تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

آقای آن روزهاي كودكي، هنوز، بعد سال‌ها، قصه‌ي حسنی، با همه‌ي ژوليدگي‌ها و هپلي‌بودگي‌ها و تنبلي‌هاش توي سرمان هست؛ هنوز آهنگ خوووب "تر و تميز و تپل و مپل" مي‌پيچد توي گوش‌هامان گاه. هنوز كلمه‌ي كم‌يابِ خوبِ "يورتمه" وقتی شنيده مي‌شود از جایی، مي‌بردمان به قصه‌تان، به آن وقت‌ها. هنوز ناخن‌ها كه بلند مي‌شود يادمان مي‌آيد كه: ناخن دراز، واه واه واه....

رفته‌ايد مدتي‌ست گویا..

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 13:45  توسط مهشاد  | 

تمام نوشته‌هاي ایشان، اين گوشه، توي قسمت "مي‌نويسد" جاي مي‌گيرند لابد؛ حالا چه من بچسبانم‌شان اين كنار، چه نه:)

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 22:34  توسط مهشاد 

ايستگاه بهشتي پياده مي‌شويم. خانومه آدرس سينما آزادي را مي‌پرسد ازمان. مي‌گويم دنبال‌مان بيايد ما هم همان‌جا داریم مي‌رويم. خانومه تاكسي مي‌گيرد كه زودتر برسد به تماشاي فيلم كوتاه‌اش. چند قدمي مي‌رويم توي خيابان بهشتي...توي آن هواي دلاويز بهارانه...ايستاده‌اند توي صف آدم‌ها...زياداند...واي‌ميستيم پشت سرشان. هي جدول برنامه‌ها را مرور مي‌كنيم با جلويي‌ها، با خودمان...سه‌و‌نيم است حدودا...هي به تعداد پشت‌سري‌ها اضافه مي‌شود...زده‌اند آن‌جا روي ديوار كه براي سانس پنج‌و‌نيم تمام شده بليط‌ها براي شيش هم چهل تا مانده فقط. كي باورش می‌شود؟ هيچكي. همه وايساده‌اند، از فيلم‌ها مي‌گويند، آدم‌هاي جورواجور با هم آشنا مي‌شوند هي، سر صحبت را باز می‌کنند، لبخند مي‌زنند، با تلفن‌هاشان صحبت مي‌كنند...توي خالد اسلامبولي مي‌چرخيم تا كيكي چيزي پيدا كنيم...مي‌آييم دوباره توي صف طول‌و‌دراز خودمان...پنج‌و‌نيم شده تقریبا...آن يكي رفيق‌جان هم مي‌رسد از راه...سه‌تايي منتظر مي‌مانيم...باران گرفته، سرد شده هواهه كم‌كم‌ك...مي‌گويند که براي سانس پنج‌و‌نيم "روي زمين" بليط مي‌فروشند، نمي‌رويم بخريم، نمي‌دانم چرا...اميد هست هم‌چنان...آن يكي جناب دوست هم مي‌رسد...چهارتايي وايساده‌ايم توي سرماي دلچسب دم سينما،  صحبت مي‌كنيم...يك ربعي مانده به شيش. شروع كرده‌اند به بليط فروختن...صف جلو مي‌رود یک كمي...لبخند آمده روي لب همه اهالي خسته‌ي صف...هر كسي چيزي مي‌خورد...خانومه نسكافه به دست رد مي‌شود از جلومان...چه چاي مي‌خواهد دلم...كي حالش را دارد تا آن‌ور خيابان برود برسد به دكه‌هه؟...كه دوباره مي‌گويند تمام شده بليط‌ها. تكان نمي‌خوريم از جامان. بعضي‌ها،خسته، ويران، سرشان را مي‌اندازند و مي‌روند.  ايستاده‌ايم هنوز...شايد سانس ويژه بگذارند. نه؟ جمعيت زياد خيابان بهشتيٍ نوزدهم بهمن‌ماه هشتاد‌و‌هفت پراكنده مي‌شود بیش‌تر و بیش‌تر...ما ایستاده‌ايم...مي‌گويد آقاهه – بلند – كه: واي‌نستيد اينجا ديگر از سانس ويژه خبري نيست. مي‌رويم جلو، لابه‌لاي ميله‌ها و كاغذهاي طلايي. الكي منتظر وايساده‌ايم...مشاعره شروع مي‌شود، چهارتايي...مي‌خوانيم...مي‌خوانيم...مثل هميشه مشيري‌جان هست، حافظ هست، شاملو، جناب مولانا...بگذار سر به سينه‌ي من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را، شايد كه بيش از نپسندي به كار عشق آزار اين رميده‌ي سر‌در‌كمند را...هوم...مرا مي‌بيني و هر دم زيادت مي‌كني دردم، تو را مي‌بينم و میلم زيادت مي‌شود هر دم...خشك شده‌ام – شده‌ايم – شعر مست مي‌كند‌مان، گرم، خوب..."ي" كم آورده‌ايم ديگر...اِ...اِ...يكي روبهي ديد بي‌دست‌و‌پاي...مي‌گويد آقاهه‌ي گوشي‌به‌گوش كه شايد بگذارند سانس ويژه را...تهيه‌كننده‌جان قبول نمي‌كند اما انگار...خب فحش مي‌خورد خيلي،خيلي؛ از آن خيلِ خسته‌ي توي صف مانده‌ي سرمازده‌ي مست...اميدي نيست هيچ...مي‌رويم تو كه چايي قهوه‌اي چيزي بخوريم، راه‌مان نمي‌دهند...مي‌گويند برويد "كلبه" را ببينيد خب. كلبه مي‌خواهيم چه‌كار؟ راه مي‌افتيم پياده توي وليعصر...نم باران نشسته به جانمان...مي‌رويم توي آن كافه كوبايي‌هه پایین‌ترٍ میدان...كه عكس جناب چه‌گوارا را چسبانده‌اند به هر گوشه‌ی در و ديوارش...بستني سفارش مي‌دهيم، توي آن خنکی خوب...مسخره‌بازي، عكس، بستني، خنده، مستي، مستي..."بي پولي" را هم اگر مي‌ديديم انقدر خوب نمي‌گذشت لحظه‌ها شاید...هان؟ كسي چه مي داند..

