تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

از آخرین روز زمستان هشتادوهفت حرف میزنم: بهار مبارک.
+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 13:46  توسط مهشاد  | 

توی تمام این حیاط درندشتِ این روزها سبز، دل‌خوشی‌ام به همین دو باغچه‌ی هشتاد در صد سانتی جلوی در است؛ با آن بنفشه‌های کمیاب و رنگ‌رنگ و معرکه‌اش، که بی‌صدا آمدن باهار را فریاد می‌کنند.

خوشبختی آدم، می‌تواند که به اندازه‌ی یکی‌دو تا باغچه باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 12:39  توسط مهشاد 

مي‌گم حسابش را كه بكني مي‌شود چند خط شمار همه‌ی جمله‌ها و كلمه‌هايي كه نصفه‌شب‌ها، توي رخت‌خواب، مي‌آيد توي سرت و ثبت نمي‌شود جایی؟ نه کاغذی هست، نه قلمی، نه ذهنی که تا چند ساعت بعد – تا صبح – نگه داردشان. سرنوشت تلخی دارند كلمه‌هاي نیم‌شب‌ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 14:12  توسط مهشاد  | 

این نامه را – كه خودِ خود زندگي‌ست – منهاي عكسش، مي‌چسبانم اينجا. عكسش را، خواستيد، برويد ببينيد خودتان. چه آشنااند كلمه‌هاش; براي من، براي من‌ها...:

این عکس توست. اولین عکست. چسباندمش به آینه ی میزمان و روزی چند بار برای این که یادم بیاید چه شکلی هستی، می آیم سراغش. راستش خیلی سخت است آدم برای کسی که  هنوز خودش را ندیده و فقط یک عکس سیاه و سفید و پر از نقطه از او به دستش رسیده، نامه بنویسد. آدم نمی داند چه طوری شروع کند و چه شکلی بنویسد. نمی داند از چه کلمه هایی استفاده کند و جمله ها رو چه جوری کنار هم بچیند. اما راستش امروز می خواهم چند خطی برایت بنویسم. می خواهم نویسنده ی اولین نامه به تو باشم. می نویسم و خط می زنم؛ دوباره می نویسم و باز خط می زنم. نوشتن سخت می شود، وقتی قرار است نامه ات به کسی برسد در تو و جدا از تو...  

توی کتاب ها نوشته اند که از این هفته می توانی صدای من را بشنوی. نوشته اند که می توانم برایت آواز بخوانم و با تو حرف بزنم. نوشته اند که از این هفته ارتباط واقعی تو با دنیا شروع می شود. این هفته باید برایت خیلی هیجان انگیز باشد. خوش حالم که کم کم داری بزرگ می شوی و دور و برت را می شناسی. خوش حالم که صدایم را می شنوی. خوش حالم که تکان می خوری یادم می اندازی که هستی. خوش حالم. اما چیزی هم هست که نگرانم می کند. نه فقط نگرانی طبیعی همه ی مادرهای این طرف دنیا برای سلامت و سرنوشت بچه هایشان. نه. نه فقط این. این نگرانی جور دیگری است. شکلش فرق می کند. شاید چیزی است شبیه همه ی نگرانی هایی که از سال ها پیش داشتم. از وقتی بچه بودم. حس می کنم خودم هستم که قرار است از این هفته بشنوم. حس می کنم خودم قرار است به دنیا بیایم... 

به عکست که نگاه می کنم، با خودم می گویم آیا گوش تو هم، باید مثل گوش من آژیر وضعیت قرمز را بشناسد؟  آیا قرار است تو هم از ترس فرود آمدن موشک و وحشت تمام نشدنی ضدهوایی، از شب تا صبح، صد بار از خواب بپری و به سایه ی درخت همسایه که روی دیوارِ رو به رو می لرزد خیره شوی؟ آیا تو هم باید از زیر آوار ماندن بترسی و شب ها خوابش را ببینی؟ نه، دلم می خواهد سرنوشت گوش تو، مثل گوش من نباشد. می خواهم تو با این صداها آشنا نباشی، می خواهم هر جای دنیا که بخواهی زندگی کنی و معنی آتش و آتش بس را ندانی. نه تو، نه هیچ بچه ی دیگری در دنیا.

دلم می خواهد گوش تو اسم «هانس کریستین اندرسن» را بیشتر از اسم «البرادعی» بشنود. دلم می خواهد گوشَت به شنیدن صدای مجری برنامه ی کودک بیشتر عادت کند، تا به صدای شبانه ی مفسرهای سیاسی شبکه های جورواجور. دوست دارم حق مسلم تو، شاد بودن باشد و دویدن و خندیدن. شنیدن کلمه ی تحریم را نمی خواهم؛ نه برای تو، نه برای هیچ بچه ی دیگری در دنیا.

