بعدتر روی نیمکت آخر یکی از آن دویستوچندها، - که انگار سرقفلیاش را دادهاند به کلاسهای اثبات حقانیت تشیع دکتر احمدی، تحت عناوین متنوع البته - نوشته بودم: ای می بترم از تو/ من بادهترم از تو. یکی کنارش از این چشمهای شهلا کشیده بود که محض دلبری، اشکی هم گوشهشان آویزان است.
دیگر روی هیچ میزی، هیچ چیزی ننوشتم.
[+]
