تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

خلبان جنگ از کتابهایی بود که با زور و تلقین:من تمامش میکنم, تا سی چهل صفحه ش را خواندم اما نشد. وقتی کلمات درگیرت نکنند, وقتی جمله ها را با تک تک سلول هایت احساس نکنی, وقتی توی سطرها غرق نشوی, هرقدر هم به خودت فشار بیاوری و تلقین کنی که تمام میکنی کتابی را, باز هم نمیشود. حتی اگر نویسنده ش آنتوان دو سنت اگزوپری باشد. زوری که نیست...

 

عوضش بعد از مدتها کتابی را که میخواستم پیدا کردم: مشیری شاعر کوچه خاطره ها. گمانم این مدت زنده نباشم دیگر. و باز هم گمانم چند ماهی طول بکشد خواندن این کتاب. نمیخواهم زود تمامش کنم. میخواهم واژه واژه اش را مزمزه کنم میخواهم تنفس اش کنم...

 

تازه دزیره را هم شروع کرده ام, بعد سالها امروز طلبید:دی گفته بودم کلا با شاهکارها مشکل دارم امیدوارم این یکی به پایان برسد!:دی تا اینجایش که خوب بوده:)))

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 9:34  توسط مهشاد  | 

وقتی گیر میکنی لابلای ماندن و رفتن, وقتی میمانی میان خواندن و نخواندن, وقتی نمیدانی کدام خواهد بود: نقد حال مولانا و حافظ و مشیری و انجمن های ادبی تهران و آقای بادکوبه ای یا بار و دیسکو, وقتی ذهنت قفل میشود هنگ میکند در سکوتش فریاد میکشد, وقتی موهایت دانه دانه میریزد, میشوی من. وقتی مدام و بی وقفه زمزمه میکنی: من اینجا ریشه در خاکم , من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم , من اینجا تا نفس باقی ست میمانم , من از اینجا چه میخواهم نمیدانم… میشوی من, عینا من.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:19  توسط مهشاد 

فنجان آب فنج هایم را عوض کردم

و ریختم در چینه جای خردشان ارزن

وان سوی تر ماندم

محو تماشاشان.

 

دیدم که مثل هر همیشه باز سویاسوی

هی میپرند از میله تا میله

با رفرفه ی آرام پرهاشان.

 

گفتم چه سود از پر زدن در تنگنایی این چنین بسته

که بال هاتان میشود خسته؟

گفتند – و با فریاد شاداشاد:

زان میپریم اینجا که میترسیم

پروازمان روزی رود از یاد.

 

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 14:12  توسط مهشاد  | 

به دعوت این خانوم مهربان...میباید نامی از فیلمها و بازیگرها و کارگردان های دوست داشتنی ام ببرم. مقداری سخت است برای منی که با خیلی از فیلمها در لحظه حال میکنم و تصویر خاصی ازشان در ذهنم  باقی نمیماند. از کارگردان ها هم با اجازه فاکتور میگیرم – که هر کارگردانی را با یکی دو فیلمش دوست داشتنی میدانم.

تا اینجایی که خاطرم هست اینها را دوست داشته ام – حالا چه در لحظه خواستنی بوده اند برایم چه همیشه به یاد ماندنی اند:

پیانیست, دفتر خاطرات, شجاع دل – با آن ترجمه اش:دی , انجمن شاعران مرده, لبخند مونالیزا, فارست گامپ, زندگی واقعی دن, میهن پرست, تنهایی, کلاه قرمزی, راتاتویل, در جستجوی نمو, عصر یخبندان... خاطرات یک گیشا و کفاره هم به لحاظ ساخت حرفی ندارند حقیقتا اما در دسته ی فیلمهای دوست داشتنی ام نیستند خب:)...آتش بس را هم آن موقع تفریحی دوست داشتم:دی ویمبلدون را نیز تا قسمتی:))

اینها را هم کمابیش:

رضا کیانیان, پرویز پرستویی, علی نصیریان, شهاب حسینی, محمدرضا فروتن – بیشتر صدایش, تام هنکس, مل گیبسون, ژولیت بینوش.  

