تبليغاتX
از دریچه‌ی ماه

از دریچه‌ی ماه

باید که هر از گاهی با آن درخت‌ها و با آن آب بود؛ باید که خوب گوش سپرد به صدای این آب که سنگ‌ها را می‌ساید و جاری‌ست...باید که ساعت‌ها کنار آن آبشاره ایستاد و سنگ‌ها را تماشا کرد؛ باید پروانه‌ها را خوب دید که بال‌های‌شان گاه خسته‌ست و توان پر کشیدن‌شان نیست، نشسته‌اند بر تخته‌سنگی، آرام، نازک؛ باید به دنبال خورشید گشت لابه‌لای حفره‌های برگان درخت‌های بلند؛ باید هندوانه‌هه‌ی توی دست را محکم گاز زد، که مزه‌اش بنشیند به جان‌ات، که خنکی‌اش، زیر سایه‌روشن آفتاب، مست‌ات کند. می‌شود جای آب‌بازی‌های مدام، نشست بر سنگی، پاها را فرو کرد توی آب، ترانه خواند، حرفی گفت، کلمه‌ای شنید؛ می‌شود دوربین را به هر سمتی، سویی، نشانه گرفت، لحظه‌ها را ثبت کرد؛ می‌شود توی آن کوچه‌باغ‌های تنگِ بی‌مثل، دست‌ها را باز کرد و چسباند به دیوارهای کاه‌گلی دو طرف، می‌شود شاخه‌های بیرون‌زده از دیوارهای خانه‌های کوچک را گرفت و توت چید و ریخت توی دست‌های بقیه، بی‌خیال آن که کسی - آقای صاحب‌خانه‌ی چاقی - صدای‌ات، سرزنش‌ات کند؛ می‌شود ایستاد مدت‌ها کنار آن درهای قدیمی با آن روزنه‌ها و طرح‌های روی‌شان، با آن کوبه‌های محشرشان؛ می‌شود لبخند داشت، لبخند داشت؛ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی دنیا سرمست بود، خوب بود.

این‌جا را که می‌گویم همان رودخانه‌ی برغان است، با آن درخت‌های خوب خوش‌رنگ‌اش،که ما دوست داریم جنگل صدای‌اش کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 23:57  توسط مهشاد  | 

کی می‌شود که من بتوانم یک بار درست – با آن‌ها که احتمالا دیگر نخواهم‌شان دید، یا دیدن‌شان خیلی دیر است، یا دور - خداحافظی کنم؟ کی می‌شود که خداحافظی بی‌اشک باشد، و با‌کلمه؟ که آن کلمه‌ها که هزار بار تکرار شده‌اند توی ذهن، قبل‌تر، بتوانند به زبان بیایند، گفته شوند، که تا ابد داغ‌شان نماند بر دل. کلمه‌های موقع‌های خداحافظی، یا سلام‌های بعد مدت‌ها، همیشه باید در خیال بمانند انگار؛ تقدیرشان گفته شدن نیست؛ باید بمانند تا فراموش شوند، یا لااقل جایی، گوشه‌ای ثبت شوند، که بعدها که می‌خوانی‌شان باز همان اشک باشد، همان لبخند تلخ. آن هفته‌ی گذشته که برای استقبال رفته بودیم مثلا، باز همان اشک‌ها بودند، با دیدن آدم‌هایی که پایین آمدن مسافرهای‌شان را از پله‌ها – آن جورِ غریب و دوست‌داشتنی‌ای – تماشا می‌کردند و چشم‌هاشان خیس بود، آدم‌هایی که صورت‌هاشان را چسبانده بودند به شیشه‌ها و نگاه‌شان آن‌طور مهربانانه و مشتاق بود. دیروز هم که توی آن تاریکیِ در انتظار صبح، رفتیم به بدرقه‌ی دایی‌این‌ها، توی راه، توی ماشین بی‌موسیقی اشک‌ها آمدند که نگذارند یک بار دیگر هم خداحافظی با‌کلمه باشد، که نگذارند مسافرها را بغل کنی و دستی بزنی پشت‌شان، که در میانه‌ی اشک‌ها و فین‌فین‌ها و لابه‌لای نگاه آدم‌ها فکر کنی که دیگر نخواهی‌شان دید، یا دیدارشان خیلی دور است، یا دیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 23:29  توسط مهشاد  | 