دلم می خواهد عقیده ات را خودت انتخاب کنی و دنیا آن قدر خوب باشد که هر جا از اعتقادت گفتی، تحقیر نشوی. دلم می خواهد گوش هایت با توهین آشنا نشوند و مجبور نباشی برای بدست آوردن کوچک ترین حقت، بزرگ ترین تهمت ها را بشنوی. دوست دارم به مدرسه بروی، به دانشگاه بروی و کاری را که دوست داری انتخاب کنی، بدون این که تنت از شنیدن کلمه ی اخراج بلرزد. دوست ندارم مجبورت کنند که برای زنده ماندن نقاب آدم دیگری را بزنی. نقاب را دوست ندارم؛ نه برای تو، نه برای هیچ بچه ی دیگری در دنیا.

دلم می خواهد بعضی از کلمه ها هرگز به گوشَت نخورند. آرزو می کنم ندانی «محاکمه»، «ممنوع الملاقات»، «متهم» و «جاسوس» یعنی چه. می خواهم هیچ وقت از شنیدن «دستگیری» نگران نشوی و این کلمه ی غریب، تو را منتظر شنیدن اسم دوست هایت نکند. آرزو می کنم «زندان» در دنیای تو، جایی برای آدم های بی دفاع و بی وکیل نباشد. برای تو دنیایی را آرزو می کنم، پر از «گوش شنوا». گوش هایی برای شنیدن حرف های تو، و همه ی بچه هایی دنیا.

برای مادری که کودکی اش پر بوده از موشک های راست راستکی و کوچه هایی که یکی یکی با شیون و زاری تغییر اسم می دادند به نام جوان های محل؛ برای مادری که نوجوانی اش لبریز بوده از وحشت اخراج و شنیدن توهین های خانم خوش لهجه در کلاس دینی؛ برای مادری که چون نخواسته دروغ بگوید، هیچ وقت رنگ دانشگاه را ندیده و این روزها دائم در هر تماسی که با ایران می گیرد، دنبال خبر خوبی از دوستانش می گردد و ناامیدانه می شنود که آن ها اسیرِ سوءتفاهم های کوچک و بزرگ هنوز در زندانند؛ برای این مادر چه آرزویی بزرگ تر از این که دنیا با گوش فرزندش مهربان تر باشد؟  

بین نقطه های سیاه و سفیدِ نگرانی و خوش حالی، به تو زُل می زنم که بی خیال خوابیده ای و شاید خواب های خوب می بینی. شاید در خوابت آواز پرنده ها و چک چک دوست داشتنی باران را می شنوی. دلم خوش می شود و آرزو می کنم که خدا هم این هفته – مثل تو- صدایم را بشنود؛ و بهشتی را که قرار است بعدها زیر پایم بگذارد، همین حالا به زمین بفرستد. برای تو... برای تو و همه ی بچه های دنیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 13:49  توسط مهشاد  | 

حافظه همه چيز را مي‌تواند بازگرداند به جز بوها را، گرچه هيچ چيز مثل يك بو نمي‌تواند گذشته را دوباره زنده كند.

ماري – ولاديمير نابوكف

اين اصلا اين معني را نمي‌دهد كه برويد ماري را بخوانيد خب.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 11:54  توسط مهشاد 

هاااي كه حرف‌هاي ديشبين آقاي خرم عزيييز تا كجاها بردمان...آن حرف‌هاي دلچسبِ بارانيِ خيال‌انگيز...از ساخته شدن آهنگ‌ها و ترانه‌ها و تصنیف‌ها، با آن آدم‌هاي بي‌مثل كه جاي‌شان خالي‌ست اين روزها، اينجا. از آن حكايت ساخته شدن ساغرم شكست اي ساقي...توي جاده‌ي سبز چالوس...وقتي كه وسط قدم زدن، جناب كرمانشاهي‌جااان، جام‌شان مي‌افتد و مي‌شكند...از لحظه‌ي خلق شمع و پروانه منم...از ديدارشان با آقاي يگانه...از آن روز كه با بنان و تجويدي و كرمانشاهي جمع بودند و خرخر جناب بنان - به قول جناب تجويدي شش دانگ - بلند بوده...از آن باران نت كه مي‌گفتند مي ريخته سرشان موقع آهنگ ساختن‌ها...بعد هم حرف‌هاي آسمانی آقاي بادكوبه‌اي و مدالي كه جاي گرفت بر گردنش و آن نقاشي بزرگ، كنار جناب مولانا...بعد هم شعر سلماني...خنده‌هاي پررنگ سهيل محمودي...

هووم...اي زمين، اي آسمان، اي كوه، اي دريا، خواب يا بيدار، جاوداني باد اين روياي رنگينم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:56  توسط مهشاد 

هه...اسفند است!...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:30  توسط مهشاد