فصلِ خربزههاست...
«امروز صبح همراه با نخستین پرتوهای نور که به زحمت اتاق 119 را روشن میکردند، ارواح خبیث بر دنیای من فرود آمدند. زنگ خطرِ روی دستگاهی که کار لولهی غذای مرا تنظیم میکند برای نیم ساعت به شکل بیهودهای اعلام خطر میکرد. تصور میکنم هیچ چیز بیمعنیتر و اعصابخردکنتر از این بیببیبِ سوراخ کننده که مغز مرا نوک میزند نیست. برای اینکه وضع وخیمتر شود، عرق صورتم نوارچسبی را که پلک راستم را بسته نگه میداشت شل کرده بود و پلکهای بههم چسبانده شدهام به طور غیر قابل تحملی مردمک چشمم را به خارش آورده بودند. بر فراز همهی اینها، برای اینکه نعمت بر من تمام شود، انتهای لولهی ادرار من جدا شده و مرا خیس کرده بود. در انتظار کمک ترانهای قدیمی را از هنری سالوادور زمزمه میکنم: نترس بچه همه چیز درست میشود... و حالا پرستار آمده است. به طور خودکار تلویزیون را روشن میکند. یک آگهی تبلیغاتی که در آن کامپیوتری این سوال را هجی میکند: آیا خوششانس به دنیا آمدهاید؟»
پیله و پروانه - ژان دومینیک بوبی
باید که هر از گاهی با آن درختها و با آن آب بود؛ باید که خوب گوش سپرد به صدای این آب که سنگها را میساید و جاریست...باید که ساعتها کنار آن آبشاره ایستاد و سنگها را تماشا کرد؛ باید پروانهها را خوب دید که بالهایشان گاه خستهست و توان پر کشیدنشان نیست، نشستهاند بر تختهسنگی، آرام، نازک؛ باید به دنبال خورشید گشت لابهلای حفرههای برگان درختهای بلند؛ باید هندوانهههی توی دست را محکم گاز زد، که مزهاش بنشیند به جانات، که خنکیاش، زیر سایهروشن آفتاب، مستات کند. میشود جای آببازیهای مدام، نشست بر سنگی، پاها را فرو کرد توی آب، ترانه خواند، حرفی گفت، کلمهای شنید؛ میشود دوربین را به هر سمتی، سویی، نشانه گرفت، لحظهها را ثبت کرد؛ میشود توی آن کوچهباغهای تنگِ بیمثل، دستها را باز کرد و چسباند به دیوارهای کاهگلی دو طرف، میشود شاخههای بیرونزده از دیوارهای خانههای کوچک را گرفت و توت چید و ریخت توی دستهای بقیه، بیخیال آن که کسی - آقای صاحبخانهی چاقی - صدایات، سرزنشات کند؛ میشود ایستاد مدتها کنار آن درهای قدیمی با آن روزنهها و طرحهای رویشان، با آن کوبههای محشرشان؛ میشود لبخند داشت، لبخند داشت؛ میشود به اندازهی همهی دنیا سرمست بود، خوب بود.
اینجا را که میگویم همان رودخانهی برغان است، با آن درختهای خوب خوشرنگاش،که ما دوست داریم جنگل صدایاش کنیم.
کی میشود من یک بار، درست – با آنها که احتمالا دیگر نخواهمشان دید، یا دیدنشان خیلی دیر است، یا دور - خداحافظی کنم؟ کی میشود که خداحافظی بیاشک باشد، و باکلمه؟ که آن کلمهها که هزار بار تکرار شدهاند توی ذهن، قبلتر، بتوانند به زبان بیایند، گفته شوند، که تا ابد داغشان نماند بر دل. کلمههای موقعهای خداحافظی، یا سلامهای بعد مدتها، همیشه باید در خیال بمانند انگار؛ تقدیرشان گفته شدن نیست؛ باید بمانند تا فراموش شوند، یا لااقل جایی، گوشهای ثبت شوند، که بعدها که میخوانیشان باز همان اشک باشد، همان لبخند تلخ. آن هفتهی گذشته که برای استقبال رفته بودیم مثلا، باز همان اشکها بودند، با دیدن آدمهایی که پایین آمدن مسافرهایشان را از پلهها – آن جورِ غریب و دوستداشتنیای – تماشا میکردند و چشمهاشان خیس بود، آدمهایی که صورتهاشان را چسبانده بودند به شیشهها و نگاهشان آنطور مهربانانه و مشتاق بود. دیروز هم که توی آن تاریکیِ در انتظار صبح، رفتیم به بدرقهی داییاینها، توی راه، توی ماشین بیموسیقی اشکها آمدند که نگذارند یک بار دیگر هم خداحافظی باکلمه باشد، که نگذارند مسافرها را بغل کنی و دستی بزنی پشتشان، که در میانهی اشکها و فینفینها و لابهلای نگاه آدمها فکر کنی که دیگر نخواهیشان دید، یا دیدارشان خیلی دور است، یا دیر.
