تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

1900 ِ این انگار شبیه آن آقاهه‌ی توی پیانیست بود یک‌خورده ای. همان‌طور ساکت و با همان چهره‌ی به ظاهر آرام. از همان‌هایی که درون طوفانی‌شان را از آدم‌ها پنهان می‌کنند. از آن‌هایی که عوض چشم‌هاشان و چهره‌شان قلب‌شان را باید دید. همه چیزشان آن‌جاست. از آن‌هایی که نگاه‌هاشان گه‌گاه خیره می‌شود جایی و مدت‌ها می‌ماند، شاید سال‌ها...و از آن‌هایی که کوچک‌ترین تلنگری قطعه‌شعری موسیقی‌ای بارانی گفته‌ای، درون طوفانی‌شان را متلاطم‌تر می‌کند. و دیگر خودشان نیستند می‌شوند یک آدمی دیگر. آن‌هایی که من هم کم‌وبیش شبیه‌شان می‌شوم گاهی. بعد یک‌خورده هم یاد آقای مرسوی توی بیگانه انداخت مرا 1900 ِ اینجا. دوز خونسردی‌شان خیلی تفاوت می‌کرد منتها. تنها گاهی شبیه هم می‌شدند. یک‌جاهایی که شایدحس کردن‌ش فقط از عهده‌ی خودم بربیاید. خوب بود این آقاهه کلا، نگاه‌هایش آن پیانوی دوست‌داشتنی‌اش عاشقی‌های متفاوت‌ش اقیانوس آبی‌اش حرف‌هایش فکرهای توی سرش، هرچند گاهی غیر‌قابل‌درک هرچند گاه نامفهوم هرچند عجیب.

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 22:55  توسط مهشاد  | 

به بهانه‌ی سالروز تولد فریدون مشیری...من یکی هیچ نمی‌گویم و کلمه‌های دیگران را تنها می‌نویسم.

"‌تنها برای خودش می‌سراید. و این زیباترین است. برای خودش، در همان حد و سقف و مرز محدود خودش می‌سراید. که اگر شایع شود عیسی‌مسیح مثلا در کویت ظهور کرده است، باز برای خودش می‌سراید و حتی اگر به او بگویید ژاندارک در کرج به دنیا آمده است، باز راه خود را می‌رود. می‌دانید چرا می‌گویم زیباترین است؟ چون ادا و اطوار ندارد. مشیری ساده و بی‌تکلف است. باشد، رمانتیک باشد، او که اول به خودش و بعد به مردم دروغ نمی‌گوید قابل ستایش نیست؟ حالا که روحیه‌ای عاشقانه از نوع توللی دارد دیگر نمی‌آید که شعارهای آن‌چنانی بدهد، که بعله یعنی من هم درد زمانه‌ی خود را می‌فهمم. فی‌الواقع اگر مشیری نبود بر سر هیچ چهارراهی از شهر شعر، سه‌تارزنی را نمی‌یافتید!‌" علی صالحی - با تلخیص

"‌فریدون شاعر کلمات مهربان، کلمات پاک و نازنین است. در تمام عمرش از فریادهای - عربده‌های؟ - متشاعرانه به دور بوده. او حتی وقتی دردی جهانی را در شعرش مطرح می‌کند فریاد نمی‌کشد با همان کلمات نازنین خود گلایه می‌کند. چون او نه جنگ‌افروزان آتش‌ریز است نه فریاد او درمان دردی است. این را مشیری خوب می‌داند و از این رو هرگز نه خواسته است پیروانی داشته باشد نه شعرش را وجه‌المصالحه‌ی زور و زر قرار داده. اگر شعر کوچه را ساخته برای این است که در لحظه‌ی آفرینش کوچه نمی‌خواسته به خود دروغ بگوید، و اگر در شعرهای اخیرش گلایه‌های از دردهای همه‌گیر کرده نمی‌خواسته ادای شاعران وطنی را درآورد. این است راز شعر مشیری، رازی که ما را وامی‌دارد تا به هنگام خواندن اشعار مشیری با او بیش از بسیاری دیگر از شاعران احساس صمیمیت کنیم یا - حتی گاه - گمان کنیم که این شعر را خودمان گفته‌ایم، یا خودمان باید می‌گفتیم..." س.ح.الهامی، سردبیر مجله روشن‌فکر - با تلخیص

