پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی؟
از پرویز شاپور است گویا.
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی؟
از پرویز شاپور است گویا.
مهرها ساخته شدهاند اصلا برای قدمزدن، فقط. آنقدر که آسمان تاریک تاریک بشود و پاهات پرِتاول. آنقدر که لپهات از خنکی باغی که درختهاش بهارها شکوفهاند و تابستانها سیب و پاییزها برگهای رنگرنگ و زمستانها ستارههای یخی، صورتی شود، یکجور صورتی خوبی. بعد از توی آن حفرهی کوچک پرازآسمان که شاخهها از سهچهار طرف گرفتهاندش، ماهِ حوالی شش عصر را ببینی که گوشهی سمت چپش یککمی فرورفته. بعد هم آن موشهي کوچولو را که چه فرار میکند با آمدنت چه بیخود میترسد. بعد هم آن دخترک موطلایی را که چه آرام دستهای مامانش را گرفته و قدم میزند. او هم میداند لابد که مهر، تنها برای قدمزدن است، برای خاطر رفتن، رهاشدن، پرکشیدن.
امسال، بیشتر از هر موقع دیگری "مهر"ی شدهم.
خب آدم که خوب فکر میکند میفهمد این شالهای رنگرنگی چه نعمتی هستند توی این دنیا. نباشند، چه کسل میشود چوبلباسی، چه غمگین میشوند خیابانها، کوچهها; سرد، تاریک، دلگیر.
میدانی، آدم به دنیا و آدمهاش امیدوار میشود میخواند اینها را که همه از پاییز میگویند، از بارانهای خوب کوچک مینویسند و از آلبوم تازهی جناب همایونجان و از آبیها و سبزها و بنفشها، از کنعان و هوای ملس این روزها و از لبخندها. بعد آدم فکر میکند آدمهای اینجا همان آدمهای توی خیابانهااند؟ همان اخموها و جدیها و خشنها و بیلبخندها؟
اینکه اریلکوچولو تونست با حرفهاش اشکهام را بیاورد خب خوب بود زیاد. اینکه یادآوری کرد باز بهم که چقدر معجزههای کوچیک میتونند بزرگ باشند توی زندگی. اینکه با باور چیزهای کم، کوچک، ساده آدم میشود که زندگیش را خوب کند بزرگ کند دلچسب کند. اینکه باید معجزهها را دستکم نگرفت. اینکه با یک قرص لیمویی کوچولو میشود که زنده ماند، عالی بود، نفس کشید. اینکه ما، هرکداممان چقدر به این قرصهای خوب لیمویی نیاز داریم و هیچ نمیخواهیم که بدانیم، که بفهمیم این رو.
انگار که رفته باشم توی دل جنگلی کنار آبشاری وسط دشت شقایقی گندمزاری، مستام میکنند این همه کتابهای خوب خوشبویی که چیده شدهاند جایی پیش هم – مستتر حتا. هی سر تا ته کتابفروشی خوب دوستداشتنی را متر میکنم و دوباره و دهباره به اسم کتابها – خیره – نگاه میکنم. گاهی اسمهاشان از خودشان مهمتر میشود حتا. اینکه نویسندههه چه کلمههایی را گذاشته کنار هم که مدتها آدم را سرپا، خیره، درگیر خودش کند. اینکه چقدر کلمههایی که روی کتاب مینشینند برایش مهم بودهاند. "میعاد در سپیده دم" از آنهاییست مثلا که آدم میتواند ده دقیقه بهش نگاه کند. یا "شبی از شبهای زمستان مسافری" را میشود پانزده دقیقه زل زد بهش. "ویران میآیی" را هم. آدم اما میترسد بخواندشان. نکند کلمهها، تویشان مثل بیرونشان چیده نشده باشند؟ آنوقت - اینجوری باشد اگر - کتابفروشی که میروم بیستوپنج دقیقهی وقتم به نگاه کردن چی بگذرد؟
دوستجان میگوید – با قیافهی خاصی - تو رو نمیشه به آسونی کَند از اینجا، و من از توی چهرهاش میخوانم که لابد دارد فکر میکند الآن که به قبر فلانکسش میخندد که با من بیاید یک چنین جاهایی. بعدش میفهمم مامان بیچاره چه میکشد میفهمم چرا دیگر از کنار کتابفروشیه رد هم نمیشود. اما بیخیال، دانهدانه کتابها را میشمرم و فکر میکنم: اینهمه خوشبختی؟
یکی پیدا میشود آیا که بیاید آخر و عاقبت "کنعان" را برای من یکی معلوم کند؟
پاهام ضرب میگیرد مدام با این آهنگها که پخش میشود پیدرپی و به جان، شنیده هم. فکر میکنم: چه خوباند شبهایی که تویشان رادیو فرهنگ هست و این همه موسیقی و وبگردی و کتاب و خستگی دلچسب آزمایشگاه و خنکی خوب پاییز. و من دلم میخواهد این شبها همچنان پر ِ شیر داغ و خشخش کورنفلکسها باشد و این شبها هیچوقت تمام نشود.
