خلبان جنگ از کتابهایی بود که با زور و تلقین:من تمامش میکنم, تا سی چهل صفحه ش را خواندم اما نشد. وقتی کلمات درگیرت نکنند, وقتی جمله ها را با تک تک سلول هایت احساس نکنی, وقتی توی سطرها غرق نشوی, هرقدر هم به خودت فشار بیاوری و تلقین کنی که تمام میکنی کتابی را, باز هم نمیشود. حتی اگر نویسنده ش آنتوان دو سنت اگزوپری باشد. زوری که نیست...
عوضش بعد از مدتها کتابی را که میخواستم پیدا کردم: مشیری شاعر کوچه خاطره ها. گمانم این مدت زنده نباشم دیگر. و باز هم گمانم چند ماهی طول بکشد خواندن این کتاب. نمیخواهم زود تمامش کنم. میخواهم واژه واژه اش را مزمزه کنم میخواهم تنفس اش کنم...
تازه دزیره را هم شروع کرده ام, بعد سالها امروز طلبید:دی گفته بودم کلا با شاهکارها مشکل دارم