"تاثیرگذارترین لحظه‌ی سفرم به ایران، لحظه‌ی ورودم به شیراز بود. نیمه‌شب وارد شدیم. به آرامگاه حافظ بزرگ‌ترین شاعر ایران رفتیم. شب رفتیم تا بتوانیم در خلوت حافظ را ببینیم. اما نزدیک به یک‌صد نفر در آرامگاه حافظ بودند. و ناگهان همه شروع به خواندن شعر کردند. دچار خلسه شدم قلبم به درد آمد. در آن لحظه، شعر بر تمامی مرزها غلبه کرده بود. می‌توانستم روح آن‌ها را درک کنم. و مطمئن‌م که آنان نیز روح مرا درک می‌کردند. در سفرم به ایران افتخار این را داشتم که در جمع نویسندگان و متفکران ایرانی، با آقای فریدون مشیری آشنا شوم و دست او را بفشارم، و اینک دریغ، پنج ماه از این برخورد نگذشته است که می‌شنوم او رفته. شاعر این عطیه را دارد که روحش را در شعرش می‌دمد و از آن پس، کالبدش تنها واسطه‌ای برای تجلی این روح خواهد بود. روح هنرمند این عطیه را دارد که تا ابد در میان مردم می‌زید و با مردم رهسپار واپسین روز حیات می‌شود. اما افسوس، چشم‌های مهربان این شاعر بسته شده است، کسی که در یک لحظه تلاقی نگاه‌هامان به من امید بخشید که شعر ایران نمرده است و برای شناختن مردم ایران، تنها خواندن آثار شاعران بزرگ و کهن این سرزمین بزرگ و شگفت‌انگیز کافی نیست، که شعر هنوز در ایران زنده است و شاعران‌ش هنوز عشق را می‌آموزند. مطمئن‌ام که مردم ایران شاعرانشان را عاشقانه دوست دارند. مرا در این عشق سهیم بدانید، و درد وداع با این عاشق." پائولو کوئیلو، ریودوژانیرو، 26 اکتبر2000

"مشیری می‌کوشد که شعرهایش را به طبقه‌ی وسیع‌تری از جامعه‌ی ما - که اکنون حوصله‌ی جستجو و کوشش برای گشودن برای گشودن زمزمه‌های شعر شاعران تندرو و افراطی را ندارد و هنوز موازین پسندش کم‌وبیش از شعر سنتی سرچشمه می‌گیرد – عرضه کند. و در این راه توفیقی یافته که نصیب کم‌تر شاعری از معاصران ما شده است. راز این توفیق را در دو‌سه خصوصیت شعر مشیری می‌توان جست که نخستین آن‌ها زبان نرم و هموار و ساده‌ی اوست. شعر او به یک بار خواندن تمام زیبایی‌ها و رازهای خود را به خواننده می‌بخشد. سعدی هم زیبایی‌ها و هنرهای شعرش را در یک لحظه به خواننده عرضه می‌دارد. به نظر من مشیری به سعدی نزدیک است و این قلمرو پسند خواننده است. مضامین شعرش حوادثی است که برای همه کس ممکن است روی دهد اما همه کس نتواند آن را شاعرانه بیان کند و این کار توفیقی است بزرگ برای او." دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

از: "گزینه اشعار فریدون مشیری" و  "فریدون مشیری شاعر کوچه‌ی خاطره‌ها"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 23:6  توسط مهشاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:48  توسط مهشاد 

اصفهان

این‌که آقاهه - هی فکر می‌کنم باید آقا باشد - دانسته از کجای چهارباغ دوست‌داشتنی‌ام باید عکس بگیرد، خوب است خیلی.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 23:53  توسط مهشاد 

دیروز که باد خنکی پیداش شد یک‌هو، دیروز که از زیر بیدمجنون‌ها و کنار شمشادها می‌گذشتم بدون اینکه خبری از آن آفتاب آزاردهنده‌ی سه‌ونیم بعدازظهر باشد، دیروز که زمین یک‌جاهایی‌ش زرد شده بود و سایه‌روشن، دیروز که بارانی بود هوا و بارانی ننشست اما، پاییز محکم خورد توی صورتم. پاییز گاه دوست‌داشتنی و گاه نه چندان دلخواه...سلام رفیق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:36  توسط مهشاد  | 