 

بنویسید: روهام , بی رنگ , شمینللی , سورنا , ندا , نگارنده , قدبلند , دختر اردیبهشتی , نیلوفر , مینو صابری

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 19:23  توسط مهشاد  | 

پرم از این.

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 18:14  توسط مهشاد 

هر وقت مامان مینشیند و از آن موقع هایش میگوید چشمهایش برق میزند و لبخند بزرگ و پررنگی صورتش را پر میکند...از آن موقع های اراک...از شهری که دوستش دارد...از خانه ی بزرگ و تو در تویی میگوید که سرتاسر سال پر بوده از دانشجوهایی که آنجا می آمده اند...از برادر و خواهرها و بچه هایشان...از دانشگاهشان میگوید...با ذوق و شوق زائدالوصفی از استادهایشان حرف میزند...از دکتر مظاهر مصفا دکتر محمد جواد مشکور دکتر شموئیل پیرا...مامان کلی این یکی را دوست دارد...با هم کلی جور بوده اند رفت و آمد داشته اند حتی...از اطلاعات توصیف نشدنی اش میگوید از خانه اش که برای خودش یک پا موزه بوده...میگوید معلم پسر شاه هم بوده اند ایشان...یاد آن موقع ها میکند و البته دلتنگ هم میشود...جرقه ای ذهنم را روشن میکند...مامان دکتر پیرا هستن هنوز؟...نمیدونم شاید زنده باشه...دلم میخواهد یک جوری پیدایش کنم این آدم را...که خود مامان به صدا در می آید: مهشاد اگر تونستی اسم آقای پیرا رو سرچ کن ببین چیزی درباره ش پیدا میکنی...من هم که برای این طور کارها سر و سوز عجیبی دارم...همیشه خودم مشتاق ترم آدمهای سالهای دور را پیدا کنم...درنگ نمیکنم و نامش را تایپ میکنم...خدا پدر این گوگل را بیامرزد:)) بعله مثل اینکه حسابی زبانزدند ایشان...یکی از صد نابغه ی ایرانی...عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی...عضو افتخاری دپارتمان زبان و نامه نگاری تجارت جهانی...تازه از خانه شان موزه ای هم ساخته اند گویا...این را که میگویم بار دیگر صورت مامان پر ِ لبخند میشود...اون موقع هم خونه شون پر بود از عتیقه جات و تزیینات جورواجور...و این چنین میشود که من در حال حاضر در پی پیدا کردن ایشانم به شدت و حدت تمام...و امیدوارم همین چند روزه ببینیمشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 22:16  توسط مهشاد  | 

آن موقعی که این بیت آسمانی ش را میخواندم گمان نمیکردم بیتی را بخوانم بعدتر که بیشتر حتی باورش داشته باشم:

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران

 

گفتی:به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران!

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 17:27  توسط مهشاد 

دیوانگی محض است نشستن پای سریال فخیم! مرگ تدریجی یک رویا...که تمام ذهنیت های قبلی ات را درباره جناب جیرانی به ناگهان به مرگ میکشاند! به تماشا نشستن تکاپو و تقلای هفت هشت آدم گنده به دنبال یک زن نامتعادل که نه شخصیت دوست داشتنی ای دارد و نه بازی درخشانی...تردید هایی که به شکلی کاملا مسخره به تصویر کشیده میشود...یک مشت آدم هایی که یا سیاه مطلق اند و یا سفید محض...روشنفکر نشان دادن آدمهایی که قهوه میخورند یا چمیدانم مثلا سگ دارند!...چه کرده اید جناب جیرانی؟

 

حالا از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است:)) این تلویزیون ما فقط از این شاهکارها ندارد که! مثلا آدم برنامه رامبد جوان دوست داشتنی و امیرحسین صدیق نازنین را میبیند به واقع سر ذوق می آید:دی کلی حال میکنم با این دو آدم:))) برنامه از پارسال کلی دلچسب تر است گمانم گرچه اشکان خطیبی هم انسان بانمکی ست اما این زوج را بیشتر دوست میدارم! خلاصه که به شدت باعث انبساط خاطرمان اند این دو:دی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 14:43  توسط مهشاد  | 

