تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

آن‌قدر فکرها هستند و جنون‌ها و دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌ها و عاشقی‌های کوچک، و زندگی، که مجالی برای "نوشتن" نمی‌ماند. یا که شاید همه‌اش تنبلی است، و رخوت سرمای – هنوز نه چندان زیاد– دی که به جانمان نشسته است. نمی‌دانم. من هم‌چنان، با همه‌ی همه‌ی دیوانگی‌ها و ندانستن‌ها پیش می‌روم...

اما خب، زندگی خوب‌تر می‌شود، اگر بشود که "راز فصل‌ها را دانست و حرف لحظه‌ها را فهمید". پیش می‌روم، تا بدانم، که بفهمم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 10:23  توسط مهشاد  |