دیشب، هزارتا کلمه داشتم که بگویم، بیشتر، الآن، هیچی نیست:
آبان هشتاد و هفت; بارانهای ریز کوتاهکوتاه، ماه کمرنگ توی آسمانی که اینبار خوب میدانم مال من است، برگهای زرد – که سبزاند. آبان هشتاد و هفت; خنکی، پیادهرویهای چهارپنجنفری مدام، با دستهای سرخِ سرد و جفتي دستکش که پنهان میکندشان، خیابان چهارباندی سبزی که میخواهی تا آن سر دنیا ادامه داشته باشد، ساعت نه شب – ده؟، یازده؟ - وقتهایی که کاش تمام نشوند هیچ، سیخهای جیگرِ روی ذغال داغ، آن خوشگوشت مزخرف که بد بود چقدر که تمام تفالهاش ماند توی بشقاب روی میز، با آن همه خنده، گرمی خوب هاتچاکلت، بوی آهستهی اسپرسو، موسیقیهای آرام کنار درختها کنار نسکافه، گیتار، پیانو، فهرست شیندلر. آبان هشتاد و هفت; درسهای تمام نشدنی – خواندهنشدنی – تایپ، تایپ، تایپ، چتهای همیشگی، قرار آتش و سیبزمینیهای تویاش، کلاچ و ترمز همهاش، دوچرخهسواریهای دیوانهگون آخرهای شب توی آن هوای بس ناجوانمردانه سرد، سرماخوردگیهه که نیامد اینبار عجیب، دوستجانهای متنوع که رفیق میشوند با هم، لگاریتم، ایافال، استادجان آمریکاییمان با آن حرفزدن خوردنیش. آبان هشتاد و هفت; لبخند، صدای دانهدانههای بارانه که میریزد توی گوشم، جانم، که از توی نگاهام پیداست وقتی خیره میشود آن سوی پنجره، به زمین که هی سوزنسوزن میشود، خیستر. آبان هشتاد و هفت; كه میتواند بهترین باشد، کوچکترین، خوبترین، خوشبختترین، که هست، هست.
من هی دارم به کلاس زبانهای بچگی فکر میکنم. مدام فکرم میرود پیش آن خانهی بزرگ تودرتو با آن حیاط محشرش، آن درختهای سبز خوشمزهاش، با آن مسیر باریک دلچسبی که جای قایم شدنهای همیشگیمان بود، وقت برِک، وقتهای قایمموشک و دویدنهای پیدرپی. هی فکرم میرود به سمت آن کلاس کوچکِ ساعتهای شیش تا هشت با آن هوای ملس تابستانها و لرزیدنهای زمستانها، به هفتههایی که بودند، فقط برای خندیدن و با هم بودن، و کنارش، یککمی انگلیسی. به موقعهای تولد و هلههولهها، آن پفکهایی که مخصوص بشری بودند فقط، که یادشان دیوانهام میکند. به چهارشنبهسوریها، به ترقههای مفصل بهنام – که نیست اینجا – و موشکهاش، به دعواهای ورقا و صمیم – آن چشمهای سبز پراشک آن روز، که هیچ یادم نمیرود، به کفشهای آیدا، همانها که تازه بودند، همانها که معلممان آنهمه دوستشان داشت و من همیشه دلم میخواست که یکی مثلشان را داشته باشم، که آخر هم نخریدمشان. فکر میکنم به آن روزی که خانوممعلممان گفت که هر کدامتان یک اسم انگلیسی برای خودتان انتخاب کنید و من بلند گفتم که: جنا...و بعد، همهش دلم خواست که اسمام جنیفر باشد – همانی که رفیقم دقیقا بعدش گذاشت روی خودش. فکر میکنم که چه خوب بود شنیدن صدای معلممان که دوستجان را "جیپسی" صدا میکرد و ما، همه، چه میخندیدیم. فکر میکنم به روزهای گرم و بلند و خوبِ "هلو هلو واتز یور نیم؟ با آن آهنگ همیشه دوستداشتنیش که میبردم به روزهای قشنگ، دور، که هنوز دیوانهام میکند.
این روزها جای باران همهاش آفتاب است و خنکی آبان نو که چه غیرمنتظره رسید. و من فهمیدهام - همین تازگیها - که میشود آفتاب را هم دوست داشت مثل باران – حالا یککم کمتر خب – و میشود تکیه کرد بهش گاهگاهی – بیشتر - که باران نیست. اصلا همین که بدانی یکی هست توی دنیا که به فکرت هست میداندت میتابد بهت یا میبارد گاهی، شمارهای میگیرد پیغامی میدهد صدات میکند، همین که کلمهها ردوبدل میشوند، همین که کسی هست برای خود خودت، خودش دنیاییست; میخواهد حالا آفتابی باشد، بارانی، پیانویی که با تقتق کلیدهاش دست بکشد روی موهات، یا که حتا آقای برادری آن سر دنیا، دقیقا آن سر دنیا.