چه خوش گفته است آن شیخ کامل به آن دیگری که در در پس کوهها در بیابانی عزلت گزیده بود و طی منازل میکزد: اگر راست میگویی و زهره داری و اگر انسان کامل خواهی شدن، به میان انسانها باید آمدن، وگرنه در میان ددان که خود انسان کاملی.
از "کیمیا خاتون"
منتظر بودم زنگ لعنتی بخورد زودتر. دلم نخواسته بود اصلا بروم مدرسه نمیشد اما خب. زنگ که میخورد زودی میپریدم بیرون و تندتند خودم را میرساندم خانه. کفشها یک سمت و مقنعهی گرم خسته آنطرف دیگر...بی هیچ درنگی میرفتم سر یخچال تا کیکه را ببینم. حالا یا آن چیزی از آب درآمده بود که خواسته بودمش یا نه. مهم این بود که کیک بود با آن شکلاتهای وسوسهکنندهی رویش. شمعی هم همراهش بود آن نزدیکیها که بزرگتر شدن دخترک همیشه - و هنوز - کوچک را نشان میداد. سالادالویه هم پای همیشگی بود به خواست همان دختره که با شوق وصفنشدنیای بنشیند سیبزمینی و خیارشورش را رنده کند و کالباسهاش را خرد. به چشمبههمزدنی مهمانهای رنگرنگی میآمدند و دیگر خودشان اهمیتی نداشتند مهم چیزهای توی دستشان بود که برای یک دختر هشتنهساله سخت بود که چندساعت ندیدن چیزهای توی آن رنگرنگیها را تاب بیاورد. مدام ناخنک میزدم به کاغذهای خوب رنگی قشنگ مگر چیزی سردربیاورم از محتویات تویشان که معمولا چیزی دستگیرم نمیشد. هیچکدام از آن همه آدمهای مهمان و آهنگهای خوب دوستداشتنی و سروصداها نمیتوانست نگاه دخترک را از آن همه رنگ دور نگه دارد. تا موقع باز کردنشان و شادیهای تا مدتها بعدشان...
حالا نه از آنهمه آدم خبری هست نه از آن موسیقیها و صداها و آن شلوغی و هیاهو، نه از مدرسهای و مقنعهی سفید چروکشده توی کیفی و نه از کیکی، تنها گاه چیزهای رنگیایست که از دوستجانها میرسد از رفیقهای همیشه خوب. اما هشتم مهر هنوز خاص است، هنوز.
امروز پاییز هست آفتاب هست. پنجره را که باز میکنم هوای خنک پاییز تازه که میخورد توی صورتم آن موجودات خوب سبز - که با باد اینور و آنور میروند – را که چشمم میافتد بهشان حالم حال دیگری میشود. بعد میروم سراغ دوست همیشگی، موسیقی جان...امروز از آن روزهاییست که جور دیگریام. همایون صدایش توی خانه میپیچد، بلند، که: آه که امروز دلم را چه شد آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفتهست کسی با دلم...که: وطن وطن نظر فکن به من که من به هر کجا غریبوار به زیر آسمان دیگری غنوده ام همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام...که: تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام...بعد کمکم میآیند رفیقهای مدامام، اشکها، آهنگ باشد و آن شعرهای محشر با آن تار و کمانچهی دوستداشتنی، اشکها نیایند بعد؟...این صدای تلفن اگر بگذارد...که بیاشک نباید ماند.
میشود که چهارشنبهای باشد و مولاناای و آقای بادکوبهایای و آدم خوب نباشد آن وقت؟
بعد غرق بشود آدم توی مثنوی و خیال کند هی با خودش که اگر ایشان نباشند آدم هیچ نمیفهمد از کلمههای مولانا. نه که هیچ نفهمد، آن طوری که الآن دستگیرش میشود چیزهایی - حتی همینجور نصفهنیمه - نیست خب دیگر. بعد برود توی دنیای مولانا و تصویر کند آنموقعها را و انگار کند برای خودش مولانا را، که چهطوری میشود اینطور بود؟ چهطوری میشود دنیایی را مشغول کرد به خود؟ چهطور میشود اینقدر دانست؟ چهطوری میشود با کلمهها با لحظهها زندگی ساخت؟ آدم هی خیال کند و به جایی نرسد و در بهت بماند همینجور.بهجای هر حرفی و سخنی این را از پارسالِ نگارنده مینویسم. از آنی که عجیب بوی ماه مهر میدهد.
به سالهایی که قلم به دستم دادند و خواندن و نوشتنام آموختند...