پنج صبح پا میشوم افتان و خیزان بار و بندیلم را میبندم و شال و کلاه میکنم و می ایستم منتظر که بیایند دنبالم تا برویم تنگه واشی. دیوانه ی طی کردن خیابان هایم در سایه روشن صبح و قبل تر گرگ و میش دلچسبش. و آن موقعی که خورشید توی آسمانی که معلوم نیست دقیقا چه رنگی ست حرکت میکند و میرسد بالای بالا نهایت سرخوشی ست دیگر. روستای جلیزجند یک طور خاص و البته خواستنی ای ست. پر از خانه های متروکه ی توی دل صخره ها و پر از بچه های لپ قرمزی که برای فروختن لواشک هاشان مدام این ور و آن ور میروند و با این و آن حرف میزنند...درخت هایش به نحو خوشایندی سبز و خوش آب و رنگ است. با جاده ی خاکی و ناصافی که نهایتا به تنگه منتهی میشود...روز تعطیلی ملت ریخته اند بیرون, بوی قلیان و کباب همه جا را پر کرده. راه می افتیم به سمت آب. یک ساعتی حدودا خوش خوشان از توی آب میگذریم لابلای اسب ها و آدم های جورواجور...از توی آبی که بین صخره های دو طرفش جاری ست, چشمت را که میدوزی به بالاها و آسمان را که نگاه میکنی, انگار بین دو صخره, تنگ گیر کرده ست, و سنگ ها حصاری خوشایندند برایش. بعد به جایی میرسی که آبشار ریزی از چهره ی سنگ های بلندش جاری ست و آن طرف تر پر از گل های ریز بنفش رنگی ست که بین برگ های سبزشان حسابی جا خوش کرده اند و آهسته و آرام تکان میخورند...آن طرف ترش هم پر از رنگ است, پر چادرهای رنگارنگی که آدم ها تویش جای گرفته اند و نگاهشان به رنگ ها و شکل های روبروست, طرح گل ها و سبزه ها و سنگ ها...بعدتر دوباره به آب میرسی و باید حدودا سه ربعی بگذرانی اش. و نهایتا آبشاری ته راهت پیداست که آدم ها با ولع خاصی نگاهش میکنند انگار به ش حسودی شان میشود به اینکه مثل او نیستند لابد, بعضی هم با لذت تمام عکس میگیرند و لحظه هاشان را به شکل خنده داری ثبت میکنند... و اینجا آخر راه است جایی که دو ساعت تمام برای رسیدن به ش طی کرده ای, فرصتت را و راهت را... و صاد با لحن مخصوصی میگوید: این همه راه رو توی آب اومدیم تا آخرش باز آب ببینیم؟ و من این گفته اش را و فکرش را به طرز بی ربطی ربط میدهم به زندگی...
آهنگ صدایش یک جور مخصوصی ست. یک طور یکنواختی, اما یکنواختی اش هیچ آزاردهنده نیست, خیلی هم خوشایند است اصلا. یک طوری حرف میزند که آمیزاد حس میکند الآن است که گلویش بگیرد یک جور خیلی بَمی, انگار که آدم آوازش را از گام های خیلی پایین شروع کند و بعد بفهمد که کم آورده حسابی و صدایش دارد همین طور آرام تر و آرام تر میشود و با خودش فکر کند همین حالاست که صدایم دیگر در نیاید. گاهی هم محض تاکید یک بلندی و لرزش خاصی به صدایش میدهد که اثرگذاری اش را هشت برابر میکند. کلا طوری ست که بیجا نیست آدم به خودش بگوید این چرا نرفته گوینده ی رادیو بشود؟ مهم تر از آهنگ صدایش کلماتش است که آهسته از دهانش بیرون می آیند توی هوا تاب میخورند و به تو ميرسند می آیند مینشینند توی گوشت و یک جور طنین دلچسبی هم دارند, نه مثل این آدم هایی که موقع عزاداری ها و گه گاه سخنرانی ها با آن صدای گوش خراش و آزاردهنده شان میخوانند و با بلندگوشان طوری به صدایشان پیچ میدهند و صدایشان را چهار پنج بار پشت هم تکرار میکنند که تو با خودت فکر میکنی الآن است که حالت به هم بریزد. بعد کلمه ها میروند و مینشینند روی قسمتی از نیمکره ی راست – یا شاید هم چپ – مخ ت و محال ممکن است که دیگر به آسانی بیرون بیایند و بروند پی کار خودشان. بعد ميبيني که چقدر حالت بهتر شده ست, چقدر دور و برت چیز داری برای فکر کردن و چقدر کم کاری کرده ای تا الآن كه انقدر آسان از کنار چیزهای دور و اطرافت گذشته ای. و بعد هم مینشینی به تحسین کردن اش و میگویی با خودت که آیا همین یکی این طوری ست یا آدم های دیگری هم از این دست توی دنیایت پیدا میشوند؟ و اینکه کاش این آدم ها, تعدادشان به شمار انگشت های دستت نباشد.