بچه که بودیم فقط کفش‌هایمان را اشتباه می‌پوشیدیم، حالا، تنها کفش‌هامان را درست می‌پوشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 18:47  توسط مهشاد 

همیشه دوست داشته‌ام خوب ببینم آدم‌ها را دوست داشته‌ام تصور کنم که این‌ها، همه، خوبی‌هاشان بیشتر از شیطنت‌ها و گاه نادانی‌هاشان است دوست داشته‌ام قبل از دیدن آدم‌ها تصویر خوبی توی ذهنم بسازم ازشان دوست داشته‌ام همیشه به‌شان لبخند بزنم چشمک محبت‌آمیزی تقدیم‌شان کنم و به‌شان بفهمانم که دوست‌داشتنی می‌دانم‌شان. حالا می‌خواهید این را بگذارید به حساب خوش‌بینی دیوانه‌گونه یا خریت محض یا هر چیز دیگری...دوست داشته‌ام توی کوچه و خیابان چشم‌هایم پرِ خنده باشد برق بزند مهربانی کند دوست داشته‌ام دست آدم‌ها را بفشارم توی چشم‌هاشان نگاه کنم ببینم‌شان...نمی‌شود اما. گاهی - بیشتر - مجبور می‌شوی چینی بر پیشانی بیندازی مجبور می‌شوی چشم‌هایت را از آدم ها دور نگه داری مجبور می‌شوی بی‌لبخند باشی مجبور می‌شوی دستت را بکشی کنار سکوت کنی نامهربانی کنی...و وقتی نگاهت به دنیا و به دور و برت آن‌طوری که گفتم باشد سخت است بی‌لبخند بودن سکوت کردن اخم کردن...سخت است که بفهمی آدم‌ها گاهی آن‌جوری که تصویر کرده بودی نیستند بفهمی که آدم‌ها گاهی با لبخندت با چشم‌هایت کاری ندارند بفمهمی آدم‌ها گاهی تنها به فکر خودشان‌اند و دنبال دیوانگی‌های نادوست‌داشتنی‌شان سخت است که بفهمی همه‌ی آدم‌ها گاه بدی را خوب بلدند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 14:10  توسط مهشاد  | 

این چه حس خوشایند لعنتی‌ای‌ست که هرموقع کلمه‌های مشیری‌م را می‌شنوم علی‌الخصوص وقتی صدای شجریان کوچکِ بزرگ می‌نشیند رویش و زمزمه‌هایش زمین و زمان را پر می‌کند - شاید خالی هم ‌- و می‌پیچد توی گوشم و وقتی هم که با کمانچه‌ی دوست‌داشتنی‌ام همراه می‌شود، ویران‌م می‌کند دیوانه می‌شوم مست می‌شوم زاده می‌شوم می‌میرم فریاد می‌کنم پر از آهنگ می‌شوم...هان؟

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 23:19  توسط مهشاد  | 

آدم‌بدها باید گاهی بد بمانند. خوبی‌شان به همین بد‌بودن‌شان است اصلا. خوب بشوند اگر، کوچک می‌شوند بی‌ارزش می‌شوند دیده نمی‌شوند شاید هم. گاهی جای خوب‌ماندن، خوب است اگر بتوانی بد بمانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 10:33  توسط مهشاد 

وطن وطن

نظر فکن به من که من

به هر کجا غریب‌وار

به زیر آسمان دیگری غنوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام

وطن وطن

تو سبز جاودان بمان که من

پرنده‌ای مهاجرم

که از فراز باغ باصفای تو

به دوردست مه‌گرفته پرگشوده ام...

با صدای همایون شجریان که بشنوی‌‌ش هیچ عجیب نیست که تا مدت‌ها توی ذهنت پرسه بزند.

از سیاوش کسرایی‌ست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 23:58  توسط مهشاد 

