مدتهاست به این باور رسیده ام که: بر ما هر آنچه لایقمان هست میرود!...
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده ی دوست نداشتن نه لیاقت دوست داشته شدن نه متانت دوست نداشته شدن، با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند.
پی نوشت: نوری تا ابدیت آریان گوش میدهیم و حال میکنیم!:))
دیشب جناب صالح علا میگفت بیست و پنجم خرداد روز جهانی گل روز شما بر شما مبارک...یا یک همچین چیزی... از اینجا شروع شد سرمستی های من و گمانم پایانی نداشته باشد همچنان... مدتهاست از دست داده ام دو قدم مانده به صبح را جز تک و توکی و امروز من مانده ام و افسوس. حس عجیبی میدهد به من این جمع کوچک شبانه این ماه های جا خوش کرده ی توی دکور این قاصدک پُر و پرچین ِ این جلو این نردبان رفته تا...ادبیات ادیبانه ی سخن جناب صالح علا موسیقی ها و شعرها و تصویرها... بوی بهار نارنج میدهد بوی درختهای پرتقال خیس بوی کاغذ و جوهر و زندگی بوی شبهای خوب و گرم و دلچسب بهاری متمایل به تابستان...
الان به طرز وحشتناکی پُرم از نتها...پرم از آهنگها...آواها...چیزی به نام موسیقی! August Rush آدم را غرق میکند توی دنیای خودش...توی دنیای دوست داشتنی موسیقی...توی نوای باد و درخت گندم زار و گیتار و ویولن...یک جور سرمستی خوبی ست...آنجایی که آگوست به آن دختر کوچولوی سیاه پوست خواستنی میگوید: You are like an angle فقط یکی لازم است بیاید من را جمع کند! آخ اگر بدانید این سیاه کوچولو چه کرد با من!... وای چهره ی آگوست و لبخندهای آنچنانی اش، صدای گیتار و پیانو و پلانهای شاد و خرم! کلی حالم را خوب کرد...
سلام.مشتاق دیدارتان بودیم،زیاد. دیدارتان محدود میشد تنها به نگاهی گذرا و بعدش آرنجی توی پهلوی مامان که: این آقای "ب" است!...آره!... با آن سبیلهای مشکی پُر ِ عجیب و غریب و موهای مشکی تر و پرپشت تر و مقداری چربی اضافه در ناحیه شکم!... تا اینکه پریروز بالاخره درست و حسابی موفق به دیدارتان شدیم! وای راستش را بخواهید هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که پشت این همه سبیل و این چهره ی جدی مصمم این همه مهربانی و شوخ طبعی پنهان باشد! خدایی فکرش را هم نمیکردم... با خانوم دوست داشتنی تان نیز کلی حال کردیم
با آن چشمهای روشن براق و آن پوست سفید و صورتی، و لبخند آسمانی همیشه پیدا... به همچنین پسر کوچولوی بانمک تان که حقیقتا به طرز باور نکردنی ای مودب است و باعث شرمندگی امثال من:دی. یکی دو ساعت به یاد ماندنی ای گذراندیم در کنارتان![]()
بوی نان تازه که خانه را پر میکند هوای روستا به سرم میزند. جایی که بیشتر توی فیلمها دیده ام تا تجربه اش کرده باشم...دلم هوای گاوها را میکند هوای کره محلی و داغی تنور. فکر پابرهنه دویدن روی چمنها و احساس گرمی دلپذیر آفتاب روی پوست، دیدن خانه های کوچک پراکنده و ابرهای سفید پراکنده تر توی آسمان آبی آبی، لبخند دلچسبی می نشاند روی لبهایم. چند روز خوب بدون ماشینی تلویزیونی یا که موبایلی. بدون هر وسیله ی مزاحم...این جور موقع ها - بی جهت شاید – یاد هایدی می افتم. خانه ی پدربزرگش بود کی بود رفته بود توی آن دهکده ی سبز؟ یاد آن چمنهای خوشرنگ و آسمان آبی که نقش بسته بود روی صفحه کاغذ. این طور موقع ها دیگر از بوی پشگل هم هراسی ندارم...بویی که همیشه ازش فرار کرده ام...تصور آفتاب همیشگی و باران های گاه و گاه و رنگین کمان پشت بندش نفسم را حبس میکند توی گلویم. بوی کاهگل می آید آنجا بوی گوسفند بوی خاک باران خورده بوی چمن خیس بوی ریحان و شاهی توی باغچه ی کوچک خانه... انگار جلویم پیرمردی نشسته است، بانمک و دوست داشتنی. باید پدربزرگی باشد یا شاید باغبانی که روزهایش را با بوی نان تازه و گوسفند زندگی می کند...