ترجمان حال و روز این روزهای من میشود مقدار زیادی سرخوشی با تعدادی هم نان اضافه:))
تو انگار کن کلبه ای را توی جنگل های سبز سرزمین های سبز شمالی که تویش بنشینی, پرده ها را بکشی, به موسیقی باران ِ پشت شیشه ها گوش بسپاری و کافه پیانو بخوانی...
در هیاهویی که اینجا به پاست – همین روبرو – درون این همه آهنگ و آوا و صدایی که فریاد میکند: عروس چقدر...داماد چقدر... کنار کوبش های پرهیجان دست ها و دست ها, و شادی ها و خنده ها, من فکر میکنم: این ها حال شان تا همیشه همین طور خواهد ماند؟...خواننده ی گرامی آی بانو بانو بانو!...را میخواند و من پر میکشم به سال سوم دبیرستان. به آن سال پر از موسیقی و شعرمان. خواندن های گلاره و حرکات موزون! مژگان که تقریبا هر روز تکرار میشد, و صدای خنده ها بود که کلاس را پر میکرد...گاهی اشکمان در می آمد حتی...مسخره بازی هایی که برای همه ی دبیر هامان هم شناخته شده بود...آن ها هم دیوانگی هامان را دوست داشتند کلی...فكر ميكنم: تکرار خواهد شد آیا چنین روزهایی؟...و زیر لب زمزمه میکنم: عروس امشب! آغازت مبارک.
یک وقت هایی یک حس هایی در آدمیزاد زنده میشود که دلش میخواهد کارهای کوچک ِ بزرگ کند. گرچه خودش هم میداند نمیتواند. میخواهد برود توی دهکده ای و معلم ده بشود مثلا. از همان معلم ها که توی فیلم ها زیاد دیده ایم. همان هایی که بچه های دماغ آویزان دورشان را پر میکنند و میپیچند به پر و پاشان. از آن بچه هایی که آدم ِ بیننده حالش از کارهاشان به هم میخورد. یا که میخواهد برود جارو را از آقای نظافتچی محله بگیرد و یک تنه خیابان ها را جارو بزند. یا میخواهد برای بچه های چرک خیابان ها ساندویچ درست کند. یا برود با آدم های مو نقره ای ِ تنهای تنها, ساعت ها صحبت کند و پای اشک هاشان بنشیند. برود توی شالیزارهای شمال به خانم های پا در آب و چارقد به سر کمک کند مثلا یا که حتی برود بالای پشت بام فریاد بزند که: آهای مردم! بیایید با هم دوست باشیم!...اما حتی نمیتواند دماغش را بالا بکشد. آن وقت میشود "نوشت". میشود خیلی نوشت.
