ياد گرفتهام كه ميشود زندگي كرد. ميشود مست شد, خنده زد, عاشقي كرد. عاشقيهاي كوتاهكوتاه, خندههاي كمرنگ, مهربان, آرام. ميشود آدم چشمهايش برق بزند, هر قدر منصفانه, بي غرض هم نباشد. ميشود به آهنگ كلمهاي دل بست. ميشود به نمِ باران كوتاهي, آن موقعِ سردِ دلچسبِ شب, آسمان را تحسين كرد. انگار بايد كمكم زندگي كرد, كوچككوچك, پُرلبخند, رسمش اين است لابد. بايد سر را گرفت بالا, جایی توی ابرها, آسمان آبيِ زلالِ پهنِ بهمنماهِ بهاري را نگاه كرد, بعد عاشق شد; يك هو, ريزريز, واقعي, عاشق شد; تنها عاشق شد. بايد كه صداي نواركاست – و نه سيدي – بپيچد توي خانه, بلند, كه: چنان در قيد مهرت پايبندم, که گويي آهوی سردرکمندم...گهی بر درد بیدرمان بگریم, گهی بر حال بیسامان بخندم...نه مجنونم که دل بردارم از دوست, مده گر عاقلی بیهوده پندم...كاش گرامافوني بود اينجا و صفحهاي و كاسهي آبيرنگ اناري و گلدان شمعدانياي, كاش تنگي بود و ماهي سرخ كوچولويي و حافظي و غزلي...هست, هست, اين يكي هست. بیشتر هست. سعدي, مشيري, رهي...باران هم ببارد خوبتر است. ميشود بيشتر عاشقي كرد. ميشود خيال كرد و تصوير ساخت و لبخند داشت. ميشود دانه ریخت برای آنها, که آن بیرون, خیس نشوند, یخ نزنند, سرما نخورند. ميشود زندهگي كرد.
زندهگی ميکنم..