برای چندمین بار(؟) زمزمه میکنم: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی...چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... و جناب شفیعی کدکنی عزییز، که اینگونه گفتهاند: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟...تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن...و من، این میانه، به آفتابی فکر میکنم که خب، سرِ برآمدن ندارد لابد.
تو با آن بزرگی، در آن آسمانها
چنین آرزویی، بدین کوچکی را
توانی برآورد آیا؟
شفیعی کدکنی
میدانی، این روزها یاد آن روزهای توتچینیام مدام. آن موقعها که بودی، و آن درخت بزرگ محشر بود با آن توتهای درشت درخشاناش. آن وقتها که لابهلای آن تپهها چرخ میزدیم؛ آن تپههه پشت همان درخت توت که برای منِ کوچکِ آن وقتها چهقدر کوه بود، پرشکوه، بلند، دستنیافتنی. و توت این روزها برای من نشانهایست؛ حالا وقتی اینجا و آنجا درختی میبینم پرِ توت یا بهتر: آدمهای خستهی بالبخندی که به سختی تنهی درختی را تکان میدهند، به امید چند دانه توت، یادم میرود: به آن وقتها؛ میدانی، راستش فکر میکنم، گاه، شوق توت چیدن را هم دریغ کردهاند ازمان.
نیم ساعتی بعد نگارش، در پی آن قدم زدن دلچسب توی حیاط محشر آن دانشگاه عزیز - حول و حوش دوازده شب - رسیدیم به درخت توتی؛ و من تصور کردم دانشجوهای خستهای را که این درخت چه نعمتیست براشان.