باعث و بانی اش دختر اردیبهشتی بود! نمی دانم دقیقا کِی اما پارسال بود خب. شعر جوجه تیغی اش را نوشته بود و زیرش هم: عرفان نظرآهاری. فکر کردم چه مذکر جالب توجهی باید باشد سراینده ی این شعر. این مدل شعر را راستش هیچ وقت ندیده بودم. همیشه هم فکر می کردم شعر باید محکم و متین باشد. لحن خودمانی را توی شعر هیچ وقت نمی پسندیدم. اما این یکی فرق می کرد. کلی دلم می خواست آدمش را پیدا کنم. دلم می خواست ببینم چند سالش است. فکر اینکه یک پسر مثلا بیست و پنج شش ساله این شعر را گفته باشد یک خورده ای عجیب بود. عجیب تر این بود که مثلا کار یک مرد پنجاه شصت ساله باشد! ماه ها خلاصه توی خماری بودم. بعدتر که فهمیدم این شعر و شعرهای دوست داشتنی دیگر مثل این، کار مونثی ست! علاوه بر مقداری تعجب ناقابل، کلی جالب شد برایم. از احساسات جالب توجه عناصر اناث، تراوش چنین حرفهایی خب کمتر بعید است نسبت به عناصر ذکور! حالا دیگر عرفان نظرآهاری برایم آشناست کلی. شعرهایش بدجوری به دل می نشیند. خوش خیال کاغذی اش را که را فکر کنم پنجاه باری خوانده ام! این یکی هم مثل همان های دیگر به شدت خواستنی ست:) :
من ماندم و ارثیه ی مادربزرگم
مادر بزرگی که جهازش
یک جفت کوه سنگلاخی
یک پارچه نیزارهای دور
یک دست دشت بی کران بود
مهریه اش یک سکه ی ماه
چندین قواره آسمان بود
دور و برش فرسنگ فرسنگ
اما برای او
حتی تمام این جهان، تنگ
بیزار از زندان خاک و قفل این سنگ
یک عمر آن پیراهن خط خط تنش بود
حتی شب جشن عروسی
منجوق خار و پولک تیغ
گلهای روی دامنش بود
مادربزرگم با آن لباس راه راه از دور
حتی خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زیرا عروس هیچ کس بود
مادربزرگم...
مادربزرگم ماده ببری بود
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
خوب دارم بوی جوی مولیان را استشمام می کنم. به یاد یار مهربان هستم، زیاد. نرمی پرنیان را هم خوب حس می کنم این بار نه با پاهایم که با گوشهایم. گویی کنار جیحون ایستاده ام و آب را تماشا می کنم که نیمی از اسب را پوشانده. ماه، آسمان، سرو، بوستان همه و همه جلوی چشمم اند. رودکی را خوب نمی شناسم. چیز زیادی درباره اش نخوانده ام. در مورد زندگی اش هم خوب نمی دانم. نه آن چنان نامش بر سر زبانهاست و نه حتی شعرهایش – آن چنان که باید باشد. تنها چیزی که درباره اش می دانم این است که نابینا بوده است. اما راستش خیلی دلم برایش نسوخته است. اگر می شنیدم مثلا حافظ نابینا بود دلم خیلی بیشتر از اینها می گرفت چون شعرهایش را خوب می شناسم. محال است بیتی ازش خوانده شود و نشان ندهد که کار حافظ است! محال است... اما در مورد رودکی وضع فرق می کند. آدمی را که تنها دو سه شعر ازش خوانده باشی – یا شاید هم بیشتر اما ندانسته باشی سروده ی اوست – خیلی به یادش نخواهی بود خیلی دلت به حالش نخواهد سوخت. اما باید اعتراف کنم که برای من رودکی از معدود شاعرانی ست که با خواندن همین یک شعرش عاشقش شده ام. هیچ نیازی به ابیات دیگری هم نیست. کم نیست این شعر... مدام با خودم تکرار می کنم: بوی جوی مولیان آید همی... آنجایی که بنان می خواند – با آن صدای بارانی اش: ای بخارا...ای بخارا... من دیگر نیستم... دیگر خودم نیستم... دیگر اینجا نیستم... میشوم دختری دیگر توی قرنها پیش کنار جیحون که بوی جوی مولیان را استشمام می کند... و انتظار میر را می کشد – ماه را – که بیاید آنجا به بخارا – به آسمان.
ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زردرویی نبود عیب مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر توفان زده سنگی ست پناهی گاهی
من خدا را در قمقمه ي آب يافته ام. در عطر پيچ كوچه باغ هاي كودكي . در خلوص برخي كتاب ها و حتي نزد بي دينان. اما تقريبا هيچ گاه وي را نزد آناني كه كارشان سخن گفتن از اوست نيافته ام.
کریستین بوبن
نمی دانم اگر آن موقع ها مرضیه و بنان با آن صدای آسمانی شان "بوی جوی مولیان" را نمی خواندند سالها بعد دختری اشک آلود هر روز چه آهنگی داشت برای گوش کردن؟
چه غم که در دل این برج های سیمانی
ز باغ و باغچه دورم در این اتاق صبور
همین درخت پر از برگ سبز تازه و نغز
که قاب پنجره ام را تمام پوشانده ست
به چشم من باغی ست
وگر هزار درخت بر آن بیفزایند
جمال پنجره ی من نمی کند تغییر
که بسته راز تسلای من به صحبت پیر:
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