نشسته ام همینجا...نگاهم به توست فکرم اما توی جنگلهای بارانی شمال جا مانده. میگردد پی یک خانه جنگلی...که شب تا صبحش را گوش بسپارد به موسیقی باران بر تخته های چوبی، و های و هوی باد که ترس خنک و دلچسبی را توی وجودم بدواند...دلم آنجا پرسه میزند...توی جنگلهای شمال...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:33  توسط مهشاد  | 

آنهایی که دلبسته ی فیلم اند از نوع خانوادگی اش – از آنهایی که کمتر توی فیلمهای هالیوودی دیده میشود -  و کلا جولیت بینوش را هم دوست دارند و از رفتار نسبتا بامزه ی استیو کارل خوششان می آید Dan in real life  باید دلچسب باشد برایشان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:30  توسط مهشاد 

آخرین برگ سفرنامه باران این است:

که زمین چرکین است...

 

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 16:22  توسط مهشاد 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگاری از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای خبرنگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 13:35  توسط مهشاد  | 

وقتی گذر روزهایت را احساس نمیکنی وقتی لحظه ها تند و تند از جلوی چشم هایت میگذرند، حتی دوازدهم تیر هم که باشد، میبینی ورق تقویمت هنوز توی خرداد جا خوش کرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:54  توسط مهشاد  | 

,There are no strangers

!There are some friends I haven’t met yet

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 21:5  توسط مهشاد 

درون آینه ها در پی چه میگردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه میداند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمیداند!

 

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن،

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی!

گیرم گریختی همه عمر،

کجا پناه بری؟

خانه ی خدا سنگ است!

 

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من – که سنگ صبورم –

نه سنگم و نه صبور!

دلی که میشود از غصه تنگ میترکد

چه جای دل که در این خانه سنگ میترکد!

در آن مقام، که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ میترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ میترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه میداند

از آن که عاقبت ِ کار جام با سنگ است!

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان، همه در زیر سنگ میپوسیم

و نامی از ما به روی سنگ میماند؟

 

درون آینه ها در پی چه میگردی؟...

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 14:7  توسط مهشاد 

روزهایم پر از آفتاب است و گیلاس و شبهایم پر ِ ماه و خربزه...

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 21:29  توسط مهشاد  | 

همچین ذوق هنری ام گل کرده بود و داشتم از این رمانهای عشقولانه ی ایرانی میخواندم:))) از آنهایی که مورد علاقه ی دخترهای چهارده پانزده ساله ست! جالبه بعد از چندین سال چرت و پرت نخواندن کلی هم از این چیپ خوانی ام لذت بردم:)) خدایی روم نشد اسمش را بگویم:دی تازه سطرهای آخرش گریه هم کردم! به جان شما:دی