دیوانه‌ی لبخندهای کیانیان‌ام که گاه‌گاه چهره‌ی آرام پر‌چین‌وچروکش را پر می‌کند. از آن‌هایی که می‌کشاندم پی تصویر ذهنی‌ای خاص: شاخه‌ی گلی بر روی جوی آبی...یکی‌ش همین جا مثلا. همانی که وقتی نگاه می‌کند به خانومه‌ی روی تخت بیمارستان که چشم‌هایش را باز می‌کند کم‌کم، لب‌هایش را پررنگ می‌کند. چشم‌هاش هم پر‌ِ لبخندند تازه. اصلا دوست داشتم‌ش این را. کیانیان‌ش را و گلشیفته‌ی هرچند همیشه‌یک‌جورش را...تصویرهایش را، آبی‌ها و سبزهایش...با آن آشپزخانه‌ی گرم خوش‌مزه‌ی خوش‌رنگ..."عزیز"ش: آن چهره‌ی آرام منطقی‌ش، آن درون طوفانی‌ش، نوستالژیای آشنایش، تمام خودش را که می‌ریزد توی نقاشی‌هاش...عاشقی‌هایش...پر از ماهی می‌شود روزم انگار...پر از عاشق‌ماهی‌ها...از آن‌هایی که توی نقاشی‌ها می‌نشینند، قرمزند و بامزه، تنها تن‌اند و یک دم مثلثی با یک چشم سیاه کوچولو...نه از آن‌هایی که هروقت توی یخچال می‌بینم‌شان قفل می‌شوم، از چشم‌های وارفته‌ی بی‌ریخت‌شان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 12:18  توسط مهشاد  | 

تا آخرش رفتم صرف اینکه فیلمی را تمام کرده باشم. بی هیچ ذوقی و جذابیتی بی هیچ غافل‌گیری‌ای...پر از صحنه‌های کش‌دار، و با آن ریتم کند...گه‌گاه تنها بعضی تصاویرش می‌نشست به دل...بعضی نماهای کوتاهش...پایانش هم گویا قرار بود سورپرایز شویم که نشدیم خب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 14:0  توسط مهشاد 

مدام با انگشت‌هایش بازی میکرد مثل تازه‌کاری که با چندین هزار آدم یکجا روبرو شده باشد و نداند که چه کند. دست راستش را گذاشته بود روی زانویش و آن‌یکی را دائم میچرخاند و خم و راست میکرد. چشم‌هایش بیشتر بسته بود و سرش در حال چرخش. همه‌ی پنج سر دیگر هم همین‌طور بود. بقیه‌شان هم مست خودشان و ساز‌هاشان بودند انگار. چند هزار سر دیگر هم به‌همچنین...برق چشم‌های آدم‌ها را از دور دور هم میشد دید. دو ساعتی که انگار دقیقه‌هایی بیشتر طول نکشید...و دلت میخواست تا خود صبح صدایش توی گوشت باشد و آن آدم‌ها و آن همه اشتیاق‌شان جلوی چشم‌هایت. پا‌شدند که بروند، توی جمعیت هیاهوی عجیبی به‌پا شده بود. دست‌زدن‌های پی‌در‌پی و طولانی تبدیل شد به دست‌‌هایی ریتمیک و طولانی‌تر و صدای محو آدم‌هایی هم از بین جمعیت شنیده میشد. هیچ‌کس نمیفهمید چه میگفتند آن‌ها انگار اما همه منتظر چیزی بودند گویا، چیزی کم بود آن وسط. بعدتر آن صداها واضح‌تر شنیده شد و صدای تمام آدم‌های آنجا به‌ش اضافه شده بود. همه فریاد میزدیم: مرغ سحر مرغ سحر... همایون و گروهش اما رفتند و پشت پرده‌ها محو شدند، ما چند هزار نفر اما همین‌طور ایستاده بودیم و دست میزدیم و یک‌صدا مرغ سحر را فریاد میکردیم...و بعد یک اتفاق ساختگی! دوست‌داشتنی: همایون و بقیه‌شان دوباره جلوی چشم‌مان پیدا شدند...نشستند و ساز‌هاشان را برداشتند و مرغ سحری که میخواستیم‌ش همراه با فریادهای ما توی فضا طنین انداخت...کمتر آن حالم و آن حال‌شان را دیده بودم جایی...همه‌مان میخواندیم و اشک‌ها حتی توی آن تاریکی پیدا بود...و دلت میخواست تا خود صبح صدایش توی گوشت باشد و آن آدم‌ها و آن همه اشتیاق‌مان جلوی چشم‌هایت. آن آقاهه‌ی کمانچه‌نواز موسفید دوست‌داشتنی، آن آدمی که تارش غوغا میکرد، آن کوزه‌نوازی که دیوانه‌ات میکرد و دل‌بسته‌ی کوزه‌ات...همه‌شان.

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 12:45  توسط مهشاد  |