برای چندمین بار(؟) زمزمه می‌کنم: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی...چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... و جناب شفیعی کدکنی عزییز، که این‌گونه گفته‌اند: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟...تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن...و من، این میانه، به آفتابی فکر می‌کنم که خب، سرِ برآمدن ندارد لابد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 22:15  توسط مهشاد 

خدایا خدایا

تو با آن بزرگی، در آن آسمان‌ها

چنین آرزویی، بدین کوچکی را

توانی برآورد آیا؟

 شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 12:52  توسط مهشاد 

می‌دانی، این روزها یاد آن روزهای توت‌چینی‌ام مدام. آن موقع‌ها که بودی، و آن درخت بزرگ محشر بود با آن توت‌های درشت درخشان‌اش. آن وقت‌ها که لا‌به‌لای آن تپه‌ها چرخ می‌زدیم؛ آن تپه‌هه پشت همان درخت توت که برای منِ کوچکِ آن وقت‌ها چه‌قدر کوه بود، پرشکوه، بلند، دست‌نیافتنی. و توت این روزها برای من نشانه‌ای‌ست؛ حالا وقتی اینجا و آنجا درختی می‌بینم پرِ توت یا بهتر: آدم‌های خسته‌ی بالبخندی که به سختی تنه‌ی درختی را تکان می‌دهند، به امید چند دانه توت، یادم می‌رود: به آن وقت‌ها؛ می‌دانی، راستش فکر می‌کنم، گاه، شوق توت چیدن را هم دریغ کرده‌اند ازمان.

نیم ساعتی بعد نگارش، در پی آن قدم زدن دلچسب توی حیاط محشر آن دانشگاه عزیز - حول و حوش دوازده شب - رسیدیم به درخت توتی؛ و من تصور کردم دانشجوهای خسته‌ای را که این درخت چه نعمتی‌ست براشان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 23:9  توسط مهشاد  | 

همین تمام شدن اردیبهشت، خود، حادثه‌ای‌ست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:2  توسط مهشاد  | 

قدر این روزها را باید دانست..قدر این روزهای پُر‌نسیم کم‌باران را...اردیبهشت بوی شعر و کاغذ و باران می‌دهد. بوی ریحان و بنفشه دارد. اردیبهشت، شکل این گل‌های رنگ‌رنگ سر‌بر‌آورده از نرده‌های خانه‌های این اطراف را به خود گرفته است...این خانه‌های بی‌شک مست بهار...این خانه‌های باران‌خورده‌ی خرسند، با آن لبخند پنجره‌هاشان...اردیبهشت انگار خلاصه‌ی همه‌ی سال است، تمام لحظه‌ها و روزها. این روزهای پر از پیاده‌روی‌های پی‌در‌پی، پر از چای و موسیقی و مناجات، پر از تهران‌گردی‌ها و هم‌کلاسی‌جان‌ها و آدم‌های تازه...این‌ها که اشک و لبخند و عاشقی را یک‌جا می‌نشانند روی گونه‌ها و لب‌ها، و دل‌ات. این‌ها که خود اردیبهشت‌اند، خود بهار. و به فرمایش آقای شاعر: بهار را باور کرده‌ام من.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 23:11  توسط مهشاد  | 

- نگران نباش، بخند ‌یک‌کم، یک روزی می‌آید بالاخره که دنیا "خوب" شود.

- هووم..شاید...تو مطمئنی؟

- خب، راستش...نه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 1:8  توسط مهشاد