میگوید:
یادم هست زمانی در باغچه مان گل هایی داشتیم, گل های بنفشه خیلی قشنگ که فصل معینی دارند. یک بار صبح که میرفتم اداره از کنار آنها رد شدم دیدم همه شان از سرمای پاییزی حالت یخ زدگی و کبودی دارند. بدون معطلی گفتم: ای همه گل های از سرما کبود، مثل اینکه با آنها حرف میزدم. تا در را باز کنم گفتم: خنده هاتان را که از لب ها ربود؟
از: فریدون مشیری شاعر کوچه خاطره ها
من که گفته ام بارها تو را که میخوانم یاد خودم میافتم.نگفته ام؟ شاید هم توی دلم گفته ام, که هر چیز به زبان نمیاید. شاید یک جورهایی کم اند واژه ها. گفته بودی که اصلا – شاید – با کفشهایشان میشناسی آدم ها را. این جمله ای بود که سال هاست توی مغزم دور زده است چرخیده است, نهایتا اما به کلمه ها تبدیل نشده ست. باز هم یاد خودم افتادم. یاد بچگی ها بیشتر, که آدمهای با کفش نوک گرد را مظلوم تر و بی قدرت تر می دانستم و آدمهای با کفش نوک مستطیلی را قوی تر و شجاع تر. هنوز هم بیشترین چیزی که توی سر و وضع آدمها نگاهم را میکشاند به خود, کفشهاشان است, البته بعد از لبخند چشمهاشان.
با قلم میگویم:
- ای همزاد, ای همراه, ای هم سرنوشت
هر دومان حیران بازیهای دوران های زشت
شعرهایم را نوشتی
دست خوش,
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
فریدون مشیری
ناپلئون بلامقدمه از من پرسید:
- تو از سرنوشت آینده ات واهمه نداری اوژنی؟
وقتی ما تنها هستیم اغلب به من "تو" میگوید با اینکه رسم نیست حتی نامزدها یا زن و شوهر ها به هم "تو" بگویند.
من سری تکان دادم:
- ترس از سرنوشتم؟ نه نمیترسم. کسی چه میداند چه سرنوشتی در انتظار ماست. چرا باید از یک چیز ناشناس ترسید؟
- عجیب است که اغلب اشخاص ادعا میکنند از سرنوشت خود بیخبرند...
صورت او در موقع ادای این کلمات در مهتاب خیلی رنگ پریده بود. چشمهای کاملا بازش به نقطه ی دوری خیره شده بود. ادامه داد:
- من سرنوشتم را احساس میکنم.
با تعجب پرسیدم:
- و... از آن میترسید؟
- نه من میدانم که کارهای بزرگی خواهم کرد. من برای به وجود آوردن و اداره ی مملکت ها خلق شده ام. من جزء آن عده ای هستم که تاریخ دنیا را به وجود می آورند.
من با تحیر, خیره او را نگاه میکردم. هیچ وقت فکر نمیکردم که کسی بتواند این طور فکر کند و چنین چیزهایی را بیان کند. ناگهان شروع به خنده کردم. به صدای خنده ی من تکانی خورد و صورتش در هم رفت به طرف من برگشت و زیر لب گفت:
- میخندی اوژنی؟ میخندی؟
گفتم:
- ببخشید, خواهش میکنم مرا ببخشید. برای این خندیدم که...برای این خندیدم که یکباره از صورت شما ترسیدم. در مهتاب به حدی سفید شده بود...به قدری عوض شده بود...من وقتی میترسم سعی میکنم بخندم.
- من نمیخواستم تو را بترسانم اوژنی...
و با صدای ملایمی اضافه کرد:
- حق داری بترسی, سرنوشت بزرگ من تو را میترساند...
ناگهان فکری به خاطرم رسید:
- من هم تاریخ دنیا را به وجود می آورم ناپلئون!
مرا با تعجب نگاه کرد. اما من سعی میکردم بدون اینکه بگذارم حواسم پرت شود افکارم را بیان کنم:
- تاریخ دنیا از مجموع سرنوشت های همه مردم تشکیل میشود, فقط آنهایی که فرمانها را امضا میکنند یا آنهایی که میدانند توپها را کجا قرار بدهند و چطور خالی کنند تاریخ دنیا را به وجود نمی آورند. به نظر من سایرین یعنی آنهایی که سر خود را پای گیوتین از دست میدهند یا آنهایی که گلوله ی توپها بر سرشان میریزد و به طور کلی همه مردان و زنانی که زندگی میکنند امیدوارند و میمیرند تاریخ دنیا را به وجود می آورند.
از متن "دزیره"
