تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

دیروز هی کلمه‌ها را چیدم کنار هم، هی توی ذهن نوشتم و خط زدم، که چند خطی بنویسم روی تکه کاغذی، برای دوستی، دوستِ جانی، که امروز صبح رفت از این‌جا؛ رفت که برای چند سالی، یا که هیچ‌وقت، نیاید. خواستم برای‌اش بنویسم که "رفیق‌جان، نمی‌دانم چند سال بعد که هم را ببینیم، اگر که ببینیم، کدام‌مان لبخندِ دریغ، لبخندِ حسرت، روی لب‌هامان هست؟ من که "ماندم"، یا تو که نماندی؟ یا هر دومان، یا اگر که بشود هیچ‌کدام؟" بعد فکر کردم که این جمله‌ها چه‌قدر مضحک‌اند برای تقدیم به کسی که دارد می‌رود، به امیدی، با رویایی. خواستم بنویسم از همه‌ی لحظه‌هایی که توی این چند سال با هم گذشت؛ همه‌ی خیابان‌هایی که با هم توی‌شان قدم زدیم، همه‌ی کافه‌هایی که توشان قهوه و هات‌چاکلت خوردیم، همه‌ی سفرهایی که ازشان حرف زدیم و جز یکی، هیچ‌کدام عملی نشد، همه‌ی آدم‌هایی که غیبت‌شان را کردیم، دوست‌شان داشتیم، باهاشان، به‌شان لبخند زدیم، خوب بودیم؛ همه‌ی آن فیلم‌ها که دیدیم و چه‌قدر گفتیم درباره‌شان؛ همه‌ی آهنگ‌های محشر بی‌شماری که گوش دادیم به‌شان، شعرها را نگاه کردیم و با هم خواندیم. و اشک‌ها نگذاشتند که بنویسم. اصلن بنویسم که چه؟ خواستم شعر مشیری‌جان را بنویسم، که آن ملودی خوب غمناک لعنتی را روش گذاشته‌اند، که آن‌همه با هم تکرارش کردیم، فریادش زدیم...تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد...و اشک من تو را بدرود خواهد گفت... که من این‌جا ریشه در خاکم...من این‌جا عاشق این خاک از آلودگی پاکم...من این‌جا تا نفس باقی‌ست می‌مانم...من از این‌جا چه می‌خواهم نمی‌دانم... که من این‌جا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید، سرود فتح می‌خوانم...و می‌دانم تو روزی باز خواهی گشت...که چه مصداق حال و روز این روزهای من هست...خواستم بنویسم که "دوست‌جان، درست نمی‌دانم که من این "ریشه در خاک‌"ه هستم یا نه، نمی‌دانم که تا نفس باقی‌ست می‌مانم این‌جا یا نه، نمی‌دانم که روزی سرود پیروزی می‌خوانم یا نه، و اصلن نمی‌دانم آیاییِ بازگشتن‌ات را؛ تنها چیزی که هست، امید هست؛ امید دیدن، امید این‌که یک روز، شاید، شاید، بنشینیم و با هم به یاد بیاوریم لحظه‌های بی‌بازگشت را، لحظه‌های خوب بیست‌سالگی." و دیدم که باز چه دلگیر و مسخره‌ست نوشتن چنین چیزی. و آخر، هیچ ننوشتم. هدیه‌هه را کاغذ پیچیدم دورش، و دادم دستش. بی هیچ خطی؛ به جاش، کلی اشک بود، چشم‌های قرمز، با دماغ گنده؛ آخرین تصویری که از من، توی یادی، نقش بست.

* آلبوم "شب، سکوت، کویر" آقای شجریان، همراه من بود همه‌ی این مدتِ نوشتن.

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 22:36  توسط مهشاد  | 

سایه‌ها زیر درختان، در غروب سبز می‌گریند.

شاخه‌ها چشم‌انتظار سرگذشت ابر،

و آسمان، چون من، غبارآلود دلگیری.

باد بوی خاک باران‌خورده می‌آرد.

سبزه‌ها در رهگذار شب پریشان‌اند.

آه، اکنون بر کدامین دشت می‌بارد؟

باغ، حسرتناک بارانی‌ست،

چون دل من در هوای گریه‌ی سیری...

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 13:27  توسط مهشاد  | 

نمی‌دانم تقصیر ما بود، یا آن‌ها که انگار یک‌ربع بیست دقیقه‌ی فیلم را حذف کرده‌اند، که آنجا که آقای نامدار نشسته بود روی پله‌های جلوی در چوبیِ سبز و آرام و خوب خانه‌اش، کنار نرده‌ها و شمعدانی‌های  - شمعدانی؟... لااقل من شمعدانی می‌دیدم‌شان، آن‌قدر که توی سرم تصویر شمعدانی و نرده‌های چوبی زیاد هست - محشر جاخوش‌کرده روی‌شان، و می‌دانم که آسمان بالای سرش آبی آبی بود، و من داشتم فکر می‌کردم الآن آنجا چه بوی خوبی توی فضا هست حتمن، و شانه‌هاش تکان خوردند، و اشک‌ها آمدند و آ‌ن‌جور ملتمسانه‌ای پشیمان بود که چرا دیشب‌اش درها را بسته، ندانستیم که آن همه‌ی اندوه برای که بود، برای چی چشم‌هاش آن رنگ دیگر را گرفت. و این ندانستن‌ه حتا، جلوی لبخنده را نگرفت که توی راهِ از طبقه‌ی هشتم تا پایین، و بعدش قدم زدن توی گرمای دلچسب خیابان‌ها، باهامان بود، توی همه‌ی جان‌مان.

*و دوست‌جان الان خبر دادند که گویا سکانس‌های حذف شده در یوتوب یافت می‌شود و تازه می‌فهمد آدم خیلی چیزها را. و این‌که بگویم که این‌ها که گفتم هیچ این معنی را ندارد که فیلم از این صحنه‌های دگرگون شدن‌ها و متحول شدن‌های یک‌شبه‌ی ایرانیِ توی ذوق نداشت. زیاد هم داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 19:27  توسط مهشاد 

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها عقیده‌ات را که می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده‌ست.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، زویا پیرزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 18:16  توسط مهشاد  | 

باید رها شد، رهید، رفت، تا آسمان؛ خسته‌ایم از کمی، کوتاهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 23:43  توسط مهشاد  | 

این شهر دویست سال است که به وجود آمده؛ صد‌هزار نفر توش زندگی می‌کنند، ولی یک نفر هم پیدا نمی‌شود که با آن‌های دیگر فرقی داشته باشد.

سه خواهر، آنتوان چخوف، نشر قطره

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:46  توسط مهشاد  |