دیروز هی کلمهها را چیدم کنار هم، هی توی ذهن نوشتم و خط زدم، که چند خطی بنویسم روی تکه کاغذی، برای دوستی، دوستِ جانی، که امروز صبح رفت از اینجا؛ رفت که برای چند سالی، یا که هیچوقت، نیاید. خواستم برایاش بنویسم که "رفیقجان، نمیدانم چند سال بعد که هم را ببینیم، اگر که ببینیم، کداممان لبخندِ دریغ، لبخندِ حسرت، روی لبهامان هست؟ من که "ماندم"، یا تو که نماندی؟ یا هر دومان، یا اگر که بشود هیچکدام؟" بعد فکر کردم که این جملهها چهقدر مضحکاند برای تقدیم به کسی که دارد میرود، به امیدی، با رویایی. خواستم بنویسم از همهی لحظههایی که توی این چند سال با هم گذشت؛ همهی خیابانهایی که با هم تویشان قدم زدیم، همهی کافههایی که توشان قهوه و هاتچاکلت خوردیم، همهی سفرهایی که ازشان حرف زدیم و جز یکی، هیچکدام عملی نشد، همهی آدمهایی که غیبتشان را کردیم، دوستشان داشتیم، باهاشان، بهشان لبخند زدیم، خوب بودیم؛ همهی آن فیلمها که دیدیم و چهقدر گفتیم دربارهشان؛ همهی آهنگهای محشر بیشماری که گوش دادیم بهشان، شعرها را نگاه کردیم و با هم خواندیم. و اشکها نگذاشتند که بنویسم. اصلن بنویسم که چه؟ خواستم شعر مشیریجان را بنویسم، که آن ملودی خوب غمناک لعنتی را روش گذاشتهاند، که آنهمه با هم تکرارش کردیم، فریادش زدیم...تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد...و اشک من تو را بدرود خواهد گفت... که من اینجا ریشه در خاکم...من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم...من اینجا تا نفس باقیست میمانم...من از اینجا چه میخواهم نمیدانم... که من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید، سرود فتح میخوانم...و میدانم تو روزی باز خواهی گشت...که چه مصداق حال و روز این روزهای من هست...خواستم بنویسم که "دوستجان، درست نمیدانم که من این "ریشه در خاک"ه هستم یا نه، نمیدانم که تا نفس باقیست میمانم اینجا یا نه، نمیدانم که روزی سرود پیروزی میخوانم یا نه، و اصلن نمیدانم آیاییِ بازگشتنات را؛ تنها چیزی که هست، امید هست؛ امید دیدن، امید اینکه یک روز، شاید، شاید، بنشینیم و با هم به یاد بیاوریم لحظههای بیبازگشت را، لحظههای خوب بیستسالگی." و دیدم که باز چه دلگیر و مسخرهست نوشتن چنین چیزی. و آخر، هیچ ننوشتم. هدیههه را کاغذ پیچیدم دورش، و دادم دستش. بی هیچ خطی؛ به جاش، کلی اشک بود، چشمهای قرمز، با دماغ گنده؛ آخرین تصویری که از من، توی یادی، نقش بست.
* آلبوم "شب، سکوت، کویر" آقای شجریان، همراه من بود همهی این مدتِ نوشتن.