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 21:27  توسط مهشاد 

باید اعتراف کنم که آدم عجیبی هستی برای من. تنها آدمی که دلم نگذاشت حتی یکی از نوشته هایش را هم نخوانم...دلم و بعد عقلم. و انقدر تغییر دلچسبی توی سبک نویسندگی ات از آن روزها تا حالا پیداست که آدم را سر حال می آورد. نگارنده ی امروز با نگارنده ی مهر ماه هشتاد و چهار از دریا تا ابر تفاوت دارد. هنوز هم دریایی ست اما. آسمانی هم. با این که تفاوت هم هست بین دوست داشتنی هامان حس میکنم اما شبیهیم، زیاد...تو دلبسته ی زمستانی و من در بند بهار...تو اشکهایت پنهان است و من اما همیشه پیدا - مثل این که مدتی ست تو هم از این نظر داری به من میرسی:) اما یک حسی ته ته قلبهامان یک طوری به هم ربط میدهدمان...دغدغه هایت دوست داشتنی اند برایم دخترک!... یک جور تناقض را مزمزه میکنم این روزها درباره ات: هم دلم هوای دیدنت را میکند هم دوست دارم همین نگارنده ی مجازی ام باقی بمانی. موقع هایی که میخوانمت واژه واژه ی نوشته هایت را لمس میکنم بعد واژه ها انگار از همین صفحه ی کوچولوی مانیتور مرا در آغوش میکشند انگار بوسه هایی مینشانم بر تک تکشان بعدش. حس عجیبی ست، باور کن. پاییزی ایم هر دو پاییزی که پر از بهار هم هست. پاییزی که زرد و قهوه ای نیست سبز سبز است. به خاطر تو شاید آبی هم. نوشته هایت بوی جوی مولیان میدهد طعم آفتاب بهار را دارد که گفته بودی خوب میشناسی اش و من همانجا عاشق این جمله ات شدم. گفته بودی جایی دیگر هم که: لعنت به دیدن و دل بستن و عادت کردن. این "دیدن" ات را با اجازه تغییرش می دهم به "خواندن" منتهی این بار نه با لعنت که با درود با ستایش با شوق.

بقیه اش بر زبان نمینشیند...گفتنی نیست...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:47  توسط مهشاد  | 

گاهی لازم است خانه تکانی کنی...باید بریزی دور آنهایی را که از دوستی تنها نامش را به یدک میکشند...آنهایی که به قول این دوست نویسنده ام نام بز حتی برازنده شان نیست...گاهی مجازی ها دوست داشتنی ترند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:41  توسط مهشاد 

به یاد آن روزها مینویسم...

تابستان های کودکی با همه ی بازیهای زیر درختی و سفره پهن کردنها و خوردنها و آب تنی ها و عطر سیب و گیلاس و گوجه سبز...تابستان هایی که زیر درخت شاتوت پُر برگ و بار دوست همسایه ام و درخت گیلاس دوست داشتنی خودمان میگذشت...خانه شان پر از درخت بود سبز سبز...آلو و آلبالو و سیب...و تاب خوب و بزرگی که یادش هم کلی دلچسب است...خاله بازی ها و آشپزی ها با آب و علف های باغچه و برگ ها و میوه های رنگارنگ...دویدن های بی وقفه و قایم موشک بازی های شبانه...لابلای درخت ها پنهان شدن هایی که گه گاه تا ساعاتی از شب گذشته طول میکشید...حسنی خواندن های مکرر...چادر سر کردن ها و ادا درآوردن ها...پاستیل های رنگ رنگ و بستنی هایی که بعد از آن همه طفره و تقلا حسابی میچسبید...جیغ هایی که پر از کودکی بود خنده ها و گریه ها قهرها و آشتی های پی در پی...روزهای کودکی بوی سیب میداد ترش و ملس، چیزی که امروز تبدیل شده به عطر سیب سرخ و سبزی که عجیب هم دوست داشتنی ست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:25  توسط مهشاد  | 

دروغ چرا داشتم مجموعه ی دنیای داداشی را میخواندم! رفتم برای نورا گرفتمش و گمانم خودم بیشتر از او دوستش داشته باشم...هم شعرهایش را هم تصویرگری اش را...این علاقه اش به کتاب کلی ما را کشته ست:)) به دختر عموی پدرش هم که برده باشد کافی ست:))) تا میبینمش فوری صدایم میکند: مشداد! مشداد! و اشاره میکند به کتابهایش...که بخوانم...با همان لبخند مخصوص دو سالگی اش با همان موهای تقریبا لَخت خرمایی و سرمستی ای که توی چشمهایش خوب پیداست...و من چقدر کیف میکنم با این فرشته کوچولوی کتابخوان:) و فرشته های دیگری از این دست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 12:44  توسط مهشاد 

گویا ترین عبارت برای توصیف جناب مرسوی توی بیگانه همان "منفور دوست داشتنی" ست. منفوری که تکه ی دوست داشتنی شخصیت اش بزرگتر است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 16:55  توسط مهشاد  |