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 17:3  توسط مهشاد  | 

ياد گرفته‌ام كه مي‌شود زندگي كرد. مي‌شود مست شد, خنده زد, عاشقي كرد. عاشقي‌هاي كوتاه‌كوتاه, خنده‌هاي كمرنگ, مهربان, آرام. مي‌شود آدم چشم‌هايش برق بزند, هر قدر منصفانه, بي غرض هم نباشد. مي‌شود به آهنگ كلمه‌اي دل بست. مي‌شود به نمِ باران كوتاهي, آن موقعِ سردِ دلچسبِ شب, آسمان را تحسين كرد. انگار بايد كم‌كم زندگي كرد, كوچك‌كوچك, پُرلبخند, رسمش اين است لابد. بايد سر را گرفت بالا, جایی توی ابرها, آسمان آبيِ زلالِ پهنِ بهمن‌ماهِ بهاري را نگاه كرد, بعد عاشق شد; يك هو, ريزريز, واقعي, عاشق شد; تنها عاشق شد. بايد كه صداي نواركاست – و نه سي‌دي – بپيچد توي خانه, بلند, كه: چنان در قيد مهرت پاي‌بندم, که گويي آهوی سردر‌کمندم...گهی بر درد بی‌درمان بگریم, گهی بر حال بی‌سامان بخندم...نه مجنونم که دل بردارم از دوست, مده گر عاقلی بیهوده پندم...كاش گرامافوني بود اينجا و صفحه‌اي و كاسه‌ي آبي‌رنگ اناري و گلدان شمعداني‌اي, كاش تنگي بود و ماهي سرخ كوچولويي و حافظي و غزلي...هست, هست, اين يكي هست. بیشتر هست. سعدي, مشيري, رهي...باران هم ببارد خوب‌تر است. مي‌شود بيش‌تر عاشقي كرد. مي‌شود خيال كرد و تصوير ساخت و لبخند داشت. مي‌شود دانه ریخت برای آن‌ها, که آن بیرون, خیس نشوند, یخ نزنند, سرما نخورند. مي‌شود زنده‌گي كرد.

زنده‌گی مي‌کنم..

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 1:27  توسط مهشاد  | 

فكر خورشيد شدن در سر دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 0:21  توسط مهشاد  |