استرادلیتر خیلی بدش میآمد او را بیشعور خطاب کنند. تمام بیشعورها همینجورند. وقتی بهشان بگویی بیشعور، از آدم بدشان میآید.
ناتور دشت، جی.دی.سلینجر
استرادلیتر خیلی بدش میآمد او را بیشعور خطاب کنند. تمام بیشعورها همینجورند. وقتی بهشان بگویی بیشعور، از آدم بدشان میآید.
ناتور دشت، جی.دی.سلینجر
چه الکیالکی بیستوچهارم شهریور میشود؛ چه الکیالکی پُر میشوند از پاییز، خیابانهای خلوتِ شبهای این حوالی...
چه خوب است آدم توی زندگی، برای خودش یک نقطهی عطف داشته باشد. که مثلا از فلان روز زندگیام جور دیگری شد. از فلان روز من شدم آدم دیگری. از فلان روز بود که دیوانگیها، عاشقیها پیدا شدند. که ایمان، کفر، یقین آمد. از فلان روز آدمها شکل دیگری شدند. فلان روز عجیبترین، خاصترین، خوبترین یا که مزخرفترین روز زندگیام شد. این "آن"ه را دوست دارم، این "ناگهان"ه، این "لحظه"هه را، که آسان هم شاید نیامده به دست. که گاهی این آهسته بودنه، نرمنرم پیش رفتنه هیچ خوب نیست. که گاهی باید یکشبه گذشت، رسید. که کاش برسد روزی که بنویسم – شاید همینجا – که فلان روز همان نقطهی عطف من است، که جور دیگری شدهام.
ارنی سیاهپوست شکمگندهی نکرهای است که پیانو میزند. از آن آدمهای پرافاده است که زورش میآید با کسی صحبت کند، مگر این که طرف آدم دمکلفت یا سرشناس و یا از این جور اشخاص باشد. اما انصافا خوب پیانو میزند. در واقع آنقدر خوب میزند که میشود گفت بد میزند. من خودم درست نمیدانم که منظورم از این حرف چی است، اما جدی میگویم. واقعا خیلی خوشم میآید که به پیانوی او گوش کنم، اما با این حال بعضی از اوقات خیلی دلم میخواهد که پیانویش را کلهمعلق کنم. فکر میکنم علتش این است که بعضی از اوقات که ارنی پیانو میزند، از صدای پیانویش معلوم میشود که از آن آدمهایی است که با هیچکس حرف نمیزنند، مگر این که طرف آدم دمکلفت یا سرشناسی باشد.
ناتور دشت، جی.دی.سلینجر
[+]
صدای آواز میآید...و من یادم میرود پی آن روزی که با دوستجانها، بعدِ آن همه خستگی و آبنوردی، نشستیم توی آن چمنهای خیس خوشرنگ کنار بزرگراه چمران، بساط چایی را پهن کردیم و عالمی بود...این بوی چمن هم از آن بوهای مورد علاقهی من است که مثلا هر کسی اگر خواهشی چیزی از من دارد، اگر روی چمن خیس – و ترجیحا کنار بید مجنونِ توی باد - این کار را بکند، به احتمال خیلی خیلی زیاد به نتیجه میرسد. لیوانهای چایی دستمان بود و داشتیم قیافهی تمام درختهای آنجا و بوتههای آن طرف بزرگراه را بررسی میکردیم که صدای زمزمهای بلند شد از دوردستها. آقاهه به طرز عجیبی میخواند که هر آدم عاقل بالغی را مست میکرد حتما و هرچه سرمان را به اینطرف و آنطرف چرخاندیم که آدم آوازخوانی را ببینیم آن دوروبرها، و هرچه گوشمان را تیز کردیم، فایدهای نداشت. دراز کشیده بودیم بر چمن و میشنیدیم تنها، آن صدای محشری را که نمیدانستیم از کجا میآمد. لیوان چایی به دست، با دوستجان، راه افتادیم لابهلای درختها، پشت شمشادها، حتی بالای شاخههای درختها را نگاه کردیم، به جستوجویاش؛ اما هربار که آنطرفتر میرفتیم صدا قطع میشد و سرجامان که میرسیدیم آقاهه شروع میکرد. چند باری ادامه پیدا کرد این جستوجوهای بینتیجهی ما...و صدا هی قطع شد و وصل شد. بیخیال صداهه شده بودم آخر؛ چیزی که خیلی دلم خواست بدانم – و هنوز هم میخواهد – این بود که آقاهه داشت میدیدمان؟ میخواست اذیتمان کند، این آدمهای دیوانهی مستِ چایبهدست را؟
هنوز هم هر وقت صدایی هست از دورها، من را میبرد به آن روزِ چمنها و درختها و نسیم تابستانی تیرماه.
* آقای کامکار، حقیقتا مرسی بابت اینجور سنتورنوازیتان.