاهه که بپرسد ازش چرا اینجاست و بهش بگوید مثلا که "برگرد خانه پسرجان". پسره هم از کتکهایی میگوید که مدام میخورده و تندیها و اخمها، و زندگی لعنتیای که خیلی از بچههای شهرمان دارند؛ از نفرتش میگوید به همهی آدمها، که هیچ کسی را دوست ندارد توی این دنیا، که همه بدند. آقاهه سوال میکند ازش که واقعا تو هیچکی رو دوست نداری؟ یعنی اصلا هیچ کسی نیست که تو رو دوست داشته باشه؟ پسرک چشمهاش اشکی میشود. آقاهه دست میکشد روی صورتش که اشکهاش را پاک کند، دستش را کنار میزند، و باز میگوید که متنفر است از همه، و اینکه "تنها یه نفره توی این دنیا که منو دوست داره، مادرم"، که هر وقت که باباهه میزندش، مامانش میشود واسطه و به فکرش هست همیشه.
مامان را دیدم که شانههاش تکان خوردند، بدجوری، و بعدتر صدای گریهاش پیچید توی همهی خانه. بابا همینجور مات نگاه میکرد به صفحهی تلویزیون. و این غرور لعنتی نگذاشت که همصدایی کنم با مامان. چشمهام رو دوختم به همین صفحهی هیفده اینچی، که یعنی دارم چیزی میخوانم مثلا و حرفهای آقاهه را خوب نشنیدهام. بعد به بهانهی دستشویی بلند شدم، که دیگر تاب بیاشکی نبود؛ و صدای هقهق لعنتی توی صدای آب گم شد. اما مامان باباها باهوشتر از این حرفهااند، چشمهای آدم را که ببینند، همه چیز دستشان میآید.
بدتر از همه، بعد از ظهر بود که نشسته بودیم با هم، با چای، و بابا گفت که ظهر نتوانسته بخوابد، از "ناراحتی"، از فکر آن پسره. و باز، من... همیشه همینجوریست. ما آدمها همدیگر را دستکم میگیریم.